رفتن به نوشته‌ها

ماه: می 2018

رابطه مرموز احمد شاملو، فدریکو گارسیا لورکا و آتاهوآلپا یوپانکی

اگر اشعار فدریکو گارسیا لورکا را با ترجمه و صدای احمد شاملو شنیده باشید، بدون شک تک‌نوازی گیتاری جادویی و ضرب‌آهنگ به موقع نت‌ها در زمینه و یا انتهای اشعار شما را به وجد آورده است. چند سال پیش که به اینترنت امروزی دسترسی وجود نداشت یافتن ترانه‌های اصلی آن تکنوازی‌ها عملا غیرممکن به نظر می‌رسید. اما امروزه می‌توان به راحتی از دلِ سیاهِ اینترنت هرچیزی (موکداً هر چیزی) را بیرون کشید. این قطعات با آهنگسازی و نوازندگی آتاهوآلپا یوپانکی‌ست. وسوسه‌ی اول: اولین بار که آن دکلمه‌های جادویی و صدای پر طنین شاملو و اشعار محزون و مرموز لورکا را شنیدم به شدت مجذوب نوای سحرآمیز گیتاری شدم که به عنوان مکمل در پس‌زمینه تمام زیبایی‌های دیگر، شنیده می‌شد. آن‌قدر این قطعات به زیبایی در کنار شعرها قرار گرفته و همراه شده بودند که فکر می‌کردم در این آلبوم هم، مانند دیگر آلبوم‌های صوتی شاملو از یک آهنگساز برای ساخت آهنگ اختصاصی استفاده شده است. چندین و چند سال طول کشید تا بتوانم بفهمم که این قطعات نه قطعاتی ساخته شده برای شاملو که اساسا قطعاتی مجزا با حال و هوایی آرژانتینی است. و آنچه باعث شده است ملودی‌ها و شعرها این‌چنین زیبا در کنار یکدیگر بنشینند انتخاب درست و شاعرانه آهنگ‌ها، قطعات و ترانه‌ها است. گویا خودِ شاملوی بزرگ این قطعات را بر روی این شعرها انتخاب کرده است. یکی از این قطعات را با زمینه‌ی آن گیتار جادویی بشنوید: کمی پایین‌تر موسیقی متن این قطعه را با عنوان “07 – La Amorosa (J Y B Diaz Oscar Valles)” بشنوید به هر حال! وسوسه‌ی دوم: بعد از چند ده‌بار شنیدن این آلبوم صوتی وسوسه‌ی نواختن همین ملودی‌ها با گیتار آرامم نمی‌گذاشت که بالاخره موفق شدم علاوه بر پیدا کردن چند قطعه اصلی این آلبوم، نت موسیقی آنها -که برای گیتار ساخته و تنظیم شده‌اند- را نیز پیدا کنم. کل…

من و او «سی و چهار این-ژنِ نیم‌جویده»

مدتی‌ست خبری از او ندارم. نه او را دیده‌ام، نه خبری از او شنیده‌ام و نه اتفاقی افتاده که من را به یاد او بیندازد. احساس می‌کنم همه‌چیز در یک خلاء سفید بی‌انتها می‌گذرد. دور تا دورم را سفیدی و نور احاطه کرده است و گهگاه هاله‌های مه و نور در هم می‌غلتند و جای خود را به دیگری می‌دهند. حتا خودم را هم نمی‌توانم ببینم. با این‌همه هیچ چیز کسالت‌آوری وجود ندارد. این را خوب می‌دانم که کسالت، رخوت و نا امیدی در خلاء جایی ندارند. اما در من چیزهای دیگری می‌گذرند. فکر می‌کنم باید با زندگی سازش بیشتری داشته باشم. دیگر انتظار چیزی را نکشم و به اولین چیز در دسترس چنگ بیندازم و او را به سمت خودم بکشم. شاید خودم همه چیز را سخت کرده باشم. می‌توانستم راحت‌تر به سمت یک زندگی عادی و معمولی -از همان‌هایی که دیگران خودشان را توی آن انداخته‌اند- بروم و احتمالاً تا آخر عمر با آن شاد باشم. اما نتوانستم. نشد که با فکر چنین چیزی کنار بیایم. ازدواج و بعد از آن بچه‌دار شدن اعتماد به نفس بالایی می‌خواهد. دوست دارم این طور خیال کنم که بچه‌دار شدن و زاد و ولد، درست مثل جریان تولید مثل و تداوم نسل باقی جانداران است. درست مثل گیاهان که وقتی سر از خاک بیرون می‌آورند به سمت خورشید قد می‌کشند و هرچه در توان دارند برای حفظ خودشان و بعدتر برای حفظ نسل‌شان تلاش می‌کنند. یک جور سرشت حجاری شده در روح و روان موجودات زنده باعث و بانی این اتفاق است. حیوانات ماده به دنبال نر قوی هستند و «اجازه تداوم نسل» را فقط به او می‌‌دهند. انگار که تنها او می‌تواند از پس زندگی، شکار کردن و زندگی در شرایط سخت آب و هوایی برآید. انگار تنها اوست که می‌تواند این ماده را تا دورترین نقطه از خط شروع…

کتاب بارش اولین پاش… در نمایشگاه کتاب تهران

با افتخار کتاب جدیدم «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» -که یک مجموعه داستانی از منتخب داستان‌هایی‌ست که طی سال‌های گذشته در همین وبلاگ منتشر شده بودند- در نمایشگاه کتاب تهران قابل بازدید، تورق و حتا خریداری‌ست. این آدرس شما را به صفحه‌ی اینترنتی مربوط به همین کتاب در سایت نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران منتقل می‌کند که می‌توانید علاوه بر مشخصات کتاب نشانی دقیق غرفه‌ی انتشارات هزاره ققنوس را هم مشاهده کنید. (+) برای راحتی کار: انتشارات هزاره ققنوس در بخش عمومی، سالن شبستان، راهروی 30، غرفه دوم مستقر است و کتاب من احتمالا جایی همان اطراف انتظار دست‌های مهربان شما را می‌کشد. نام کتاب: بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک و  نویسنده: میلاد رضایی خلیق   دانلود PDF کتاب بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک