هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر میآمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر میافتادند و کاغذپارههایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان میبارید را از تن دیوار جدا میکردند. خورشید که بالا میآمد بقیه مردم با کاغذهای لولهشدهی زیر بغلشان از خانه بیرون میزدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر میرسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (…)
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
