خانه » بایگانی برای مارس 2019
«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوهخانهی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب میچکید. کلاه نمدیاش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشمهای بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالیای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دستهایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوهخانه رد میشد و جایی نزدیک اعماق زمین گم میشد.قهوهچی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همانطور که با لنگ، خیسی دستش را خشک میکرد گفت:- «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار میخواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دستهاش از دو سه میز آنطرفتر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاههای تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده میشد. مشدی جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:
بیایید با شنگول و منگول شروع کنیم. بزبزقندی سه بزغاله دارد. او برای خرید مایتحتاج زندهگی لازم است خانه را ترک کند و بزغالهها را در خانه تنها بگذارد. او از بزغالهها میخواهد که «در» را به روی هیچ غریبهیی بهخصوص گرگ بدذات باز نکنند و اگر خود او بعد از خرید به خانه مراجعه کرد، دستاش را -به نشانهی راستی- به آنها نشان خواهد داد و به بزغالهها خواهد فهماند که مادر به خانه مراجعه کرده است. اینجاست که بزغالهها میتوانند بدون نگرانی در را به روی او باز کنند… از قضا گرگِ قصه از این قضیه بو میبرد. در نبودِ مادر به خانه میرود و بعد از چندین و چند بار کلنجار رفتن با بزغالهها، در نهایت با سفید کردن دستهایاش از آرد نانوایی به نتیجه میرسد و درِ خانه به روی دروغِ او باز میشود. حالا بیایید به سراغ قصهی دیگری با همین درونمایه برویم. قصهی «خروسزریِ پیرهنپری» نوشتهی «احمد شاملو» هم کم و بیش همینطور است. «گربه»، «طُرقه» و «خروسزریِ پیرهنپری» در کلبهیی با هم زندهگی میکنند. اینبار هم لازم میشود گربه و طرقه که از لحاظ توانایی از خروسزری پر زورتر هستند برای جمعآوری هیزم و یا دیگر کارهای سخت، خانه را ترک کنند و کوچکترین عضو یعنی خروسزری را تنها بگذارند. از آنجایی که روباه مکّاری در همان حوالی به انتظار شکار خروس دندان تیز کرده است نگرانیها و نصیحتها شروع میشود. گربه و طرقه از خروسزری میخواهند که هوشیار باشد، «در» یا «پنجره» را به روی روباه باز نکند و فریبِ حرف او را نخورد. روباهِ مکار در نبود بزرگترها (گربه و طرقه) به خانه سر میزند و با استفاده از آواز خواندن و برانگیختن حس حسادت، خروس زری را به لب پنجره میکشاند و در نهایت او را شکار میکند. حالا بزرگترین سؤالی که در اینجا مطرح میشود ایناست که چرا چنین…
معمولاً نسبت به فیلمهای سینمای ایران نظر مثبتی ندارم و کم پیشآمد کرده است که پس از دیدن فیلمی ایرانی احساس خوب و دلچسبی داشته باشم. متاسفانه در کلیه فیلمهای ایرانی -مثل یک سرشت حجاری شده- دستکم با یک صحنهی گریه و زاری و یا بازی با احساسات رقیق مخاطب مواجه هستیم. چیزی که حتی در فیلمهای کمدی و اکشن نیز از قلم نمیافتد. در فیلم آشغالهای دوستداشتنی نیز اوضاع بر همین قرار است. مشخصه دیگر فیلمهای ایرانی وجود دستکم یک صحنه داد و بیداد با صداهای گوشخراش و بلند کارکترهاست. ظاهرا بازی با احساسات مخاطب جزو فاکتورهای اصلی ساخت فیلم ایرانیست. بعد از دیدن حدود 1500 فیلم خوب، خیلیخوب و عالی از تاریخ سینمای جهان میتوانم به جرأت بگویم که به ندرت به صحنههای گریه و زاری یا داد و فریاد کارکترها برخورد میکنم. حتی در درامترینِ درامهایشان نیز صحنههای گریه و زاری دیده نمیشود و یا به صورت گذرا نشان داده میشود. بنابراین میتوان به این نتیجهی سطحی رسید که اصلیترین مشخصههای سینمای ایران وجود صحنههای گریه و زاری و داد و فریاد بازیگران است! به هر حال! فرصتی پیشآمد و توانستم فیلم «آشغالهای دوستداشتنی» را در سینما ببینم. این فیلم از یک هستهی داستانی ناب برای بازگو کردن حرفها و حدیثها استفاده کرده است که دستکم نمونهی خارجی یا داخلی برای آن سراغ ندارم. گرچه فیلم آشغالهای دوستداشتنی کم و بیش منرا به یاد فیلم مرثیهای بر یک رؤیا Requiem for a Dream (2000) میاندازد؛ آنطور که گویی در هر دو فیلم کارکتر اصلی (پیرزن) اسیر اوهام و توهمات ذهنی خود میشود و آنچنان در گرداب این اوهام فرو میرود که دیگر قادر به تشخیص واقعیت از مجاز نیست. هشدار! لو دادن داستان (اسپویل) در فیلم آشغالهای دوستداشتنی پیرزنی به نام «منیر» از ترس کنکاش و جستوجوی منزلش توسط مأموران امنیتی به گوشهگوشهی خانه سر میزند و…