دلم میخواهد دست زنم را بگیرم، بیاورمش توی کوچهها و خیابانها و با او قدم بزنم. دلم میخواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. اینکه کجا به مدرسه رفتهام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلممان نه به خاطر کودکیام که به خاطر خودم بودن رنج کشیدهام. دلم میخواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابانها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دلم میخواد زنم را با اینها و بیشتر از اینها دوست داشته باشم.
میخواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدمهایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسانهای اولیه توی جنگل زندهگی کنیم. دامنش آنجا میان بوتهها و درختها و شاخهها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابهلای همان برگها به او بگویم دوستش دارم. جداً دلم میخواهد چنین زندهگی را تجربه کنم. بدون کبریت، بدون چاقو و بدون ابزارهای اولیه. دلم میخواهد تنهای تنهای با طبیعت لخت و مرموز سر و کله بزنم. برای زمستانهایمان غار کوچک و جمع و جوری پیدا کنیم و برای تابستانهایمان از شاخ و برگ درختان آلونک و خانه بسازیم. بعد بنشینیم گوشهیی و بدون اینکه چیزی یا کس دیگری بهانهیی برای حواسپرتیمان باشد مدتها حرف بزنیم.
آدم باید با زنش حرف بزند. حرف هم نزد مسالهای نیست. گاهی فقط باید گوش بدهد که او چه میگوید. گاهی باید بشنود که او چه میگوید و بجای سر تکاندادنهای بیخود و مسخره به دلایل پشت پرده حرفهای او پی ببرد. آدم باید زنش را بفهمد. بفهمد که چرا دهن وا میکند و چرا حرف میزند و چه نیازی به گفتن حرفهایش دارد. برای بعضی زنها حرف زدن نه به خاطر انتقال اطلاعات و دادهها و خبرها و حرفها که بیشتر به خاطر سنجیدن درجه علاقهمندی مخاطب و طرفِصحبتشان است. اغلب خودِ حرفها و کلمات و موضوعات اهمیت ندارند. میخواهد درباره «بحران انرژی جوامع مدرن در واپسزدگیهای احساسات اجتماعی» باشد یا «راه و روش جا افتادن قرمهسبزی!» باید حرف بزنند، در چشمهای شنونده خیره شوند و بفهمند که خودشان (نه حرفهایشان) چنان اهمیتی دارد که دنیا و تمامی کهکشانهایش حاضر است برای درک آنها و حرفهایشان سکوت کند.
زنها عقیده دارند که مردها، بچههایی عضلانیِ با ریش و سبیل هستند. زنها فکر میکنند ذات مردها بچهگانه است. مردها اما چنین فکری نمیکنند. حتا رندترینهایشان هم دربارهی خودشان چنین نظری ندارند. بعضی اما عقیده دارند که باید با زنها مثل بچهها رفتار کرد. دختر بچهیی لباس رنگارنگ نویی پوشیده است. دستهایش را با النگوی پلاستیکی جدیدی پوشانده است. پاهایش را توی کفشهای ورنی قرمزی فرو کرده و عروسک مسخرهیی را بغل کرده است. باید جلو او خم شد، روی پاهای خود نشست و با حرص و ولع به لباس رنگارنگ آن خیره شد:
به به به! چه خانوم خوشگلی. چه لباس قشنگی پوشیدی. چهقدر کفشات قشنگه. به به به. آدم کیف میکنه نگات کنه.
زنم میگوید:
نگاه کن. بلده بچهرو چهجوری ناز بده. بعد بلد نیست با من چه طوری حرف بزنه.
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
