خانه » بایگانی برای مارس 2017 » برگه 2
داریوش جوان بلند بالای بیست و هفت-هشت سالهیی بود با موهای جوگندمی که به ضرب ژلمو یا هزار جور زهرماری دیگر همیشه شق و رق نگاهشان میداشت. چند بار او را با همسرش مرجان در راهپلهی آپارتمانمان دیده بودم. مرجان زن خوشچهرهیی بود با لبهای برآمده، دماغ باریک مثلثی شکل و موهای مشکی لخت. از قرار معلوم تازه ازدواج کرده بودند و مثل همهی زوجهای جوان که اوایل زندگی زناشوییشان را میگذرانند، سخت به همدیگر علاقه داشتند. مرجان همیشهی خدا بازوی داریوش را سفت چسبیده یا دستش را دور کمر او حلقه کرده بود. طوری بنظر میآمد که انگار نمیتواند به تنهایی گام بردارد و موقع راه رفتن باید از دست یا بازوی داریوش کمک بگیرد. چند بار به همسرم مریم گفتم که دوست دارم او هم مثل مرجان که دست شوهرش را با عشق و علاقه میچسبد با من رفتار کند و موقع قدم زدنهایمان بازوی مرا بگیرد. از اینکار احساس خوبی به من دست میداد ولی مریم تمایلی به انجام این کار از خودش نشان نمیداد. جمعهی چند هفته پیش که تصمیم گرفته بودیم اطراف جزیره کمی پیادهروی کنیم همین که خانم بوستانی، رئیس شرکتم را که از روبرو میآمد به مریم نشان دادم به تلافی توپ و تشرهایی که سر این موضوع به او میزدم بازوی من را با دلبری تمام بغل کرد. آن موقع خیلی با خانم بوستانی تعارف داشتم و از انجام دادن عملیاتی شبیه عشقبازی، آنهم جلوی رئیس شرکتم که آدم ماخوذ به حیا، خشک و مقرراتی بود سخت شرمنده شدم. بابت انجام این کار نمیشد از مریم دلخور باشم، آشی بود که خودم پخته بودم. داریوش و مرجان ماه پیش به این آپارتمان آمده بودند. در واقع اولین منزل زندگی زناشوییشان طبقهی چهارم آپارتمان شماره ۲۷ خیابان شفق، یعنی طبقه بالایی منزل ما بود. در این یک ماه مریم که بر خلاف من…
پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دیماه یکبند میبارید. روی شیشه را بخار کمرنگی گرفته بود و پشت آن منظرهی کوچه و خیابان به زحمت دیده میشد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشهی خیابان جدا میشد، به حالت محزونی در هوا میرقصید و سعی میکرد دست به دستِ باد از جاذبهی زمین بگریزد و خود را کمی دیرتر به زمین برساند. سوز و سرمای غریبی که لحظه به لحظه بیشتر میشد مدام از میان کوچهها و خیابانها زوزه میکشید و رهگذران، آگاه از احتمالِ شروع بارش برف با گردنهایی که میان یقهی لباسشان مخفی شده بود با عجله به سمت مقصد نامعلومی در گذر بودند. این سمتِ پنجره، شاهرخ دستهایش را پشت کمرش گره زده، سرش را پایین انداخته بود و مدام از این سوی اتاق به آنسوی اتاق میرفت. منیژه اما کنار پنجره از جلو به دیوار یله داده، گوشهی پرده را کنار کشیده بود و به حالت مرموزی به پیادهروِ آنسوی خیابان نگاه میکرد. فضای اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا میزد. صدای باران روی سقف حلبی میریخت و از آنجا سردرگم به سمت ناودان سر میخورد و به صدای شرشر آب گلآلود جوی خیابان اضافه میشد. تنها صدایی که شنیده میشد همین صدای باران بود و یا گهگاه صدای عبور اتومبیل که از توی خیابان بلند میشد و ریتم و آهنگ غریب باران را در هم میریخت. وسط اتاق شاهرخ همانطور که دستش را پشت کمرش گره زده بود رو به منیژه کرد و گفت: – «بالاخره راهش را گرفت و رفت؟ یا هنوز همانطور آنجا ایستاده؟» منیژه بدون اینکه سرش را به طرف شاهرخ برگرداند گفت: – «از سر جایش تکان نخورده. همینطور به پنجره زل زده و چشم از پنجره برنمیدارد.» شاهرخ گفت: – «خوب به صورتش نگاه کردی؟ مطمئنی که قبلاً هیچوقت او را ندیدهای یا با…
خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبهخاتون» از باغ خانهی او که به دامنهی شیطانکوه مشرف میشد، آمد؛ جادههای گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانهی «حاجرحیم» رسید. آنوقت در حیاط چرخی زد و با هر زحمتی بود خودش را از پنجرهی اتاق پذیرایی رد کرد و به گوش حاج رحیم رساند. هر روز صبح چشمهای حاج رحیم با شنیدن صدای آشنای این خروس باز میشد و به گوشهی ترک خوردهی سقف اتاق خیره میشد. درست زیر سقف عکس جوانی او قرار داشت که عکاسِ باغ، جلو باغ ملی از او انداخته بود. توی عکس به نظر میآمد که پیراهن سیاهش از کش و قوس زیاد گَل و گشاد شده و آنرا به زور توی شلوارش جا کرده باشد. شلوار خاکستری به پا داشت و کفش پاشنه بخواب. دستهایش از هم سوا و بدون تکیه به جایی از بازوهایش آویزان بودند. کف دستش را مشت کرده بود و با سبیل کت و کلفتی که به امتداد میانهی چشمهایش میرسید و حسابی صورتش را پر میکرد، توی لنز دوربین زل زده بود. پایین عکس درست جایی که او یکی از پاهایش را کج گذاشته بود، یک کلاغ دیده میشد که مثل او گنگ و گیج به دوربین نگاه میکرد. حاج رحیم این عکس را دوست داشت و آنرا به عنوان یکی از یادگارهای دوران جوانیاش هنوز نگهداشته بود. هر روز صبح بعد از اینکه چشمهایش را باز میکرد نگاهش به این عکس گره میخورد، لحاف را از روی خودش کنار میزد و از روی مبل اتاق پذیرایی بلند میشد. کمی به خودش کش و قوس میداد و ناگهان مثل اینکه چیزی به یادش افتاده باشد، لحظهیی بیحرکت میشد. درد ناجوری از زیر کمرش،…
نخستین باری که داستان سیاهگالش[1] را شنیده بود هرگز از یاد نمیبرد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس میکرد. دوست داشت بیشتر دربارهی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچکس میل نداشت دربارهی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که با ریشسفیدها مینشست و سر صحبت را دربارهی او باز میکرد یا سعی میکرد به شیوهی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه میشد که آنها تمایلی به صحبت کردن دربارهی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده میکشانند. آیا رازی وجود داشت؟ همیشه وقتی که درباره او از بقیه سؤال میپرسید و توی چشمهایشان زل میزد ترس و وحشت بخصوصی را میدید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. حالت چشمهایشان طوری بود که انگار به خاطرهی دور و ترسناکی خیره شدهاند. خودش هم نمیدانست. شاید همین سؤال کردن از نظر آنها ترسناک به نظر میرسید. اصلا چه دلیلی داشت که کسی بخواهد درباره چنین موجودی از کسی سؤال بپرسد. همهی اینچیزها به جای اینکه ذرهیی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه میکرد. شبها همینطور که توی تخت غلت میزد هیکل سیاه و ردای بلند آن مرد به چشمش میآمد و صدای ماغ گوزنها و گاوها از توی گوشهایش میگذشت. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس میکرد و همینطور که پایش را بر چوبهای خشک و علفها میگذاشت سر تفنگش را به دنبال گوزن مادهیی توی سیاهیها میچرخاند. بعد از ترس چشمهایش را باز میکرد و سعی میکرد تمام خیالات مربوط به او را از خودش دور بکند و به زور خودش را به خواب بزند. *** تابستان آخرین نفسهایش را میکشید. خنکی مخصوص و بوی خیس پاییز را میشد…
دلش از رحمان پر بود. فکر میکرد که تمام دردسرهای زندگییش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. اینقدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقهی خاص احساس میکرد. نمک او را خورده بود و بهخاطر همهی آنها باید در خانهی او میماند و تاوان تنهایی رحمان را پس میداد. اما از وقتی که آنشب صدای زوزهی شغال را از نزدیک سیاهکوه شنید دلش بیتاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ دلش ضعف میرفت و هرچهقدر این طرف و آنطرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیبش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانهی رحمان مانده بود تابهحال پیش نیامده بود که رحمان اینقدر دیر کند، برای همین دلش بدجوری شور رحمان را زد. چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوشهایش را تیز کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلو پلهی ایوان نشست. سرش را روی دستهایش گذاشت و به دروازهی مابین چپرها خیره شد. همین موقع بود که صدای شغال از سیاهکوه آمد. بلند شد به سیاهکوه خیره شد و گوشهایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چهقدر از او فاصله دارد. دلش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: – «عوعو، عو عووو» ترس شغالها را رحمان توی دلش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغالها را دیده بود و نه بدی آنها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغالها خیلی میترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانهاش بیاید و مرغها و اردکهایش را ببرد، برای همین مرغها و اردکها را…
بوی کُنْدُرِ نیمسوخته، اسپند، عرق و چرک کشالهی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکمپاره شده، گوشهگوشهی اتاق جولان میداد. نور، گُله به گُله روی گُلهای قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بیحال دخترک چهارده-پانزدهسالهیی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک از رنگ و رو رفته به سقف اتاق زل میزد، لحظه به لحظه اطفار مختلف به خودش میگرفت و با صدایی نامفهوم به دور و برش اشاره میکرد و میخندید. اطراف او همهکس از مادرش «خانمباجی» گرفته تا کلفت خانهزادشان «معصومه خانوم» در تنگ و تا بودند و از هرکاری که از دستشان بر میآمد برای بهبودی دختر مضایقه نمیکردند. اما مصممتر از همه خانمباجی بود که از این اتاق به آن اتاق جَست میزد و مدام به احوال مخصوصی یک مشت اسپند را دور تشک ناخوش میچرخاند؛ سرش را به چپ و راست میگردانید؛ به در و دیوار فوت میکرد و اسپند را روی زغال بور شدهی منقل میپاشید: – «سودا به رضا، خویشی به خوشی. شنبهزا، یکشنبهزا، دوشنبهزا، سهشنبهزا، چهارشنبهزا، پنجشنبهزا، جمعهزا… از جن و انس و بیگونه… زیرِ زمین، روی زمین… سیاهچشم، ازرقچشم، زاغچشم، میشچشم؛ هرکه دیده، هرکه ندیده؛ همسایهی دست چپ، همسایهی دست راست؛ پیشِرو، پشتِسر، بترکد چشم حسود و حسد… اللهم صل علی…» گاهی هم که از نفس میافتاد گوشهی دیوار روی مُخدهیی که روبروی تشک ناخوش قرار داشت لم میداد و به بدن بیحال او که هر لحظه بیشتر رنگ میباخت خیره میشد. بعد کمکم روی چشمهایش را لایهی نازکی از نم برمیداشت و حالات چهرهاش در هم میرفت. آنوقت به صدای بلند زنجموره میکرد و به زمین و زمان لعن و نفرین میفرستاد: – «این دیگه چه بلایی بود که به سرمون اومد. این دیگه چه آبرو ریزی بود. دیدی معصومه خانوم؟ تورو خدا دیدی؟ دارن دختر مثل…
گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپهای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید: «همان است که شنیده بودم. اکنون که گلهی بزرگ گوسفندان با دههزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که تدبیری کنم. پوستین گوسفندی در بر خواهم کرد، پوزه و دستهایم را با آرد سپید خواهم نمود و خُرد خُرد و آهسته تپه را تا نزدیکی آغل پایین خواهم رفت. آنگاه که سگ نگهبان از حضورم چوپان را باخبر کرد به خیال او خواهد آمد که از چرای آنروز جاماندهرمهیی هستم. پس مرا بیهیچ زحمتی به آغل خواهد برد و من در میان هزارهزار گوسفند تا پایان عمر از فکر آذوقه آسوده خواهم بود.» پس چنین کرد! نیمشب در میان آغل بود که گرسنگی بر او چیره شد. چون سگ را دور از آغل و خوابآلوده تصور کرد خود را به میانهی رمه رسانید و گوسفندان را در تاریکی شب از نظر گذراند. چشمهای نورانی گوسفندان سوسوی زلال مشربهیی گوارا در نظرش آمد و آندم هوش از کف بداد. پس پوستین گوسفند از دوش افکند و نعرهیی کشید. تا خواست بر اولین گوسفند حمله برده و او را بدرد دیگر گوسفندان نیز چون او، چنان کردند. هزار هزار گرگ با پوستین گوسفندی بر دوش و پوزه و دستی غرقهی آرد نعره برآوردند و چون دیدند که گوسفند نو رسیده نیز چون ایشان همین حقه کرده است، سرخورده و نالان پوستین را دوباره بر دوش کشیده در میانهی آغل سوسوی چشمهایشان نومیدانه خاموش شد. 30 اسفند 1395 پ ن: با لحنی دیگر قبلا در اینجا آمده بود…