خانه » بایگانی برای نوامبر 2016
استاد! همانطور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراشخورده، یک خودکار، یک رواننویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقهی رنگ و رو رفتهی قدیمی بیرون میکشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز میچید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همانطور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه میکرد روی میز میگذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان میکرد و با غرولند پشت میز مینشست. پایش را روی پایش میانداخت، سیگاری میگیراند و سعی میکرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت میکرد و انتظار میکشید. کمی که میگذشت موهای وز کرده و بلندش را که با بیدقتی پشت سرش گره کرده بود باز میکرد، دوباره میبست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمیداشت و وقتی همه را متوجه خود میکرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی مینوشت. به بهانهی اینکه دانستههایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانستههایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلمافتادگی- شرکت میکرد. میان جلسات گاهی با عصبانیت جلسه را ترک میکرد و در حیاط پشتی انجمن سیگار میکشید و زیر لب درباره شعر بدی که خوانده شده بود غرولند میکرد. به نظرش شاعری چیزی مانند پیامبری بود که در نهاد آدمی قرار میگرفت و دست و پا زدن بیشتر برای یادگیری فن و فنون اینکار چیز اضافه و مضحکی بود که دیگر شاعران انجام میدادند. برای خودش گروه کوچک دوستانهای تشکیل داده بود و سعی میکرد با همراهی آنها و با برگزاری جلسات پیدرپی مشکلات ریز و درشت زبان فارسی و کم و کاستی شعری و شاعری را با دقت و…
قطعا ندیدن فیلم Correspondence (2016) (مکاتبات) میتونه بزرگترین حسرت کسی باشه که عاشق نگاه تورناتوره است و با فیلمهاش عاشقی کرده. نکته عجیب و مسخره در مورد این فیلم اینه که تا این لحظه (1561) نفر به این فیلم در IMDB رای دادند و نمره فیلم در کمال تعجب 5.9 (به حساب میانگین آرا) ثبت شده. با اینحال نمره 8 رو با افتخار و به صورت سرپا و ایستاده به این فیلم تقدیم میکنم. باشد که رستگار شود. در مورد موضوع فیلم هم چیز خاصی نمیگم. ولی کسی که فیلمهایی مثل The Best Offer و مالنا و سینما پارادیزو رو از تورناتوره دیده میتونه حدس بزنه که نگاه عاشفانه فیلم چطوریه. با اینحال و با اینکه داستان فیلم به نوعی یک عاشقانه کثیف و نامتعارف رو روایت میکنه اما ذرهای کثیفی و ناپاکی دامنگیرتون نمیشه. یه چیز مهم دیگه هم این بود که توی مدت زمان دیدن فیلم مدام تکرار میکردم کاش اینطوری تمام بشه، کاش اینطوری بشه. اما نشد! و مطمئناً میتونم بگم اگه اونچیزی که انتظار داشتم و توی ذهنم بود تمام میشد، میتونست 180 درجه فیلم رو بچرخونه و سبک و ژانر mystery رو به سبک درام-رومانس فیلم غالب کنه. با اینحال این فیلم چیزی رو از دست نداد و اجازه داد تمام ناپاکی که توی لایه زیرین هویتی افراد فیلم بود همانطور پاک باقی بمونه. پ ن: شاید بعدا این یادداشت رو به دلیل اینکه رسما بد نوشتم، پاک کنم.
شبی سوار بر مرکب تیزرو خود از قلعههای دورِ تصمیم باز میگشت. در خود جوششی تازه از اعتقادی اجباری یافته بود. مضطرب و پریشان از رهگذران جادههای انتظار، نشانِ کلبهی پیرمرد سرزمینم را میپرسید. مگر نگفته بودم؟ به او گفته بودم از تراماندا نمیتوانی دور افتاده باشی. روزی حتا در روزهای خاکستری تشویش به او بازخواهی گشت. باور نداشت. چمدانی از شبهای خوشِ خاطره ساخت، نگاهی به دورهای انتظار انداخت و ردپایش را روی خاک سُست تصمیم، ترسیم کرد. به او گفته بودم که رد پایات را خاک سستِ تشنهی انتظار خواهد بلعید و هر روز از پس روزی دیگر به انتظار قدوم متزلزل عابری خواهد ایستاد. مگر نگفته بودم؟ انتظار یعنی ایستادن روی خاکی که فراموش کار است و تو گناهکار خواهی بود که فراموشی خاک را لگدمالِ همیشهی انتظار خود کنی. انتظار یعنی سقوط بی تکلّف گیسوان تو در نگاهی که تنِ معصومِ خسته از انتظارت را امتداد خواهد داد. انتظار یعنی سقوط از بلندای ایستادن. انتظار یعنی من که در تراماندای منحوس خود تبعید شدهام. گفته بودم وقتی که حرفی از رفتن با خاک گفتی، رفتهای. بازگشت انعکاس رفتن نیست که شاید در حادثهای منعکس شده باشد. بازگشت امتداد خطوط سرد رفتن است. همیشه در من آنان که رفتهاند، به روزهای تسلیم شده خاطره بازگشتهاند. باور نداری؟ گفته بودم وقتی در چشمهای خود تصویر پر احساس شیرینترین روزهایت را به رویا انعکاس خواهی داد، رویا پاسخی بیش به رویا پردازیات نخواهد پرداخت. رویا انعکاس حقیقت شیرینیست که در تو جریان دارد. خاطرات خاکی جاده را برهم زدی، گذشتی، ایستادی، به ترماندای مغموم من نگاهی انداختی و دیگر بار گذشتی. در ظلمت شبهای تودرتوی ستارهها گم شدم، دل به صدایی از آسمان بستم وقتی که خاک مضطربِ حضور تو گوش مرا لبریز از شنیدن میکرد. باور از حدود اختیار گذشته است. باور نداری؟گفتن از رفتن و گذشتن در…