رفتن به نوشته‌ها

ماه: اکتبر 2017

داستان کوتاه «با احساس گناه» یا «یک داستان عاشقانه‌ی آبکی»

هوا برفی و مه‌آلود بود. ماشین را کنار خیابان، لابه‌لای ماشین‌های دیگر پارک کرد. شال گردن دست‌بافی را از روی صندلی کناری برداشت، دور گردنش پیچاند، توی آینه به موهایش دستی کشید و از ماشین پیاده شد. توی این چهل سالی زنده‌گی هیچ‌وقت خودش را تا این‌حد گناهکار حس نکرده بود. دلش می‌خواست زنش را می‌دید و با او صحبت می‌کرد. از او سوال می‌کرد و حرف دلش را مستقیم با او می‌زد. می‌خواست به او بگوید که چاره‌ای ندارد. وقتی دیگران را می‌بیند که جفت جفت کنار هم راه می‌روند از خودش خجالت می‌کشد. یاد روزهای عاشقانه‌ی خودشان می‌افتد. همان وقت که همسرش را سفت در کنار خودش می‌کشید و چسبیده به هم راه می‌رفتند. یاد وقت‌هایی که دستش را می‌گرفت و دست کوچک زنش توی دست‌های زمخت و بزرگ او گم می‌شد. چه‌قدر دلش برای همین حس عجیب تنگ شده بود. دست او را مثل جسم غریبی توی دستش بگیرد و برانداز کند. اما حالا چه؟ از همین حس کوچک هم ناامیدانه بریده بود. زنش او را تنها گذاشته بود و تمام عشق بین‌شان معصوم و پاک، دست‌نخورده و غمگین باقی مانده بود. اما با این عشق نمی‌توانست کنار بیاید. به حضور زنش هم نیاز داشت. می‌خواست او را لمس کند، ببوید، او را در آغوش بگیرد و صدایش را بشوند. احساس می‌کرد دوباره عاشق شده است. دختری را دیده بود و چهره‌ی آن دختر از جلو چشمش کنار نمی‌رفت. دلش می‌خواست به خانه برمی‌گشت، زنش را آنجا روی مبل راحتی می‌دید. جلویش می‌ایستاد و از این دختر می‌گفت. فکر می‌کرد که کارش نوعی خیانت به همسرش حساب می‌شود و باید قبل از هر اقدامی از همسرش اجازه بگیرد. برود به او بگوید که دوباره عاشق شده است و اگر از نظر او ایرادی نداشته باشد می‌خواهد با دختر دیگری آشنا شود. با آن دختر صحبت کند و…