رفتن به نوشته‌ها

ماه: فوریه 2017

داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»

مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن حرفی بزنم. سربازرس همان‌طور که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود سه مرتبه، سر و ته، سیگارش را به روی ناخن شست دست چپش کوبید و با پوزخند گفت: خب! خب! خب! جناب آقای با غیرت. حالا چه؟ حالا غیرت‌تان اجازه می‌دهد کمی درباره زن‌تان و رابطه‌هایش با دیگران، پرس و جو کنیم؟ دیوار کدر اتاق بازرسی توی ذهن مرد عقب و جلو می‌رفت. از پنجره توی حیاط پیدا بود. مردم با پرونده‌هایی که زیر بغلشان گرفته بودند، سریع به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هر وقت که کسی سرمی‌چرخاند و نگاهی از روی کنجکاوی به داخل اتاق می‌انداخت، مرد در خودش فرو می‌رفت. شاید خجالت می‌کشید. شاید خیال می‌کرد که همه‌کس، درست همین حالا او را قضاوت می‌کنند. نمی‌خواست به نظر دیگران بی‌غیرت جلوه کند.  لب‌هایش تکان می‌خورد. نمی‌دانست که چیزی می‌گوید یا نه. نمی‌دانست که کسی صدایش را می‌شنود یا نه: «من نمی‌دانستم. من که نمی‌دانستم. حتما نمی‌دانستم.» صدای قدم‌های کوتاه، محکم و آهسته سربازرس توی اتاق پیچید. روی میز خم شد، برگه‌ای آماده کرد و نوشت: «در ارتباط با پرونده تصادف ماشین سواری در کناره بزرگراه و مرگ آنی دو سرنشین آن در حالتی غیر اخلاقی، همسر قانونی متوفی از ارتباط پنهانی همسرش و فاسق او، اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.» The Man Who Wasn’t There 00:48:00 ژوئن 18, 2016

فیلمنامه «از بهشت صدای مرا می‌شنوید…»

گفتگو : «زندگی مثل یک قصه “شروع“ می‌شه و در عین حال معنای مشخصی نداره. تمام وجودش پر شده از فرمول و معادله، بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با علمی مثل ریاضی یا فیزیک داشته باشه.» «زندگی مثل سرخوشی تاب خوردن توی یک کابوسه.» «زندگی یک جور کنار هم قرار گرفتن آدم‌هاست که تحت تاثیر یک ناخوشی نکبتی، یک جاذبه بد و زشت قرار می‌گیرند. جاذبه باعث جذب آدم‌ها به سمت هم می‌شه. یعنی جاذبه آدم‌ها رو به سمت هم می‌کشونه.» «زندگی یه کابوسه، یه رویا، یه قصه، یه افسانه که هیچ کس نمی‌تونه مرزی برای اون قائل بشه. هرکسی فقط به اندازه درک ذهن خودش از زندگی می‌فهمه و خودش رو تنها توی یکی از این چند حالت قرار می‌ده.» «زندگی برای بعضی‌ از آدمها کابوسه. برای بعضی‌ها رویا، برای بعضی‌ها قصه و برای بعضی دقیقا مثل یک افسانه. اما نقطه‌ی اشتراک همه‌ی اینها جاذبه‌ است.» تصویر : 1و2)  صحنه‌ی تاب خوردن مرد 3)   در دست مرد دسته‌ای کاغذ قرار دارد. کاغذها را به سرعت و با بی‌میلی ورق می‌زند و تاب می‌خورد. 4)    متوجه نوشته یا فرمولی (U=mgh) بر روی یکی از برگه‌ها می‌شود. 5)    مادامی که مرد تلاش می‌کند تا صفحه‌ی خاصی که فرمول در آن نوشته شده است را بیابد، بادی شروع به وزیدن می‌کند و تمام برگ‌ها در اطراف او پراکنده می‌شوند. سر خم می‌کند تا برگ‌ها را از روی زمین جمع کند و وقتی سربلند می‌کند زنی با یک زنبیل سیب از جلوی او می‌گذرد. سیبی از زنبیل به زمین می‌افتد. زن متوجه نمی‌شود. مرد (با سرعت) به سمت سیب رفته، زن را صدا کرده و سیب را به او پس می‌دهد. 6) سپس همانجا می‌ایستد و تا گم شدن زن در بینهایت او را نظاره می‌کند. در این فاصله : ادامه‌ی گفتگو : اما این جاذبه چرا و چطور آغاز می‌شه؟ چرا سیب اون…