هنوز تمام قسمتهای فصل اول این سریال را تمام نکردهام؛ اما با اینحال میتوانم این سریال را به عنوان یک راهحل برای آنچه در ممالک محروسه اتفاق میافتد در نظر بگیرم. داستان این سریال ظاهرا مربوط به انتقامگیری گروهی از یهودیان نجاتیافته از ارودگاههای ارتش نازی است. امریکا که از قدیم به عنوان یک کشور مهاجرپذیر شناخته میشد حالا تبدیل به مأمنی رویایی هم برای یهودیان جنگزده و هم برای افسران عالیرتبه ارتش نازی میشود. کشوری که قربانی و متجاوز را در یک خاک به عنوان مهاجر پذیرفته است و چه چیزی دردناکتر از اینکه مأمور شکنجهی یک یهودی حالا در همسایگی همان یهودی با اسم و هویت مستعار و در آرامش کامل زندگی کند. از مهمترین فاکتورهای اساسی زیباییشناسانهی این سریال حضور حضرت عالیجناب آلپاچینو در نقش یک یهودی متمول است که یک تنه میتواند بار زیباییشناسانهی یک فیلم یا سریال را بر دوش بکشد. به هرحال در کشور (یا جهان و دنیایی) که قانون مشخص و مدونی برای چنین جرمهایی در نظر نگرفته! و دادگاههای قانونیاش با آن بانوی عدالت چشم بسته و احتمالا گوشهایی کر اساسا کاری به کار چنین جرایمی ندارد و یا دستکم توانایی حل و فصل چنین مواردی را ندارد ایجاد راهکاری اینچنینی کاملا عاقلانه، منصفانه و تماشایی است. جایی که خدا و قوانین طابعهی او در ادیان توانایی ادارهی جرم و جنایت را ندارند، جوی عدالت از میان آبباریکههای زندگی راهی به سمت امکان پیدا میکند. قبلاً اینو بهت گفتم، مگه نه؟ توی این کشور، فرشتهی عدالت شاید واسهی همه کور باشه… ولی برای خیلی از ما کَر هم هست! خبر داری ایالات متحده چندتا نازی رو توی نورمبرگ اعدام کرده؟ دوازدهتا دوازده جنایتکار از بین 8 میلیونتا! و این سربازهای ابدی دوباره دست به کار شدن، این هیولاها…تعجبی نداره که فکر میکردن میتونن بیان اینجا… پس ما باید تنهایی…کار خدا رو بکنیم……
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
