خانه » بایگانی برای سپتامبر 2014
سوار که شدند هنوز بحثشان ادامه داشت. تصمیمشان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم میتونم. وقتی بهت میگم میخوام پاکش کنم، میکنم. ولی به خاطر اینکه بهت ثابت کنم میدم یکی دیگه پاک کنه. میخوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیالهای بیخودی میکنی.» مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.» بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: «آقا برین یه موبایلفروشی. دربست برین.» گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟» گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.» بعد زیر لب ادامه داد: «هی میدیدم روز و شب سرش تو موبایلشه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی میگذره؟» زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی میکرد. انگار به حماقت کسی میخندید. انگار میخواست بچهی رنجیدهیی را با چیز کوچکی سرگرم کند. میخواست آرامش کند. فقط ساکتش کند: «بیخود داری شلوغش میکنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستانهای بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.» «با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب میشه؟ خجالت بکش.» «آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت میکنم. اینچیزا برام مهم نیست پاکش میکنم.» از توی آینه که نگاه میکردم هنوز پوزخند معنیدار زن روی صورتش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشمهایش میچرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیالش را راحت کند. صورتش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرقکرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه میکرد. به ویترین مغازهها، به تابلوهای براق، به فروشندههای همیشه خندان پشت دخل مغازهها. گفت: «آقا همینجا نگهدارین. همینجا خوبه. چهقدر میشه؟» و بدون اینکه منتظر جواب باشد چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیفش بیرون کشید و گفت: «بفرما. بقیهش هم بمونه.» سریع پیاده شد و با…
یک جفت کفش جلوِ پادری است. پادری جلوِ در و زنم جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی میکند. صورتش را عقب و جلو میبرد. لبهایش را با فشار میمکد و آرام آزادشان میکند. چندبار پشت سر هم پلک میزند. چشمهایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته میکند و با آن نیمه باز چشمهایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان میکشد. چانهاش را بالا میگیرد. دهانش را باز و بسته میکند و با گوشهی انگشت کوچک دست راستش روی هالهی نامرئی اطراف لبهایش خط میکشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکلآنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلمموها و رنگهایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل میکند. انگار دیگر نیازی به قلممو و وسایل تخصصی نیست.
زنم یک بار آب دهانش را قورت میدهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه میکند:
– «دیر شد. بسه بیا بریم»
اینرا من گفته بودم. زنم جواب نمیدهد. بهجایش اخمهایش را توی هم میکند و جدیتر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره میشود:
– «ببین چهقدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»
زیبایی زنِ من ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابهلای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونههایش و یا خطوط ضخیم مژههایش و سیاهی هالهی دیدنی چشمهایش نیست. وقتی حرف میزند، وقتی که لبهایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع میکند و بعد از فلان کلمه باز نگاه میدارد زیبا میشود. وقتی حواسش جمع نیست، یا تمام حواسش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهرهاش جذاب میشود. «زیبایی» این کلمهی عجیب و غریب در زنم معنا پیدا میکند. انگار قبل از زنم این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بیمعنی، پرت و نابخشودنی بوده است.
همیشه آرایش کردن زنها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوهتر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوقالعادهیی دارد.
زنم البته خودش خوب میداند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب میدهد و تنهاترین تصویر قابل بازتابش اوست، مُهرِ «زیباست!» زنم پای زیبایی او جا خوش میکند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواسم کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک میشود. نه اینکه مشکوک باشد، فقط دلش میخواهد با حرفهایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمهباز و چشمهای گشاد حالات ریز و درشت زنم را زیر نظر میگیرم. زنم میگوید:
– «خیلی خُب. اومدم. اینقدر واسهم اخم نکن»
– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات میکنم»
– «آخه نگاه کردن داره؟ چیچی رو نگاه میکنی؟ که مثلا چهجوری رژ میزنم؟»
– «یه جورایی آره. خوشگل میشی وقتی آرایش میکنی. یعنی خوشگلتر میشی. چون قبلش هم خیلی خوشگل به نظر میاومدی.»
– «آره! خیلی. یکی من خوشگلم، یکی خاله قوروباغه»
این یعنی زنم هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایییش را به رخش نکشیدهام.
اغلب معشوق بودن لیاقت میخواهد؛ اما «لیاقت» این کلمهی پنج حرفی نمیتواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم اینست که بگویم ظرفیت میخواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از زنم میپرسم:
– «به نظرت تو چی داشتی که من عاشقت شدم؟»
– «منم میخوام همینو بدونم. همیشه ازت میپرسم ولی تو جواب درست و حسابی نمیدی»
– «نه منظورم این نیست که بگم تو خوشگلی، یا هیکلت استثنائیترین چیزیه که دیدم یا اخلاقت خوبه یا مثلا تُن صدات عاشقانه است و اینجور چیزها. میخوام بدونم چرا من تونستم عاشق تو باشم و مهمتر از همه با تو بمونم؟»
زنم انگشت اشارهاش را توی موهایش فرو میبرد و چند بار دور انگشتش میپیچد. دهانش را باز و بسته میکند. آب دهانش را پایین میدهد و مِن و مِن کنان حرف خاصی برای گفتن ندارد.
میگویم:
– «میدونی؟ یه جایی توی زندهگی به این نتیجه رسیدم که نمیتونم آدم جدیدی برای خودم پیدا کنم. مدتی تنها بودم و هیچ خبری از تو نبود. دلم میخواست تو یا یه کسی مثل تو توی زندهگیم میاومد.»
زنم با اینکه سعی میکند خودش را بیتفاوت نشان بدهد اما از روی حسادت گوشه لبش را میجود:
– «مطمئن نیستم که بخوام اینجور چیزا رو بشنوم. فکر کنم ناراحتم میکنه»
– «خب شاید درستش هم همین باشه که طرفین از گذشته همدیگه سوال نکنن تا وقتی که خود طرف بخواد به گذشتهش نگاه کنه و به چیزی اعتراف کنه. الان من تو شرایطی هستم که میخوام اعتراف کنم.»
– «پس اول خوب فکراتو بکن بعد. اگه ناراحت شدم و باهات قهر کردم نیای بگی چراها؟»
– «قهر نمیکنی. تو باید به حرفام گوش کنی. چون توی دنیا این فقط تو بودی که تونستی جنبه با من بودنو داشته باشی. الانم میخوام سخنرانی کنم. فقط اولش بگم هدفم اینه که آخرش بهت بگم تو بهترین بودی؛ و هستی. فقط همین.»
زنم جواب نمیدهد. خودش را سرگرم نشان میدهد. ولی از درون نیرویی مثل آهنربا آمادهی جذب حرفها و واژههاست.
– «داشتم اینو میگفتم که از یه جایی به بعد فهمیدم دیگه نمیتونم ادامه بدم. نمیتونم با آدم جدیدی اخت بگیرم و این منو خیلی اذیت میکرد. گاهی به این فکر میکردم که برگردم به گذشته و آدمای زندهگی قبلی خودم رو یکی یکی بنشونم جلو خودم و سبک و سنگینشون کنم. یکیشون رو انتخاب کنم و دوباره برم روزای خوب قبلی رو بسازم؛ اما میدونی؟ هیچکدوم از اون آدما دیگه هیچ جذابیتی برام نداشتند. نه قیافهشون، نه حرکات و رفتارشون و نه حتا جاذبهیی که بتونه منو به اونا وصل کنه. انگار اصلا اون آدمایی نبودند که من میشناختم. ترجیح میدادم دیگه هیچکدومشونو نبینم. ایکاش میشد یه روز از خواب بیدار میشدم و میدیدم دونه دونه اون آدما دیگه یا وجود ندارند یا اصلا نمیتونن خودشونو بهم نشون بدن. هنوزم نمیدونم چرا. ولی اغلب همین حس من توی اون به اصطلاح معشوقهها هم وجود داشت. با این تفاوت که اونا فکر میکردند هنوز میشه روی من حساب کرد. من حاضر بودم هرکاری که لازمه انجام بدم تا دیگه هیچ ردی ازشون توی زندهگیم نبینم. ولی اونا طوری که انگار بدون مقدمه و بدون برنامهریزی قبلی به نظر بیاد سرشونو از توی سوراخ سمبههای زندهگیم بیرون میآوردن. چرا یه خداحافظی نمیتونه رابطهی آدمارو از هم قیچی کنه؟ نمیخوام به جریان کتاب شازدهکوچولو و داستان اهلی کردن اشاره کنم. چون اگرم اهلی کردنی در کار بود، به جاش یه موقعی اون حس جاشو با وحشیکردن عوض میکرد. منِ اهلی شدهی دستِ یه معشوق، بعد از فهمیدن واقعیت کثیف درونشون وحشی میشدم. میتونستم هر لحظه بپرم و اونا رو نابود کنم.»
– «خب میخواستی از اول نری سمتشون. تقصیر خودت بود. میخواستی چشماتو باز کنی.»
هر چهقدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من زنم را با چشمهای باز میبوسم. زنم اما از این موضوع لذت نمیبرد. او دوست دارد من او را ببوسم. او از اینکه بوسیدنی باشد لذت میبرد. او دوست دارد که دوستداشتنی باشد. مدام از او تعریف کنم. دیوانهوار او را دوست بدارم. برای هر بار دیدن او دست و پا بزنم؛ و مهمتر از همه اینکه وقتی او را میبوسم چشمهایم را ببندم.
زنم میگوید:
– «تو وقتی منو برای اولین بار بوسیدی چشماتو نبستی. چرا؟»
من جوابی ندارم. نه برای اینکه بخواهم سر به سرش بگذارم. فقط جواب خاصی ندارم. نمیدانم چه بگویم. هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم که یک چیز فرعی مثل باز نگه داشتن یا بستن چشمها آنهم موقعی که عملا لبها در بوسیدن نقشی کلیدی بازی میکنند چه اهمیتی میتواند داشته باشد. به نظر من باز بودن یا بستن چشمها اهمیتی ندارد. زنم اما اینطور فکر نمیکند. او میگوید:
– «تو اگه واقعا عاشق من بودی موقع بوسیدن چشمهاتو میبستی. عاشق وقتی عشقشو میبوسه به هیچجا نگاه نمیکنه.»
من میگویم:
– «چه ربطی داره؟ من شاید دوست داشته باشم موهاتو تو اون لحظه نگاه کنم یا زل بزنم تو چشمات. ربطی به هم ندارنا.»
بوسیدن از نظر زنم یک حرکت کاملا عاشقانه است. یک عاشق از نظر او با هنرنمایییش در بوسیدن، عشق واقعی خودش را به معشوق ثابت میکند؛ اما مردها اینطور نیستند. تقریبا مطمئنام هیچ مردی حتا به این موضوع فکر نکرده است. از نظر مردها بوسه و بوسیدن صرفا یک حرکت مربوط به رابطه جنسی است. اگر مردی به بوسیدن اکتفا میکند و بعد از بوسیدن مثل یک جنتلمن برای معشوقاش آرزوی خوشبختی میکند و تا قرار بعدی او را تنها میگذارد، صرفا به این خاطر است که نمیتوانسته رابطه جنسی خودش را بیشتر به جلو ببرد. در واقع به خاطر محدودیتهای موجود در برابر خواسته خودش مقاومت کرده، یا به به طور موقت به بوسیدن اکتفا کرده است. حتا احتمال دارد مثل ضربالمثل یک مو از خرس کندن این بوسهی به ظاهر عاشقانه را به عنوان غنیمت با خودش به خلوت یادآوری خاطرات ببرد.
باید دوباره زنم را توصیف کنم. خصوصیات او را بنویسم. چهره و صدایش را به خاطر بیاورم و او را در خاطراتم ثبت کنم.
زنم چند پیراهن یا پلیور آستین بلند دارد. اغلب آستینهایش آنقدر بلند هستند که تا حوالی کف دستش را میپوشانند. من از تماشای دستهای او در این آستین خوشم میآید. به نظرم حالت زنانهگییش را لطیفتر و خواستنیتر میکند. زنم میگوید:
– «همینجوری بلند شدن. قصد خاصی ندارم بخدا.»
من میگویم:
– «میدونم. همین بیقصد بودنت نشون میده که خودت ذاتا دوست داری اینجوری باشن و من از همین نکته خوشم میاد.»
– «وا… یعنی چی؟ مگه لباس پوشیدن قصد میخواد؟»
خب. همین «وا…» گفتنهای زنم یکی از نکات دلچسب و خواستنی اوست. مطمئنام که همه زنها از این واژه استفاده نمیکنند. نه اینکه آنها تعجب نکنند. نه. فقط متعجب شدن آنها کمی شبیه به حالات طبیعی مردان است. فکر میکنم ادای عبارتِ صوتِ تعجبی مثل «وا» مختص زنانیست که ذات زنانهی پُر رنگتری دارند.
وقتی زنم متجب میشود. یا دست کم تظاهر میکند که متعجب شده است یک جور خوشی، یک کیف مخصوص توی تنم موج میاندازد. احساس میکنم با یک موجود لطیف، معصوم، آرام و بیآزار طرف هستم. احساس میکنم همان لحظه باید دستم را روی سرش بکشم… به حالت نوازش به سرش دست بکشم. او را نوازش کنم. از او دلجویی کنم و با حوصله مسالهیی را برای او توضیح دهم.
زنم همینشکلی است. با همین نکات ریز و درشتِ بخصوص. اغلب رفتارهای او برای من مثل تعبیر احساسات و طرز فکر اوست. مثل کتاب تعبیر خواب، یا فال قهوه و تاروت میتوانم حرکات او را توی لیستی قرار بدهم و جلو هر کدام معنا و مفهوم خاصی را بنویسم. میتوانم تمام افکارش را بخوانم و با آنها زنم را قضاوت کنم؛ اما گاهی ترجیح میدهم از او اعتراف بگیرم؛ مثلا از او میپرسم:
– «تو نظرت درباره من چیه؟ دوستم داری یا نه؟»
زنم میگوید:
– «نه! زنها که از مردها خوششون نمیاد. این مردها هستند که باید زنهارو دوست داشته باشن.»
– «یعنی هیچ زنی نیست که مردی رو دوست داشته باشه؟ پس زنا واسه چی ازدواج میکنن؟»
– «زنا به آقایون لطف میکنند. همین که باهاش حرف میزنند و از خونه پدر خودشون و خانوادهشون دور میشن و حاضر میشن با یه مرد یه لا قبا زیر یه سقف زندهگی کنن خودش بزرگترین لطف در حق اوناست.»
– «من جدی پرسیدم. مسخرهبازی رو بذار کنار. من به بقیه زنها کاری ندارم. تو نظرت چیه درباره من؟»
دریا را دوست دارم. ساحل را هم همینطور؛ اما هیچکدامشان را بیشتر از زنم دوست ندارم. من ساحل را و دریا را با زنم دوست دارم. دوست دارم من و زنم جایی که هیچ جنبندهیی به غیر از چند مرغ ماهیخوار دیده نمیشود کنار ساحل قدم بزنیم. او باید چسبیده به دریا باشد. شاید خودش آنجا را انتخاب کرده است. او دوست دارد روی تختمان بین من و دیوار بخوابد. اینجا هم دوست دارد بین من و دریا قدم بزند. گاهی یک موج بلند دست دراز میکند و سعی میکند پای جفتمان را خیس کند. زنم از دستش فرار میکند. من گاهی جلوِ او را میگیرم. سعی میکنم به دریا در خیس کردن پای زنم کمک کنم.
ما کنار دریا قدم میزنیم. زنم اینجور وقتها دوست دارد فضا را بی
شتر رمانتیک کند. از لحظههای آشناییمان میپرسد. از حال و هوای من وقتی که تصمیم میگرفتم با او حرف بزنم و اولین قرار را بگذارم. از اگر ها و اماهایی که ممکن بود پیش بیاید؛ مثلا میپرسد:
– «اگه من اونروز بهت میگفتم مزاحمم نشو و شاید چندتا هم فحش بهت میدادم تو بعدش چیکار میکردی گُلم؟»
در واقع زنم دوست دارد با جواب من میزان علاقه من را بسنجد. دوست دارد با پوست و خون درک کند که وجود او برای من چیزی مثل هوا و نفس کشیدن، یا مثل غذا و زندهماندن است. زنها همیشه همینطور هستند. سعی میکنند چندین و چند بار با شیوههای مختلف طرفشان را امتحان کنند. آن را از خودشان برانند تا ببیند طرفشان چهقدر روی خواستهی خودش پافشاری میکند. تا ببیند چهقدر اهمیت دارند و طرفشان برای با او بودن حاضر است دست به چهکارهای عاشقانهی بزرگی بزند. ممکن است چندین بار بگویند «نه!» «من نمیخواهم درگیر این جریان شوم» یا چیزهایی شبیه به این.
اما توی دلشان داستان طور دیگریست. از وقتی که میگویند «نه» طرفشان زیر ذرهبین قرار میگیرد. نفسکشیدن، راه رفتن و نگاه کردن او به دقت بررسی میشود. به دقت نگاه میکنند که بعد از این «نه گفتن» چهطور و با چه شیوهی جدیدی و با چه سماجت بیاندازهیی دوباره و دوباره و دوباره به سمتشان کشیده میشود. این سماجت به زنها احساس برتری میدهد. پیش خودشان فکر میکنند با اهمیت هستند، آنقدر با اهمیت که مردها با آن عضلات قوی و زور و بازوی آنچنانی حاضرند برای به دست آوردن زنی مثل او خودشان را کوچک کنند و حتا به پای آنها بیفتند. زنها از این سماجت و اینجور عشقورزی تعذیه میکنند.
اما خب مردها اینطور فکر نمیکنند. برای آنها همه چیز مثل یک معاملهی ساده اما بزرگ و با اهمیت است. مثل خرید و فروش و معامله یک ویلای چندصدمتری یا یک ماشین کوپهی گرانقیمت. سعی میکنند مالک را با پیشنهاد خود غافلگیر کنند. به او دوستانه پیشنهاد میکنند. ممکن است چند بار به چند روش مختلف با او صحبت کنند. حتا برای او زمانی برای فکر کردن درباره قیمت پیشنهادی در نظر بگیرند. مدتی صبر کنند؛ اما وقتی دو سه بار (کمی بیشتر یا کمتر) از طرفشان یعنی همان مالک عالیمرتبه جواب منفی بشنود مطمئن میشوند که جواب مالک به طور قطعی نه است. مالک قطعا قصد فروش ندارد. بالا بردن قیمت، یا انجام حرکات ژانگولر در مقابل او تاثیری در تصمیم قاطعانهی او نمیگذارد. پس خیلی منطقی با قضیه کنار میآیند و از خیر مالک و مایملک او و آن معامله طلایی و شیرین میگذرند.
مردها در رفتار با زنها هم همینطورند. یکبار، دوبار، دهبار شاید شنیدن جواب نه یا طفره رفتن و سرقرار نیامدن قابل تحمل و منطقی به نظر بیاید؛ اما بیش از این چنین رفتاری یعنی زن قصد برقراری رابطه ندارد؛ اما از آنطرف زن داستان هنوز در حال نیرو گرفتن و زندهشدن از سماجت مرد است؛ و وقتی میبیند که طرف مقابلش پس از چندین بار «نه» شنیدن پا پس میکشد مطمئن میشود که عشق و علاقهی مرد از اولش هم کمرنگ، دروغین و بیاهمیت بوده است. با خودشان میگویند:
بچه چشمهایش را بسته و مشتهایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را ميمکيد. «طلعتخانم» آنطرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط ميانداخت. گفت:«نازنينجون. بچه تا بزرگ بشه هفتجور رنگِ رو عوض ميکنه… الان چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض ميکنه.» «خانم رضوي» که توي کيف دنبال چيز نامعلومي ميگشت گفت:«قابل اين آقا کوچولو رو نداره.» بعد دستاش را از کيفاش بيرون کشيد و همراه آن يک پاکت رنگارنگ بيرون آمد. نيمخيز شد که پاکت را زير تشک مادر و بچه بگذارد. همين که نازنين خواست بگويد: «چرا زحمت کشيديد و خجالتمون داديد!؟» و خانم رضوي در جواب بگويد: «اصلاً حرفشو هم نزن؛ ناقابله.» بچه شروع کرد به سرفه کردن. شير توي گلويش پريده بود و از ناراحتي مشتهایش را به شدّت در هوا تکان ميداد. سفيديِ شير شتکزده روي صورت بچه توي سياهيِ چشمهاي «مريم» دختر «خانم شاهي» افتاد. زير چشمي به لکههايِ سفيدِ لب و صورت بچه زل زده بود و صداي سرفه و گريهي او توي گوشاش ميپيچيد. نازنين دست برد پستاناش را روي لب بچه فشار داد. سرفه و گريهي بچه بند نيامده بود. «طلعتخانم» از آنطرف اتاق درآمد که:«صبر کن دختر! بذار بچه يه کم آروم بگيره. اين طور که خفهاش ميکني.» خانم شاهي گفت:«شايد توي گلوش پريده باشه. بچه رو وارو بگير توي دستات و بزن به پشتش. بذار آروغ بزنه.» مريم سقلمهيي به مادرش زد و زير لب گفت:«مامان!؟ آروغ چيه؟» خانم رضوي بيتفاوت به سؤال دخترش رو به جمعيت کرد و ادامه داد: «اصلاً شايد سير شده باشه.» بچه يکبند سرفه ميکرد. سرخي خون توي پوست صورتاش دويده و چهرهاش به سياهي پهلو ميزد. دلشوره و اضطراب سرتاپاي نازنين را گرفته بود. چشم از بچه بر نميداشت و مدام او را توي دستاناش تکان ميداد. اما هرچه ميکرد بچه ساکت نميشد. مهمانها دورتادور…