رفتن به نوشته‌ها

ماه: آوریل 2018

من و او «سی و سه» این اعداد بی‌طاقت

راستش را بخواهید چند وقت پیش با خودم تنها کردم و شروع به شمردن کردم. با خودم حساب کردم که با چند نفر قرار و مدار عاشقانه یا شبه‌عاشقانه گذاشته‌ام. این فکر را دیدن فیلم Love in the Time of Cholera (2007) به سرم انداخت. درست آنجایی که مردِ عاشق‌پیشه برای پر کردن قسمت خالیِ عشقیِ زندگی‌اش با چیزی در حدود ششصد و چهل و هفت زن همبستر شده بود. سعی می‌کرد جای خالی «او»ی خودش را توی اندام برهنه‌ی زنان دیگر جستجو کند. اما مطمئناً تمام آن‌چیزی که به دنبالش بود را در این جست و جو نیافت. صبر کرد، تحمل کرد، با دردِ تنهایی و ظلمت درونی‌اش تاب آورد و در نهایت بعد از هشتاد و چند سال عمر به معشوق قبلی خودش پیوست. خواستم با خودم حساب کنم ببینم چند نفر را به خلوت خودم راه داده‌ام. تا به حال دست چند زن را گرفته‌ام. بوی موی چندنفرشان را توی سینه کشیده‌ام. لب‌های کدام را بوسیدم و عاشقانه‌تر از هر عاشقانه‌ای به چندنفرشان عشق ورزیده‌ام. گاهی حتا سخت به یادم می‌آمد که نام فلانی و شکل صورت بهمانی چه بود. یادم نمی‌آمد که عاشق همه‌شان بوده‌ام. همه‌شان را بوئیده باشم. همه‌شان را حتا دوست داشته بوده باشم. اما صادقانه‌ترین لیستی که توانستم بسازم یک لیست شش نفره‌ی نصفه و نیمه بود. آمدم توی اتاق روبروی خودم نشستم. تمام‌شان را با هم تصور کردم. روح ناسازگار همه‌شان را احضار کردم و یک به یک و روبروی خودم آنها را رها کردم. حالا همه با من توی یک اتاق بودند. با صورت‌های برافروخته و گیج به یکدیگر زل می‌زدند و دلیل حضورشان را از من می‌پرسیدند. با هم حرف می‌زدند. صدای پچ‌پچ‌شان شنیده می‌شد و کلافه و سردرگرم سعی می‌کردند خودشان را از آنجا آزاد کنند. گاهی دست می بردم روی ابر اندام یکی‌شان دست می‌کشیدم و او را…

طرح داستان کوتاه «نورسان» یا «نور، نور، ضد نور»

شب بود. شهر سوت و کور، ساکت و بی‌حرکت به چشم می‌آمد. جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد. هیچ نوری از هیچ منبع نورانی تابیده نمی‌شد. هوا ابری و گرفته بود و تنها مِهِ نورانی مهتاب از پشت ابرهای ضخیم حالات پرت و درهم خانه‌ها و ساختمان‌ها را از باقی سیاهی‌ها مجزا می‌کرد. تابلوهای مغازه‌ها، لامپ‌های چراغ‌های برق اطراف خیابان، روشنایی‌های خانه‌ها و تلویزیون‌ها همگی خاموش و تاریک بودند. هیچ‌ نوری دیده نمی‌شد. روی میز چوبی، داخل اتاق ساختمانی قدیمی و به ظاهر متروک، شمع کوچکی می‌سوخت. دور تا دور میز صورت چند مرد و زن به زحمت به چشم می‌آمد که از نور زرد شمع روشن شده بود. با هر تکان شعله، سایه‌های اجزای صورتشان درهم می‌ریخت و سیاهی روی صورتشان جابجا می‌شد. تمام اتاق را تاریکی گرفته بود و به جز این‌ها چیزی دیده نمی‌شد. همه آرام نفس می‌کشیدند و بی‌هدف دورتادور میز به نور نحیف شمع چشم دوخته بودند و صدای پچ‌پچ آرامشان شنیده می‌شد. بیش از صد سال از روزی که اولین روبات‌ها را ساخته بودند می‌گذشت. روبات‌هایی همه‌کاره که آرزو می‌کردند بتوانند به جای انسان‌ها کارهای پرخطر، خسته‌کننده و ناامید کننده را انجام دهند. روبات‌ها را ساخته بودند و کم کم طی چندین سال به قابلیت‌های آنها اضافه کرده بودند. از طریق شبکه‌یی ماهواره‌ای به نام «نورسان» وظایف، اطلاعات و خواسته‌های ریز و درشت آنها به تک تک روبات‌ها گوشزد می‌شد و همگی طبق برنامه موظف به رعایت آن بودند. چندین سال بعد اما همین‌کارها را هم روبات‌ها بر عهده گرفته بودند. روبات‌های ارتشی وضعیت نظامی شهر را کنترل می‌کردند و روبات‌های پلیس خیابان‌ها و ماشین‌ها را زیر نظر داشتند. فروشگاه‌های ریز و درشت، رستوران‌ها، آبمیوه‌فروشی‌ها، شرکت‌های زنجیره‌ای، رادیو و تلویزیون همه و همه توسط روبات‌های هوشمند کنترل و اداره می‌شد. روبات‌های هوشمند پرقدرت، دارای حافظه قوی، باهوش و قابل اطمینان بودند و نورسان مثل زنجیری…