آخرین بروزرسانی: 4 دسامبر 2016
درياييترين حضور برهنهات را ترسيم ميكنم. وسعت با نوازش دستهاي من سرِ ناسازگاري بود. دخترِ دريا گوشهیي از وسعت آغوش تو مرا سيراب نخواهد شد. من در پهناي نگاه مردمان گم شدهام و تنها تشكيل نگاه تو روي سردِ نگاه من خواهد ايستاد. من از سفر آمدهام. آبيترين نگاه توست و دستهاي من بيرنگتر از هر آبي براي تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خوردهای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو.
روی بوسههای خنک تو، دهانِ کف کردهی ساحل بود که میدرخشید. چرا هیچ کس باور نمیکرد؟ چرا افسانههای دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمیآمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردستها مینگریستم. دریا تو بودی، شاید نمیدانستم.
اما من از اين تشويش باكره ميترسم. هراسي بود گويا، التماس دستهايي شايد، عبور از حضور بي نشاط ردي كه به كسي ميانجاميد. رعايت نوازش دستهاي ترحّم نبودهام مگر، كه حضور بي زوال انديشههاي متروك را به من برگرداندهاند؟ چرا كسي نام مرا صدا نميزد. من به انتظار كسي روزها را ايستاده ميگذراندم و توان احضار احساسي در من مرده بود. باید از سفر باز میگشتم.
از بهشت آمده بودم تا در زمین رسالت دیرینهی پیامبران را بر عهده بگیرم. تا بگویم که به معجزهی رویش جوانهیی در گلدان شکستهی لب پنجرهتان چشم بدوزید و ایمان بیاورید. تا بگویم معجزهام حضورِ شکستهی شیشههای پنجره است که از بدخلقی شما بر دیوار همسایه می پاشد. ایمان بیاورید. گفتم و ایمان آوردند در خوابهای من، گفتم و ایمان نیاوردند در بیداریهایشان. من روزها به زمین خیره میشدم و شبها آسمان را میبلعیدم. گاهی به تو زل میزدم و گاهی به دریا. نمیدانم کجا گم شده است، دریای من که نمیتوانم با قایق شکستهام به او برسم. من او را گم کردهام. دستهایش را میان موجهای دریایی از دستهایم جدا کردم. راهام را گرفتم و به بیراهه رسیدم. او در راه ماند. او همانطور در راه ماند. من به بیراه میرفتم تا شاید روزی از سفر بازگردم.
من از سفر میآمدم و تو به استقبال من ایستاده بودی. خیره بودی در من و شاید من گمان اینچنینی داشتم. نگاهات را دنبال میکردم تا بیابم تو را. تا بدانم که کجاست معشوقهی من. دریا، دریا، دریا! تو گم شده بودی و من از سفر آمده بودم. خسته بودم و تو در انتظار خوابیده بودی. آنجا هوا شرجیِ وحشت بود و اینجا آفتابیِ دلگیری.
نه مادر! خوشی زیر دلم زده است. آسمان که همیشه رنگارنگ بود. ستارهها را مگر نمیدیدم که این چنین پرنور و آسمانی میدرخشیدند؟ من از این زندهگی چه میخواستم؟ رویش بیامان دلهرهها را زیر قدمهای خود خُرد میکردم و هرگز به چراغی خیره نشدم، تا نوازش نور خیره کنندهاش مجابم کند.
دریا که همیشه با موج است، دریا که همیشه آبیست. اما نمیدانم از چه میترسم که طناب قایقام را از ساحل باز نمیکنم. شاید از چشمهای تو میترسم که مرا در هم ببلعند. مرا از زندهگی بیندازند. نه! نه مادر همینجا میایستم تا از سفر بیایم.
ديگر نه تو هستي و نه اين ديوار. من شبها كنار دريا قدم ميزنم. صدفها را يكي يكي زير پايم ميچلانم، به موج لكنتي دريا ميخندم و سوت زنان ميگذرم. از اينجا تا آنجا، تا شهر من -لاهيجان- چندین كيلومتر راه باقيست. اما شبها، كنار اتاق تو، هنوز صداي موج ميآيد.
من روزهايم را يكي يكي از لابهلاي زندگي جدا ميكنم، با آن قايقي ميسازم و تا امتداد نگاه تو پارو ميزنم. به كجاي دريا نگاه ميكردي؟



اولین باشید که نظر می دهید