خانه » بایگانی برای مارس 2017 » برگه 3
در گوشهای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکههای کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکهی ران را به نیش کشید و با ملچ و مولوچ کردن به خانم شیر گفت: «خیلی وقته که خبری از پسرمون نشده. بهتر نیست اینبار ما سراغی از اون بگیریم و سرزده به جنگل اون بریم؟» و همین شد که فردا هردوی آنها چمدانهایشان را بستند و به سمت جنگل تحت سلطنت پسرشان به راه افتادند. پشت دروازهی جنگل تمام حیوانات به صف ایستاده بودند و از ترس و احترام سرشان را تا کمر خم کرده بودند و زیرچشمی به پاهای خانم و آقای شیر که از دروازه خارج میشد نگاه میکردند. وقتی که حسابی دور شدند و خیال همهی حیوانات راحت شد یکی یکی سرشان را بلند کردند و دور هم حلقه زدند. این اولین باری بود که جنگل آنها این طور سوت و کور به نظر میرسید. انگار جای چیز عجیب و مهمی در جنگل خالی مانده بود. هیچ کدام از حیوانات تابحال به خاطر نداشت که جنگل را بدون حضور شیر و بدون سلطان جنگل دیده باشد. حتا لاکپشت که از همه بیشتر عمر کرده بود هم چنین حالتی به خاطرش نمیآمد. تا جاییکه به خاطر داشتند از صبح تا شب در خدمت شیر بودند و برای او بهترین غذاها را آماده میکردند. اگر شیر میپسندید و میلش میکشید حتا حاضر بودند تولهی خودشان را هم دو دستی تقدیم او کنند و از اینکه میفهمیدند دندانهای تیز شیر توی گوشت تن تولهی خودشان رفته احساس غرور میکردند. چراکه به هرحال سیر شدن شکم شیر برای یک شب هم که شده باشد حاصل دسترنج آنها میشد. حالا اما با نبودن شیر انگار خبری از این چیزها نبود. تمام حیوانات برای او دلتنگ شده بودند. غمِ نبودن او و حفرهی خالی…
گاهی فکر میکنم آنچه از عشق در قصهها و افسانهها گفته میشود تماما و تماما ساختهی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چهقدر او را دوست داشتم و ببینید که چهطور او را میپسندیدم. در واقع شاید میخواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش میگذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیدهی فیزیک و یا رسالهی پیچدر پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. اینطور به نظرم میرسد که زنها از درک عشق و دوست داشتن آن داستانهای عامیانه همانقدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مسالهی پیچیدهی فیزیک. زنم میگوید: باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زنهارو گیج و منگ تصور میکنی؟ من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک میکنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زنها از درک چنین چیزی عاجزند. خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زنهای عاشق هم توی داستانها و قصهها کم نبودند. یکیش همین زلیخا و عشقش به یوسف. یا زهره و منوچهر یا حتا ویس و رامین. در واقع بدبختی بزرگ اینجاست که اینجور قصهها رو هم مردها نوشتند. درسته که شاید توشون از عشق یک زن به مرد حرف زده باشند ولی وقتی از بالا به قضیه نگاه کنی میبینی که باز یک شاعری اومده یک داستان عشقی را برای یک عدهی دیگه تعریف کرده. یعنی اینجور سعی کرده که عشق رو به یک زبان دیگهای به رخ دیگران بکشونه. یک مرد برای مردهای دیگه. یک عاشق برای عاشقهای دیگه. انگار یه جور زبان اسرارآمیز و رمزنگاری شده…