رفتن به نوشته‌ها

ماه: نوامبر 2017

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم. به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم. ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.» گفتم: «باشه بابا. کجا دارم برم؟ مامان دستور داده برسونمتون و از ترمینال رسید بگیرم.» ریحان گفت: «کی رسیده؟» گفتم: «هیچی بابا. زود باشین الانه که دیر بشه.» محسن گفت: «عینک منو ندیدی؟ ریحان با توام. اَه. اونو داری کجا می‌یاری؟» صدای بسته شدن در دست‌شویی آمد و پشت بندش صدای مامان که پرسید: «دارین چه‌کار می‌کنین؟ زود باشین. این راننده اتوبوس‌ها واسه مسافر خودشونو معطل نمی‌کنن. 5 دقیقه دیر برسیم، یهو می‌بینیم که جا تره و بچه نیست.» ریحان گفت: «پیشِ تلویزیونه… چشم مامان جان. شما برین توی حیاط. دو دقیقه‌ی دیگه ما هم می‌یایم.» و بعد بلند داد زد: «آقا جون؟ آقا جو..» حرفش را قطع کردم و گفتم: –     «آقا جون دم در وایساده. همه‌ آمادن. فقط منتظر شماییم.» محسن که بند کفش‌اش را می‌بست در تائید حرف من گفت: –     «راست می‌گه دیگه. ریحان خانم! بازم انگار شما آخر شدین.» *** بالاخره به هر ترتیبی بود ریحان سوار ماشین شد و آقاجون که انگار خیلی وقت بود انتظار می‌کشید تا چنین لحظه‌ای را ببیند، از سر خوشی و…