آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
دلم میخواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردنم بپیچم. یک دست دستکش چرمی بزرگ را توی دستم فرو کنم، با آن دستِ زنم را بگیرم و یکراست از برفهای کف حیاط آدم برفی درست کنم. دلم میخواهد با زنم آدم برفی درست کنم. بعضی کارها برای بعضی وقتهاست. بعضی کارها برای با «بعضی افراد» انجام دادن. از یک جایی به بعد بعضی کارها را نه میشود با برادر و خواهر انجام داد، نه با بابا و مامان و نه با پدر و مادر. با هیچکدام نمیشود. عین بازی کردن با یک بچهی ننر و زودرنج است. مطمئنا خودت لذت نمیبری. فقط برای شادی دل این و آن سعی میکنی خودت را شاد و خوشحال نشان دهی؛ مثلا درست جلوِ چشمهای پدرت برفها را پارو کنی و یک گلولهی برفی را محکم توی دیوار بکوبی تا لبخند پر رنگ پدر و چشمهای بزرگسالانهی مادر در حین تماشای بچهاش کنارت باشد. بعضی کارها همینقدر مسخره بنظر میآیند. بیهیچ لذتی. بیهیچ چیزی. یک خلاء بزرگ. از یک جایی به بعد حتا پیاده زیر برف راه رفتن هم «پایه» میخواهد. نه تنها میشود مسیری طولانی را گز کرد، نه پدری و مادری و رفیقی به پای قدمهای تو اسیر میشوند.
توی حیاط تا زانو برف نشسته است. حیاط نورانیتر، کوچهها روشنتر و خیابانها طلایی شدهاند. انگار همهچیز با همهیوقتها متفاوت شده است. زنم توی خانه کنار بخاری، با رادیوی قراضهیی کلنجار میرود. برف با همهی خوبیهایش ارتباط آدم با دنیا را به سبک و سیاق کلاسیکش میرساند.
– «عوض انگلولک کردن اون پاشو بریم یه مشت برف بکوبم تو صورتت، بخندیم.»
– «غلط کردی! برف بزنی به من بخندی؟ من الان حال و حوصلهشو ندارم. سردمه. میخوام رادیو گوش کنم ببینم دنیا چه خبره.»
– «دنیا هیچخبری نیست. یا جنگه، یا پول اینو و اونو فردا پسفردا میدن یا فردا مصادف با فلان روز و بهمان روزه. پاشو بریم.»
بیاینکه منتظر جواب «اوهوم» زنم بمانم دنبال جوراب و دستکش و شالگردنم میگردم. زنم هنوز دنبال صدای قابل شنیدنی از توی رادیو است. او بیاعتنا به من و من بیاعتنا به او خودم را کنار برفهای حیاط میرسانم. یک مشت گلولهی برفی را چنگ میزنم و توی دستم مخفی میکنم. سریع توی اتاق بر میگردم.
– «به زور متوسل شم یا با زبون خوش میای آدم برفی درست کنیم؟»
زنم سرش را که بلند کرد، همین که چشمش به گلولهی برف توی دستم افتاد جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش را توی سینهش جمع کرد:
– «اگه بزنی لهت میکنم.»
– «چرت و پرت نگو. پاشو لباستو بپوش. نپوشی لختت میکنم میبرم وسط حیاط ولت میکنما. یالا!»
دستم را بلند کردم و گلولهی برف را توی هوا محکم تکان دادم؛ مثلا خواستم ادای پرتاب کردن برف را دربیاورم. دیدم فایدهیی ندارد. گفتم:
– «خودت خواستی.»
برف را از توی دستم کنار دیوار میگذارم و با کف دستهایی باز به سمت زنم آرامآرام حملهور میشوم. زنم دوباره جیغ میکشد و با کف دستهای کوچکش دور تا دور صورتش حصار میکشد. سریع دستهای سردم را توی صورتش تکان میدهم و میچرخانم.
– «بیشعور یخ کردم… الاغ! عوضی… نکن… سردمه… نمیخوام… مامان!!!»
– «الکی التماس ملتماس نکن. حرف آدم حالیت نمیشه حقته. میگم پاشو لباس گرم بپوش بریم آدم برفی چیزی درست کنیم.»
– «بابا! به پیر به پیغمبر تو خل و چلی. عجب گیری کردما. از سنت خجالت بکش. الان چه وقته برف بازیه آخه. زودتر زن گرفته بودی قد من بچه داشتی.»
– «حالا انگار خودش دختر بچهی 14 سالهاست. خودتهم عجوزهی پیری دیگه. پاشو گفتم. همین الان.»
…
یک آدم برفی بیشکل و مسخره با دماغ شکستهیی از ساقهی درخت درست وسط حیاط ماتمزده و غمگین نشسته است. توی پیت حلبی تازهیی چند تکه چوب تازه میسوزند و منو زنم با انگشتهای باز بالای نارنجیهای آتش دستهایمان را گرم میکنیم.
– «میدونی برف چیش خوبه؟»
– «برف هیچ خوبی نداره. کلا دردسره.»
اصلا همین دردسرشه که باعث میشه خوب به نظر بیاد. فکر کن! مغازهها تعطیل میشن. من سرکار نمیرم، تو نمیری. جفتمون خونهایم. بزرگترها همش میگن مواظب باشین قحطی نشه. آب ذخیره کنین. اصلا همهچیز عوض میشه. خیابونا یه شکل دیگه میشه؛ حتا رادیو و تلویزیون هم اونجوری که قبلا بوده نیست؛ مثلا نگاه کن تلویزیون هیچجا رو نمیگیره و من مجبورم چرت و پرتهای تورو بیشتر گوش کنم.
– «بیشرف! خودت چرت و پرت میگی.»
همینش خوب نیست؟ توی کل سال یا حتا چند سال یه بار فقط دو سه روزه که ممکنه اینجوری بشه. انگار این دو سه روز توی هیچ تقویمی نیست. اصلا مهم نیست چند شنبه است یا چندم ماهه. فقط برف مهمه. اینکه تا کی میباره و چهقدر باریده و کیتموم میشه. برف شادترین چیز دنیاست؛ و البته غمانگیز ترین چیز دنیا، وقتی نباشه.
– «نبودنش که غمگینکننده نیست. کلی هم خوبه؛ مثلا اونایی که ندارن و فقیر بیچارهها ممکنه از برف متنفر باشن.»
– «مطمئنم که حتا اون گلفروشای کنار خیابون هم برفو دوست دارن. ممکنه سردشون بشه؛ یا پاهاشون بیشتر تاول بزنه یا سرما بخورن و دستاشون از سرما کبود بشه. ولی شوق برفبازی اونارو سرِپا نگه میداره. چون برف بازی و آدمبرفی درست کردن تنها خوشی دنیاست که هیچی نمیخواد. فقط یه جفت دست میخواد و یه عالمه برف.»
– «آخی. الهی بمیرم. عین گنجیشکهای بیپناه میمونن.»
داشتم میگفتم غمگینترین چیزِ برف، تمامشدنشه. وقتی که کمکم باریدن برف از نفس میافته و سر و صدای ریختن برف از روی شیروونی و ناودون و طنابِ رخت و سیمبرق و کنجدیوار شلپ و شلپ شنیده میشه، غمانگیزترین چیز دنیا اتفاق میافته. همون لحظه کلی غم توی دلم میشینه. فقط دلم به این خوشه که آره دوباره میاد. حتما میاد. ممکنه اصلا هواشناسی اشتباه کرده باشه، شاید فردا دوباره یه توده هوای سرد بیاد و درست بالای سر خونهمون گیر کنه و برف ببارونه. میدونی؟ از بچگی همین خیال توی سرم بوده.
– «بله! میدونم! تو کلا چیز خلی.»
– «بعدش خب! طبیعتا از برف خبری نمیشه و صبح همه پارو به دست مخمل توی کوچهها و بامهارو قهوهیی میکنند. همه شروع میکنند به بد و بیراه گفتن و فحش دادن به برف. توی کوچهها گِل و شِل راه میافته. برف، با همهی اون ابهتش یه چیز مسخرهی سوراخسوراخ با لکههای قهوهیی دیده میشه. یه چیز یخزده، یه تیکه یخ که آدمو سُر میده و چرقچرق زیر پات صدا میده. اون موقع است که من از برف بدم میاد. دلم میخواد درست همون لحظه آفتاب داغ وسط تابستون بیاد و همهی یخهای لعنتی رو آب کنه و منو با خاطرهی سرد برف تنها بذاره.
– «بابا! آقای شاعر دیوونه! یخ کردم. اجازه میدین بریم توی خونه، کنار بخاری بشینیم حداقل؟»
خم میشوم. از روی زمین یک مشت برف را گلوله میکنم و آرام توی صورت زنم ول میکنم. خودم سریعتر از او خودم را به هالهی داغ بخاری میرسانم. رادیو را توی دستم میگیرم و سعی میکنم صدای رادیو را وقتی حرفی از برف میزند نشنیده بگیرم.




اولین باشید که نظر می دهید