رفتن به نوشته‌ها

ماه: آگوست 2014

سرزمین رویایی تو

مثل خاکستر تردیدِ سقف، که از دهان حادثه می‌ریزد، باریدن برف را برای من مجسم می‌کنی. گوش کن! این صدایی که می‌شنوی تاوان گناه‌های مرتکب شده‌ام را صدا می‌زند و من چقدر کوچکم در برابر عظمت انگشتان 4 اینچی تو. قدرت در تمام رگ و پی من آزادانه می‌لغزد اما چه کسی طاقت می‌آورد بدن نحیف و لاغر تو را – با تمام قدرتمندی‌اش در آفرینش و گسترش حسرت برای من – زیر قدم‌های خشونت و نفرت خُرد کند؟ باید لذت چشیدن چشمه‌ی چشم‌های شما مثل تلخی قهوه درون فنجان روی میز باشد. ببین چقدر چشم‌های قهوه‌یی‌ات مثل همین قهوه، تلخ بنظر می‌رسد؟ آیا می‌توانی چیزی را از تمام تن من آزاد کنی؟ شاید باید حسرت را از دست‌های من ذره ذره بنوشی تا بتوانی لذتی هرچند ناخوشایند را جایگزین آن کنی. پشت تکرار آهنگین ضربه های رعشه با خنده آسمان ابری نمی‌شود و من دلگیر از همین بادهای شبگرد آرام آرام گوش های دست زمین را بریده‌ام/. چرا و گناه چه کسی دست‌های من را آلود؟ من از همه زندگی چیزی به جز دو جرعه‌ی نابِ عشق و هوایی آلوده‌ی محبت چیز دیگری را سفت و سفید و استوار از دل زمین بیرون نزده‌ام. باشد باشد! چقدر تکرار می‌کنی؟ مگر همین تو نبودی – پیش‌تر از اینها – که تصمیم گرفته بودی جوراب ابریشمی پشت ویترین مغازه خیابان بیست و هفتم را با من- با تمام علاقه‌ام به تو- تاخت بزنی؟ دست‌های خسته من روی سیم‌های زنگار بسته و خسته این ویولن همگام با رعشه‌های مسموم زمین می‌لرزید. چقدر شیرین بود – من قطعه‌ی بزرگ والس را که همان روز تمام کرده بودم برایت می‌نواختم و دست‌های تو با رعشه‌های سیم‌های ویولن سه ضرب، سه ضرب می‌لرزید.- من این قهوه شیرین را دوست ندارم. من در تمام زندگی‌ام به چشم‌های قهوه‌یی و تلخ تو خو گرفته‌ام. این خوشی و…

در سوگِ نوروز

وقتی شمالی، شمالی‌تر نمی‌شود، شن‌های ساحل خواب خوش تَُرد شدن می بینند. خورشید که بتابد یا نه، باران هست، ابر هست، دریا هست. یادم باشد خاطرات‌ام را با شن‌های دریا با کفش‌های کهنه‌ام قسمت کنم. نگران تردد قدوم ابرم که باز دریا روی ساحل دراز می‌کشد. حتا یاد گوش ماهی‌های ساحل هم که باشم، حتا اگر صدف‌ها را بی مرواریدشان بیشتر دوست بدارم، این پُژهانِ ابدی را فراموش نمی‌کنم. من مسافر شمال‌ام. شمالی‌تر از آغوش دریا که مدام صدایم می‌زند. از خنکای فرش ساحل برای تعمیدی دریا بودن هم دلنوازتر. من مسافر شمال‌ام. مسافر دریای شمال و بی‌چمدان روی رگه‌های فراموش شده اختیارم پا می‌گذرام و تا امتداد نگاهی که همراهی‌ام کند در آب یا بر آب قدم خواهم زد. بگذار نوروز باستانی تو روی خاکی که ساحل دریاست فراموش شده باشد. من نوروز هر روزم، خزان تردید اشتیاق وقتی ایستاده باشیم. کسی اگر حرف‌هایم را فهمیده نباشد، من آخرین سطرم را فراموش نمی کنم. قسم خورده‌ام و سیر تا که بی‌خیال تنهایی کلبه‌ام، آلونک ساحلی خیس‌ام رو به دریا باشد. من نوروزم را بر هفت سین دریا پیش چشم‌هایم نظاره خواهم کرد. درختی را که دریا بلعید چون سبزه‌ی هفت سین‌تان می‌ستایم. حوّ‏ا را جای سیبی که دزدید دوست می‌دارم. صدف‌ها را به جای سکه‌های ته جیب‌ام خواهم پرستید. دریا را از ترس متبلور شدن در گهواره‌اش تکان می‌دهند تا مبادای بی‌وقتی شب قسمت‌اش باشد و من سنجاق را که صدای وحشت دریاست با خود خواهم داشت. با این خیال من وحشت دریا را نیز دوست می‌دارم. سماق بوی تردید موج‌هاست که آرزو و افتخار ابدیت دارند و سرکه چشم‌های توست که در هفت سین‌ام می‌درخشد. کاش دریا طرح کفش‌هایم را دوست می‌داشت و از دست کشیدن روی جای پاهای من دست می‌کشید. چرا که من دست‌های دریا را دوست می‌دارم. رگه‌های خاکستر فراموشی تردید، شن‌های ساحل دریاست و…

مثل سرسره

روی دوش‌های این نوارِ هذیان، دست بر بازویی و دستی به آسمان. کنار من بود و هست، هست و نیست. باران که نمی‌بارد من از ناودان دست‌های تو سر می‌خوردم و خیره خیره کلاه نمدی‌ات را چه زود تمام کردی!؟ چرا گریه می‌کنی؟ حرف‌های من تو را ناراحت می‌کند؟ شاید بشود فاصله بین تار و پودهایمان را با پرز قالی رنگ کنیم. باز که کفش‌ام را لگد گردی. تفاوت هوای من و تو صبح بیدار می‌شوی. نکند خواب بمانم. من با باران قرار ملاقات نوشته‌ام و سنگ‌فرش‌های کنار خیابان چه زیباست. شاید تو در خواب من آهسته راه می‌رفتی و من با دست‌های باز و چشم‌های بسته از روی سرسره پارک تاب می‌خوردم. پای‌ات خیلی درد می‌کند؟ می‌گذاری جای زخم‌اش را ببوسم؟ راستی هیچ وقت در آینه نگاه خورده‌ای که ممکن است روزی در خیابان زیرِ چرخِ نگاهِ یک دنده‌ی اتومبیلی، روی حواس پریشان جاده جا بمانی؟ باشد مادر! همین روزها می‌آیم و شانه‌های فلزی‌ات روی موهای صاف تو جای من بود. شاید هیچ کس نخواهد افکارش را روی کاغذ کشیده باشم. اصلا مگر من چه کرده‌ام. همین که دوستت دارم کافی نیست؟ ببینید دوستان! من، می‌توانی. پس کافی‌ست. کمی گلویم درد می‌کند و گلوله نخ روی نگاه من پیچیده می‌شود. چرا موهایم را دوست داری؟ اسباب بازی‌هایم را گم کرده‌ام. مادر! تو پستانک منرا از گاو همسایه پس نمی‌گیری؟ شاید من از گوساله‌اش مهم‌تر باشم. باشد باشد! قول می‌دهم اصرار کنم فراموش‌ات کنم. اما این گلدان من نیست. گلدان من مدام از خودکشی می‌گوید و می‌ترسد و من به تو نگاه هم نمی‌کنم. کنار پنجره ممکن است پایم لیز بخورد؟ من از قلب‌های هیز می‌ترسم. درست است! اما این شاخه‌ی پیچک خیلی سبزتر است. چقدر از حرف زدن خوشم می‌آید. تو باید جواب منرا بدهی. من حقِ مسلمِ زندگی‌ام؛ دستِ‌کم گاهی، فقط گاهی خودِ زندگی باش. تو می‌توانی تا…

این بار جنگل

دختر جنگل صمیمانه‌تر از نگاه تو منرا سرد می‌شود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراری‌ست. ای کاش نگاه‌ات نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا می‌خوانَد. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگی‌های من جا می‌ماند. حوصله باران‌ام اگر مجذوب دست‌های تو کنار چمبره زدن‌هایمان ایستادی و به زیباترین درخت جنگل نگریستی. مادر! چرا درخت سبز حیاطمان سرخ نمی‌شود؟ من تنها درختان دو رنگ معصوم را دوست می‌دارم. نمی‌دانم چرا جنگلی که درخت دارد زیبایش در خانه ما نروئیده و من شبانه تنها به تماشای آن می‌باید رفت. من درخت را برای ایجاد جنگل نخوانده بودم. نه هرگز! تنها بوی سبزی شاخه زیباترین‌اش برای عادت من سیر می‌شود. من جنگل را با یک تبر دزدی قطع خواهم کرد و آنقدر از انگشت انگشتری‌ام خون می‌چکید که رد پای‌ات را روی شاخه‌های بهم چسبیده ایستادم. بگذارید! فرصت یکبار زندگی من را پس بدهید. من در چشم‌های خیس دریا خوانده بودم که زندگی آبی است. اما تو سبزی و رنگ، التماسِ خیانتِ پوشیده شده. باز من در شب قدم می‌زنم و دست‌هایم در جیب‌هایم جا می‌مانَد. خورشید انگار که باریدن باران را خوابیده باشد، برای نگاه من سرک می‌کشد. اما من بی اختیارتر دنبال نگاه مسموم تو می‌گردم که کدام شاخهِ کدام درختِ این جنگل را نفرینی کرده. من نفرینی آخرین نگاه تو بودم و با همه دلهره‌های آشتی بوسیده بودم. پای من در التماس قد می‌کشید و چشم‌های تو خمارتر دست هوا را می‌بلعید. عشقبازی با هوا؟! وا مصیبتا! تو هنوز ترانه‌ی من را نشنیده‌ای؟ برایت می‌نویسم. باشد برای یادگاری. قول می‌دهی نام من را روی سطرهای خالی یک دفتر جا نگذاری؟ من امتداد تو در خودم، مثل یک صوت محتوم که با شِکَر شیرین می‌شود و تو که…

از بهشت صدای منرا می‌شنوید

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسه‌ی حوّا را باور نمی‌کردم. من تاب می‌خوردم در زمینی پر سیب. نمی‌توانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطره‌ی مرده‌یی ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی از من رفته بود و من فراموش کرده بودم که باید با تو تماس بگیرم. قابیل! قابیل برادرِ من! صدای مرا می‌شنوی؟ من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. بیا زمین را از نو بنویسیم. بیا نکبت را بر صفحه‌های چهل و پنج دور ذخیره کنیم. قابیل! برادرِ من! معشوقه‌ام از آدم و من چیزی نمی‌داند. التماس را نمی‌فهمد. اشتیاق را درک نمی‌کند. سیب را به یاد نمی‌آورد. تنها حوّایِ آدم سیب دزد بود. تنها درختِ پدر بود که بوی سیب می‌داد. من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. چشم داشت تو از دیوارهای ساخته نشده چه بود؟ ما هنوز دیواری نساخته بودیم. باور می‌کنی؟ -نباید سوال می‌پرسیدم- معشوقه‌ام سیب نمی‌دزدد، گندم نمی‌بلعد، یا حتا همچون مریم خرما را دوست نمی‌دارد. جامه‌‌ات بوی سیب می‌دهد. باور می‌کنی؟ دیگر نه زاغی خواهد بود و نه سنگی. هیچ‌کس فرستاده کسی نیست. هیچ چیز را نمی‌توان از دریچه‌ی آزمایش با یقین به اثبات رساند. توهم است زندگی و توهم غیرقابل پیش‌بینی. بدون ادراک، بدون وسوسه، بدون وزن. باور می‌کنی؟ قابیل! برادرِ من! مادر تنها بود، پدر هم. اما زنان، بزرگترینِ آفریدگاران‌اند. حتا سیب هم از ادراک وسوسه‌هایشان باز می‌ماند.-گمان می‌کنم نیوتن، سیبِ مادر را دیده باشد. گفته بودند می‌چرخد و می‌چرخد و هزاران بار می‌چرخد، سیب، از آسمان تا زمین، از بلند تا من. اما حتم دارم سیبِ مادر، بی‌چرخشی در دامان نیوتن آرام گرفته باشد. اصلا کسی چه می‌داند. شاید مادر معشوقه‌ی نیوتن بود و از بهشتِ خود بهترینِ سیب‌ها را برای بهترین‌اش می‌فرستاد. اصلا…

لغزش

اتاق من لبریز از هوای نکبتی بیماری و انتظار است و صدای ماشین‌ها روی خطِ ممتدِ جاده کشیده می‌شود. باید اضطراب یک فصل را کامل سر کشیده باشی که بوق کامیون خشمگین، افکار من را برباید. شاید مثل یک مسافر بی‌چمدان روی جاده قدم بگذارم و سوت زنان، ترانه‌ی زن ابدی را بِسرایم… با بوسه‌ی چرخ‌های اتومبیل و جاده هم حتا اگر که غریب باشم، تا بی‌نهایت قدم از کف پاهای من تا لمس خاک سست راه باقی می‌ماند. شاید تماشای چشم‌های تو از پشت پرده افقی سبز با من آشتی کند./. ساعت بسیاری از هفت عصر گذشته و تو خواب دل‌واپسی نمی‌بینی. آن‌که قهوه را سرد سرد هورت می‌کشد، از جا ماندن کبودی روی چکه‌های حنجره می‌ترسد. باور کنید این فصل را دوست دارم، اما تنها کمی نفرت از چشم‌های من می‌ریزد. امشب گذشتنی نیست، درست مثل عقربه ثانیه‌شمار پی چیزی می‌گشتم که تو منرا دیدی. نه خانم! به شما اطمینان می‌دهم سکه‌ام در زیر قدم‌هایتان گم نشده است. تنها کمی اگر منرا ببینید، من سکه‌ی گم شده‌ام را در چشم‌های شما خواهم یافت. ماه نیمه بود و فیگور برهنه‌ی تسکین روبروی حواس من. یک بریده کاغذ، فاصله اگر بوده باشد می‌توانی با من بخندی. رقصیدن شما را دوست دارم. منرا وسوسه می‌کنی. باید کمی قدم بزنم تا دود از دهانم بِجَهَد. باشد! من از اینجا خواهم رفت و خانه‌یی روی مسافرت‌های درون شهری خواهم ساخت و به انتظار مسافرهای کوچک چشم خواهم دوخت. روبروی تو دراز کشیده‌ام و کسی باز خواست نمی‌نوشد؟ من مستی را دوست ندارم. دوست دارم در هُشیاری با لب‌های لجباز تو رقصیده باشم. من با همه اختیار تو را بوسیدم و تو با تمام بی اختیاری نگاهت را از من دزدیدی. دوست دارم دست‌هایت مثل تار در پود من گم شود و پستان‌هایت در من پُرزِ معصومی را تجسم کند. من گمان می‌کنم که…

گاهِ داد

به چه می‌اندیشی؟ آیا گمان می‌کنی که منرا از درون ویران می‌توانی کرد؟ نوازش دست‌های تو تماشای کودکانه گل‌های باغ تبسّم است. نه من مقدس‌ام نه چشم‌های تو، نه بنایی که می‌سازم و نه چیزی که به آن می‌نگری. افسوس! افسوس از نگاه‌ات که مقدس است. خرابه‌ی من نه چونان هنرمندانه می‌نماید که یادآور عظمت من باشد. تمام ستاره‌های آسمان بی‌وقتی هجوم مرگ را زمزمه می‌کنند. آن چشمه‌ای که تو رو خواهی کرد خنکای زمزم شهوت زمین است. بگذار سیراب باشم. من بهترین سوژه‌ام را برای شعری ناب از دست داده‌ام. شاید شبی، شاید در گذشته‌ای، من شاعر بودم. دست‌هایت را کجا جا گذاشته‌ام. بگو که خانه‌تان پشت همان درخت چنار هنوز چرت می‌زند. من شاعری را فراموش کرده‌ام. مثل خیالی گذرا، نمناک از عبور ذهن بارانی، در من اشک ریختم. صادق باش با هوای بارانی چشم‌هایم، من التماسِ یک عمر را در شبی غمناک فراموش کرده‌ام. تکرار ورق پاره‌های کتاب شعر چه کسی من را شاعر می‌کند؟ باور حرف‌های راستین تو، تردید دروغین وجودم را بر می‌انگیزد. من آسمان حقیقت در روی زمین هستم. با چشمه‌یی که تو رو خواهی کرد اشتیاق من لبریز سیراب شدن می‌شود. این خیالِ شیرین را مثل ورق پاره‌های تقویم از روزگارم جدا نخواهم کرد. فاصله اگر فاصله بود و گناه تنها اگر نگاه، من دور از توام. دورتر از خیالی که بتوانی در من بیابی. با التماسی که گمان می‌کنی کودکانه از من سرازیر می‌شود. من آبشارِ نفرت‌ام. دروغ مچاله شده‌ی تردید. سکوت هذیانی اردی‌بهشت و حوًایی که در من کشتم. گناهِ آدم بودن پای حوّاست. نه تقویم‌ام که تورق روزگار بازیچه‌ی بادم کند. نه برگ‌ام که هجوم بادش بازیچه‌ی پاهای تو. من من‌ام. به همان اندازه که می‌خواهی، به همان اندازه که طلب می‌کنی. درست به اندازه دست‌های تو در آغوش گرمِ دروغین‌ات. نیمی از خود را فراموش می‌کنم تا در تو…