آخرین بروزرسانی: 4 دسامبر 2016
مثل خاکستر تردیدِ سقف، که از دهان حادثه میریزد، باریدن برف را برای من مجسم میکنی. گوش کن! این صدایی که میشنوی تاوان گناههای مرتکب شدهام را صدا میزند و من چقدر کوچکم در برابر عظمت انگشتان 4 اینچی تو. قدرت در تمام رگ و پی من آزادانه میلغزد اما چه کسی طاقت میآورد بدن نحیف و لاغر تو را – با تمام قدرتمندیاش در آفرینش و گسترش حسرت برای من – زیر قدمهای خشونت و نفرت خُرد کند؟ باید لذت چشیدن چشمهی چشمهای شما مثل تلخی قهوه درون فنجان روی میز باشد. ببین چقدر چشمهای قهوهییات مثل همین قهوه، تلخ بنظر میرسد؟
آیا میتوانی چیزی را از تمام تن من آزاد کنی؟ شاید باید حسرت را از دستهای من ذره ذره بنوشی تا بتوانی لذتی هرچند ناخوشایند را جایگزین آن کنی.
پشت تکرار آهنگین ضربه های رعشه با خنده آسمان ابری نمیشود و من دلگیر از همین بادهای شبگرد
آرام آرام گوش های دست زمین را بریدهام/. چرا و گناه چه کسی دستهای من را آلود؟ من از همه زندگی چیزی به جز دو جرعهی نابِ عشق و هوایی آلودهی محبت چیز دیگری را سفت و سفید و استوار از دل زمین بیرون نزدهام.
باشد باشد! چقدر تکرار میکنی؟ مگر همین تو نبودی – پیشتر از اینها – که تصمیم گرفته بودی جوراب ابریشمی پشت ویترین مغازه خیابان بیست و هفتم را با من- با تمام علاقهام به تو- تاخت بزنی؟ دستهای خسته من روی سیمهای زنگار بسته و خسته این ویولن همگام با رعشههای مسموم زمین میلرزید. چقدر شیرین بود – من قطعهی بزرگ والس را که همان روز تمام کرده بودم برایت مینواختم و دستهای تو با رعشههای سیمهای ویولن سه ضرب، سه ضرب میلرزید.- من این قهوه شیرین را دوست ندارم. من در تمام زندگیام به چشمهای قهوهیی و تلخ تو خو گرفتهام. این خوشی و شیرینی از من انسانی وابسته خواهد ساخت. چرا تو پریدن را نیاموختی؟ شاید میتوانستی مثل همین قناری معصوم از کنج این قفس به بیرون بجهی و ترانهی رهایی را شرمسار و مغموم برای من بخوانی.
برای سرزمین رویاییات مینویسم نه برای تو. من انسانی را میشناختم که مردانگیاش را در غرور اشباع شده و فوران آن میدید. میتوانست خودش را – مثل وزغی که چند هزار کیلومتر آنطرفتتر، در حال جهیدن است- از هوا انباشته کند و چنان خود ساخته از غرور بگوید و بنویسد که همه – همهی آنهایی را که از بیغروری مغروند- تلفظ واژهی لطیفِ نفرت را از نو بیاموزند.
چرا از این خیابان نمیروی؟ دنبال چه میگردی؟ باور کن تمام علایق و وابستگیهای تو را تا سالها و سالها از تمام رهگذران و فروشندگان این خیابان پیش خرید کردهام.
تو میدانی چرا سیمهای ویولن من قهوهییاند؟ یادم میآید وقتی که بخشی از کوآرتِر آسمان ابریشمی را برایت مینواختم، انگشتام درست روی رعشههای سیمهای ویولن – در امتداد افق چشمهای تو- اشک میریخت، چه قطعهی دشواری ست برای جلب رضایت تو. میشود اینرا به من تقدیم کنی؟
مادر! مادر! آخر کمی قدم زدن در شب که عمرم را به پایان نمیرساند. من به کمی پیاده روی زیر نور مهتاب احتیاج دارم. – در دل میگویم – مطمئن باش زودتر از آنکه خیال عبور از کوچهی تاریک و غمگین عشق به سرم بیفتد از آنجا عبور کردهام. من بی ارادهگی را میپرستم. دوست دارم قبل از اینکه تصمیم گذر از مکانی را در ذهنم زمزمه کنم از آنجا عبور کرده باشم.
عبور تو از ذهنِ من، مثل تجاوز شرم آلودهی باران و برکه است. من از تو حرف خواهم زد قبل از آنکه به ذهن من نفوذ کرده باشی. هنوز هم برای سرزمین رویاییات مینویسم نه برای تو./.




اولین باشید که نظر می دهید