رفتن به نوشته‌ها

ماه: ژانویه 2018

داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود. البته این قرار و مداری بود که نرم‌افزارهای هواشناسی گوشی‌های موبایل‌مان گذاشته بودند و تقریباً همه‌ی آنها همین اطلاعات را با همین دقت نشان می‌دادند. حالا اما هوا کاملاً آفتابی بود. هنوز یکشنبه بود و تا آخر هفته، وقتِ زیادی باقی مانده بود. اما مثل اینکه کک به تنبان مردم افتاده باشد همه‌جا حرفِ برف پیش کشیده می‌شد و همه در جنب و جوش بودند تا خودشان را برای برف آماده کنند. تجربه‌ی باریدن برف در سال‌های گذشته به همه ثابت کرده بود که حتا بارش نیم‌روزه‌ی آن می‌تواند شهر را به کل فلج کند. چه برسد به این‌که قرار بود آخر هفته دو روز تمام برف ببارد. امسال هم حتماً مثل سال‌های گذشته در ساعات اول برق قطع می‌شد، بعد آب قطع می‌شد و بعد از آن تک و توک گازِ بعضی از مناطق شمالی شهر قطع می‌شد و از کار می‌افتاد. از آسمان برف می‌بارید و در عمل برای بعضی‌ها هیچ وسیله گرمایشی وجود نداشت. بدتر از این‌ها این بود که دکل‌های مخابراتی هم از کار می‌افتادند و تلفن‌ها هم یکی پس از دیگری -اگر شارژ باتری‌شان دوام آورده بود- از کار می‌افتادند. آن‌وقت یک عده از مردم از زورِ سرما و بی‌آبی، چمدان به دست راهی خانه فک و فامیل‌هایشان که هنوز گازشان قطع نشده بود می‌شدند و بلبشویی به پا می‌شد که دیدنی بود. ظرف یکی دو روز قحطی چراغ‌قوه آمد. هیچ مغازه‌ی کوچک و بزرگی را حتا نمی‌شد در کوچه ‌پس‌کوچه‌های شهر پیدا کرد که برای رضای خدا یک چراغ‌قوه…

درباره دو فیلم سعادت آباد و Perfect Strangers (2016) | کاملاً غریبه‌ها

آیا ممکن است یک ایده‌ی هنرمندانه، یک داستان و قصه‌ی نسبتا پیچ‌درپیچ به ذهن دو نویسنده متفاوت، با دو ملیت مختلف در دو زمان متفاوت حلول کند و هر کدام از آنها بدون اطلاع از دیگری یک داستان و یک نتیجه‌گیری را به روی کاغذ بیاورند و از قضا از روی هر دوی آن فیلم سینمایی مجزایی ساخته شود؟ هسته‌ی اصلی و تم داستانی هر دوی این فیلم‌ها (فیلم ایتالیایی «کاملا غریبه‌ها» که در سال 2016 ساخته شده و فیلم ایرانی «سعادت‌آباد» که در سال 2011 یا 1389 ساخته شده) مثل و مانند هم است. هر دوی این فیلم‌ها به بررسی خیانت‌ها، دروغ‌ها و پنهان‌کاری‌های چند زوجِ همسن و سال می‌پردازد که از لحاظ عاطفی بسیار به یکدیگر نزدیک هستند و تقریباً جزء یک خانواده بزرگ به حساب می‌آیند. با این‌حال بین آنها پنهان‌کاری‌های فراوانی وجود دارد که یکی پس از دیگری در جریان فیلم برملا می‌شوند. فیلم «کاملا غریبه‌ها»‌ی ایتالیایی نسبت به فیلم «سعادت‌آباد»ِ ایرانی، یک سر و گردن بالاتر است. در سایت آی‌ام‌دی‌بی، امتیاز 7.8  «کاملا غریبه‌ها» نسبت به امتیاز 6.8 «سعادت‌آباد» هم تقریبا همین قضیه را به رخ می‌کشد. داستان فیلمِ ایتالیایی پیچ و تابِ بیشتری دارد. بی‌پروا تر در مورد مسائل زناشویی صحبت می‌کند (زنی که از روی شیطنت لباس زیر نمی‌پوشد و هم‌جنس‌گرایی که علایق جنسی‌اش را از دیگران پنهان می‌کند.) همین مسائل باعث می‌شود این خانواده‌های ایتالیایی بیشتر قابل درک باشند و خیانت و دروغ‌پردازی‌های هر زوج عمیق‌تر و خانه‌براندازتر باشد. اما در مقابل در فیلم ایرانی سعادت آباد انگار با خجالتِ یک دختربچه‌ی شرقی طرف هستیم که درست مثل آداب خانوادگی مشرق زمین دچار خجالت و پنهان‌کاری است. رابطه‌ی مشکوک و احتمالا پنهانِ نقش حسین یاری و لیلا حاتمی پرداخت نشده و فقط با ایما و اشاره بیان می‌شود. و رابطه‌ی پنهانِ حامد بهداد با معشوقه‌ی احتمالی‌اش علاوه بر همسرش، از ما هم…

منتشر شد!

بالاخره بعد از چندین و چندماه انتظار کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شد. این مجموعه شامل سیزده داستان کوتاه است که از داستانی با تم روستایی و از لحاظ زمانی از گذشته شروع شده (جن‌گیر) و خرد خرد همان‌طور که زمان رویدادن اتفاق‌ها در داستان‌ها به حال و آینده تغییر پیدا می‌کند، مکان رویدادن داستان‌ها نیز از روستا شروع شده و به دنیای امروزی رسیده و درنهایت به شهری در خارج از کشور ختم می‌شود. (نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ) نقطه اشتراک کلیه داستان‌ها کنش، واکنش و تأثیر ذهن انسان بر دنیای اطراف و قدرت تصمیم‌گیری اوست. واکنش‌ها و تاثیراتی که گاه دنیای پیرامونش را به فراخور قدرت ذهنی او (خوب یا بد) دچار تغییر می‌کند و گاه ذهن او به خاطر رویدادهای ساده و در عین‌حال غیرقابل توجیه دنیای پیرامونش دچار آشفتگی می‌شود و دنیای کوچکتر اطراف او را چنان آشفته‌تر می‌کند که لحظه به لحظه به نابودی نزدیک‌تر می‌شود. از آنجایی‌که تعداد محدودی از این کتاب چاپ شده است احتمال اینکه در تمام شهرهای ایران و در کتابفروشی‌های متعدد به آن دسترسی داشته باشید، بعید بنظر می‌رسد. بنابراین اگر در خرید این کتاب دچار مشکل هستید می‌توانید از طریق سفارش اینترنتی آنرا در تمام شهرهای ایران و از طریق پست یا… دریافت کنید. به همین منظور در همین سایت و در این صفحه قسمتی برای دریافت سفارش در نظر گرفته شده است. علاوه بر آن به دیگر سایت‌های اینترنتی که این کتاب را برای فروش قرار می‌دهند لینک داده خواهد شد. bisto7.ir/book در این مجموعه در ابتدا شانزده داستان برای چاپ در نظر گرفته شده بود که در مرحله تائیدیه نشر در وزارت ارشاد دچار ممیزی گردید و چاپ کتاب منوط به حذف سه داستان از این مجموعه شد. اگر چه این سه داستان سال‌ها در صفحات اینترنتی و در سایت‌های…

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و لای انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد. با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را به تن‌ت مالیدی، دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد. بعد از عمه رزیتا می‌خواست خودش را معرفی کند. یک راست برود توی اداره‌ی پلیس و به اولین افسری که رسید بگوید: «من آدم کشته‌ام». بعد فکر کرد که این‌طوری خیلی غیر طبیعی‌ست. شاید خیال کنند دیوانه شده‌است و تبرئه‌اش کنند. بعد فکر کرد که برود و بگوید «آمده‌ام اعتراف کنم» و این قدر همه‌کس و همه‌چیز را بپیچاند که اهمیت حرف‌هایش بیش‌تر به چشم بیاید و آن‌وقت اعتراف کند. کمی که فکرهایش را سبک و سنگین کرد؛ دید فایده‌یی ندارد. اصلا هیچ لذتی ندارد. تا به حال به لذت موضوع فکر نکرده بود؛ ولی حالا خیلی چیزها داشت برایش لذت‌بخش می‌شدند. کار عمه را چنان رسیده بود که مو لای درزش نمی‌رفت. ممکن نبود ردی، نشانی یا چیزی جا گذاشته باشد. کسی او را ندیده بود و به هیچ وجه ممکن نبود کسی به راز این موضوع پی ببرد. عادت همیشه‌ش همین بود. تمام کارهایش را با دقت انجام می‌داد. بعد از عمه رزیتا سه روز تمام از خانه بیرون نرفت. مدام…