خانه » بایگانی برای ژانویه 2015
زنم را پیدا کردهام. همان کسی را که همهی عمر دنبال آن بودم… زنم را پیدا کردهام. خودِ واقعیاش را پیدا کردهام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعیست. آسمان و آفتاب واقعیست. ابرها واقعیاند. باران واقعیست. حتا برف هم واقعیست… ناگهان از خواب میپرم. بازهم خیالاتی شدهام. باز هم خیال کردهام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شدهام. دلم میخواهد زنِ واقعیام را پیدا کنم.
زنم میگوید:
– «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.»
حالا دیگر وقتش شده است که زنم را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درونم موج میزند. دلم میخواهد با تمام خودم با یک زن زندهگی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعتهی کافیشاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانهی همدیگر نیستم. زنم را برای تمام لحظات روزمرهی زندهگیام میخواهم. برای ساعت 3 و 4 نیمهشب که احیانا از خوابی بد میپرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که زنم را صدا کنم و بگویم: «وا کن! منام» و او بداند که «من» کیست. و او منتظر من باشد. دلم تمام اینچیزها را میخواهد.
دلم میخواهد متاهل باشم. کمی از سنم خجالت میکشم. فکر میکنم در حال پیر شدنام. روزهای زندگیام به سرعت میگذرند و ماه روی ماه و سال روی سال میآید و به سن و سالم اضافه میشود.
زنم میگوید
– «پیرمرد! پاشو تا رنگ موهات مثل دندونات سفید نشده یه فکری کن.»
– «کجا باید دنبالت بگردم؟ با تانگو و وایبر و بیتاک و اینا نیئربای بزنم و ببینم کدوم طرفی؟ اگه اصلا گوشی اندرویدی هوشمند نداشتی چی؟ یا اگر داشتی و توی هیچکدوم اینا عضو نبودی چی؟ تو فیسبوک دنبالت باشم؟ اگه عضو فیسبوک نبودی چی؟ تو خیابون؟ تو کوچهها؟ چطوری؟ اگه سرکار بری و ساعت سرکار رفتنت با ساعت در دکون اومدن من یکی نباشه که هیچوقت ممکن نیست ببینمت. به ایناش فکر کردی؟»
– «اینا مهم نیست عزیزم. قسمت هرچی باشه همون میشه. بالاخره باید پیدام کنی.»
فیلم «ترومن شو» (The Truman Show (1998) را چند شب پیش دیدم. همیشه فکر میکردم خیال ساخت داستانی که در آن انسانی از بدو تولد زیر دوربین و آزمایش شدن باشد تنها و تنها با من است. اما حالا فهمیدم قبل از من این خیال عجیب ساخته شده است. گرچه ایده من کمی متفاوتتر بود. فکر میکردم مادری و نوزادی به کرهیی دیگر، یا جزیزهای متروک بفرستند. و مادر فقط و فقط همان مادر تنها انسانی باشد که اطراف کودک وجود داشته باشد. مادر همیشه خودش را از کودکش مخفی کند و از پشت درختان، مثل صدای وحی مرموزی راهنماییهای لازم برای زندگی در آن شرایط دشوار را به او بیاموزد. سهمگینی این فکر آنجا بود که فکر میکردم آن مادر باید تمام خدایان تاریخ را و تمام داستانهای زندگی را با زبان کودکانهیی به آن نوزاد بیاموزد و نسلهای بعدی که از آن نوزاد به دنیا خواهند آمد (به فرض وجود داشته نرینهیی یا مادهیی برای جفتگیری) دنیایی جدید بسازند. حالا که دوباره به این خیال فکر میکنم میبینم خیلی هم شبیه این فیلم نبوده است. شاید روزی این طرح عجیب را روی کاغذ بیاورم و به تمام ادبیات گند بزنم.
دلم میخواهد آقای زنم باشم. دلم میخواهد زنم بعضی وقتها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه میدین براتون چایی بیارم. و من اجازه بدهم. به او اجازه بدهم که به من خدمت بکند. مثل پادشاه تمام قلمرو او روی تخت پادشاهیام لم بدهم و او مانند درباری دربار من، اطرافم به خدمتگزاری مشغول باشد.
زنم میگوید: «خیلی خودتو دست بالا نگرفتی الان به نظرت؟»
– «خب تو مگه خودت بهم نگفتی آقا؟»
– «من؟ من کی گفتم؟ چرا حرف در میاری؟»
– «اونروز داشتی با دوستت حرف میزدیگفتی بذار آقامون بیاد ببینم چی میگه، بعد بهت میگم… تکلیف مارو مشخص کن. آقات هستیم یا نیستیم؟»
– «اونو الکی گفتم. میخواستم چشم دوستمو دربیارم. شوهر نکرده که هیچ، خواستگارم نداره. میخواستم بدونه من ازدواج کردم و خیلی آقامو دوست دارم. دختره ایکبیری»
– «اینا. بیا. دیدی؟ گفتی! همین الان هم گفتی من آقاتم.»
– «اِه؟ من کی گفتم؟ خیالاتی شدیا.»
– «خب. مثلا که چی؟ بفرما! آقای من! سرور من! پادشاه من! شوهر گرامی. که چی؟ خوشت میاد؟ کیف میکنی مثلا؟»
لبخند کودکانهیی روی لبهایم جاخوش میکند. از همان لبخندها که آدم دلش میخواهد چیزی غیرواقعی را باور کند و به خودش نسبت بدهد. از آن لبخندهای احمقانه و خودخواهانه. از آن لبخندهای بچهگانه.
دلم میخواهد خیال کنم زنم من را به خاطر خودم و خودش میخواهد. دلش میخواهد با من پز بدهد، چشم این و آن را دربیاورد و با حسادتهای زنانهاش و با من سرگرم باشد. اصلا دلم نمیخواهد کسی را دیوانهوار دوست داشته باشم، برای او مثل فرشته عشقِ پاکی باشم و او به جای اینکه «من» را دوست داشته باشد، «دوستداشتنهای من» را دوست داشته باشد. نمیخواهم اینطور باشد که تا وقت و زمانی که اورا دوست داشته باشم، او هم آماده به خدمت نقش معشوقِ عشقِ رویایی من را بازی کند و هر وقت که از عاشقی دست کشیدم، از آنجاییکه دیگر ظاهرا نقشی در این رویای عاشقانه ندارد خودش را کنار بکشد و برود. بگوید چون من را دوست نداشتی من هم رفتم. این ناعاشقانهترین چیز دنیاست. آدمها دلشان میخواهند دوست داشتنی باشند، دلشان میخواهد دیگران آنها را دوست بدارند. حتا اگر مرد گردنکلفتِ درشتهیکل نخراشیدهیی باشد، بازهم دلش میخواهد زنِ لطیف زیبایی مردانهگیهای اورا عاشقانه دوست بدارد. نه اینکه فقط آینهوار هرچه مرد به زن میدهد، زن پاسخگوی آن باشد. مردها هم دلشان میخواهد دوستداشتنی باشند. فقط دائم از طرف مقابلشان اعتراف نمیگیرند. دلشان میخواهد زنشان عاشق چشم و ابروی آنها باشند. عاشق اندام زمخت و بدترکیبشان، عاشق ساق پاهای لاغر و پشمالویشان باشند.
دلم میخواهد زنم من را دوست داشته باشد. عاشق شکم برآمدهام باشد و همانطور که به پارچهی مخمل سلطنتیایی دست میکشد، دستهایش را روی تهریش تُنُک زبرم بکشد.
زنم من را میفهمد. همهجوره میفهمد. گاهی بیخود و بیجهت او را آزمایش میکنم. میگویم
«الان وقت ندارم حرف بزنیم. بعدا از خجالتت در میام.»