خانه » بایگانی برای سپتامبر 2014 » برگه 2
زنِ خیالی من تصمیم گرفته است واقعی باشد. اگر قرار بود ترسناکترین و دلهرهآورترین جملهی تاریخ را انتخاب کنم. درست همین جمله را انتخاب میکردم. یک جور ترس کموبیش شیرین و دلنشین تمام وجودم را میگیرد. زنم میخواهد واقعی باشد. میخواهد یک راست بیاید و توی زندگی من زندهگی کند. یا طوری زندگی کند که من با بودن او زندهگی کنم. او میگوید: – «بسه دیگه. خسته شدم. تو اصلا به فکر من نیستی»
من میگویم: 
«من که روز و شب به فکرتام. اگه اینجوری نبود که تا اینجا این قضیه پیش نمیرفت» – «من خسته شدم. وضع و اوضاع زندهگی مو نگاه کن. نه معلومه اسمم چیه، نه قیافهام دقیقا معلومه چه شکلیه، صدام هم که درست نمیدونی چه جوریه.»
اما اینطور نیست. من زنم را میشناسم. همهچیزش را میدانم و میدانم که میتوانم با او باشم. دلم هم میخواهد اما میترسم. اگر فلان شود، اگر بهمان پیش بیاید، اگر این، اگر آن و هزار فکر و خیال ریز و درشت دیگر. خیالاتی که واقعی نیستند اما ترسهای واقعی پیش میآورند.
زنم مثل یک اتفاق نیست. همیشه فکر میکردم زنم باید از میان آسمان با رعد و برق اعلام وجود کند. آنوقت ارابههای نورانی از انتهای تاریک آسمان آرام آرام نزدیک شوند، بیایند درست بالای سر من و زنم از داخل آن ارابه با چهار اسب سفید پرده را کنار بزند و برایم دست تکان دهد؛ اما اینطور نیست. زنم مثل اتفاق نیست. انگار او همیشه بوده، انگار آنطرف خیابان همیشه ایستاده بود و فقط منتظر بود که من به او نزدیک شوم. بعد بدون هیچ حرفی راهمان را بگیریم و برویم. بعد او بگوید: – «دیر کردی! کارت طول کشید؟»
و من بگویم: «هان؟» و ندانم که واقعا دیر کردهام و ندانم که کسی را منتظر گذاشتهام و دوباره بگویم: – «آره آره! کارم طول کشید»
و توی خیالم به کاری فکر کنم که میبایست طول کشیده باشد ولی طول نکشیده است. چرا دیر کرده بودم؟ کدام کارم طول کشیده بود؟ و درست از چه وقت کارم شروع به طول کشیدن کرده بود؟
از وقتی زنم را دیدهام احساس میکنم خودم را پیدا کردهام. چیزی مثل همان اراجیف همیشهگی. نیمهی گمشده یا نیمهی ناتمام آدم؛ اما اینها نیست. من خودم را پیدا کردم. به زنم میگویم:
تو فوقالعادهترین اتفاق توی زندهگی من هستی. از وقتی تورو دیدم تازه فهمیدم مفهوم زندهگی و دوست داشتن چیه و چه شکلیه.
زنم میگوید:
– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا هم کسایی رو دوست داشتی؟»
این سوال اصلی زنم نیست. بیشتر از اینکه بخواهد دربارهی ریز و بم گذشتهی من اطلاعات جمع کند، ترجیح میدهد با سوالهای مختلف ابراز علاقهی من به خودش را پر رنگتر کند. جوری رفتار کند که من مجبور شوم با جزئیات بیشتر، با تشبیهات او به آسمان و دریا و هزار چیز درشت و ریز رمانتیک مختلف خودم را به او ثابت کنم.
– «خب به هرحال آدمه. ممکنه توی زندگیش یه جاهایی از یکی خوشش بیاد. میدونی که! دخترا فکر میکنند همینکه توی ذهنشون کسی رو دوست داشته باشند و با خیال داشتن اون خوش بگذرونند آب از آب تکون نمیخوره و وارد رابطهیی نشدند؛ اما به نظر من اینجوری نیست.»
– «چشمم روشن. اینارو کدوم دختر بیشعوری بهت گفته؟»
– «کسی نگفته! من فقط حدس میزنم. کاری هم به کار اونا ندارم. خواستم بگم خیلیها ممکنه همچین چیزایی رو تجربه کنند. توی فکر و خیال یا توی واقعیت. اینم مهم نیست. منظورم فقط تویی و اون زمان طولانی و درازی که برای رسیدن بهت گذروندم.»
– «مثلا چه راهی رو گذروندی؟»
– «مثلا تک تک آدمایی که دیدم و من به خاطر حضور اونا مجبور شدم مسیرمو حتا برای چند لحظه تغییر بدم. خوب یا بد همه اونا باعث شدند من بالاخره بعد از اینهمه سال پیدات کنم.»
– «دیگه چی؟ به به! اعتراف کن ببینم.»
– «ببین! من نیومدم اعتراف کنم یا گذشتمو بریزم این وسط. گذشته آدما به خودشون مربوطه. حتا به زن آیندهشون هم مربوط نیست. آدم باید موقع ازدواج اونقدر به اون پختگی برسه که بتونه فرق بین گذشته خودش و حال خودش و آینده خودشو تشخیص بده. باید بفهمه که توی حالش به خاطر آیندهی یکی دیگه قراره آیندهی خودشو هم تغییر بده.»
– «خب آره. باید ازدواج کرد و آینده رو تغییر داد دیگه.»
– «همیشه فکر میکردم کی میبینمت. کی برای اولین بار تورو زیارت میکنم.»
زنم توی حرفم میپرد:
– «خجالتم ندین تورو خدا. زیارتتون قبول باشه. خخخ»
– «حالا که پر رو شدی اصلا نمیگم چجوری عاشقت شدم.»
– «اوه اوه غلط کردم. تورو خدا بگو. شوخی کردم. بگو میخوام بدونم بدون من بهت بیشتر خوش میگذشت یا الان؟»
– «برای اینکه تورو پیدا کنم نمیدونستم کجا رو باید بگردم. باید تورو توی خیابون پیدا کنم؟ یا توی پسکوچههای شهر؟ یا توی دخترای جور و واجوری که میاومدن و میخواستن خودشونو جای تو جا بزنن.»
به چند هزار سال برگشتهایم. به دوران نوسنگی، دوران کشف آهن یا همان حوالی. شاید هم جایی میان کشف آتش. چند خورشید و چند ماه گذشتند تا از شاخ و برگ درختان سرپناهی نامطمئن ساختم. زنم اما هنوز با من است. من در زیر نور سفید دایرهی نادیدنی به شکار میروم. چوبدستی را از آنقدر به سنگها کوبیدم تا نیزهی تیزی از آب در آمد. با همان چوبدست به شکار میروم. پشت گوزنها و آهوها کمین میکنم، نشانه میگیرم و چوبدستم را پرتاب میکنم.
زنم نزدیک چشمه، حوالی سرپناهمان مشغول جمعآوری دانههای گیاهی خوراکیست. برگها را زیر و رو میکند، توی چالهها و لانههای حیوانات ریز و درشت دست میجنباند و دامنش را از دانههای خوشبو و خوراکی پر میکند. زنم همانجاست که برای اولین بار از سوسکها و حشرات موذی میترسد. چهرهاش در هم میرود؛ با اکراه و ترس و چند احساس بد عجیب و غریب دیگر دست دراز میکند و دانهیی را از روی زمین بر میدارد. ناگهان حشرهی مرموزی به جای دانهیی خوراکی در دست او جاخوش میکند. این عادت ترسیدن از اینجور حیوانات از همانجا با او مانده است. نمیدانم. شاید چند باری او را گزیده باشند. شاید مارها از اینکه او لانهشان را وارسی کرده برایش اخم کردهاند و دندان نشانش داده باشند. زنم از همان موقع از اینچیزها واهمه دارد. این ترس با او مانده است. همینطور با او آمده است تا هزارهی چندم میلاد.
یادم رفت بگویم. آنموقعها هم هزارهی من بود. هزارهی میلادِ پیش از میلاد. شکار را دوست نداشتم؛ اما وقتی گرسنهای، چارهیی نیست. فصل آبها شروع شده است. انگار همیشه همینموقعهاست که غذا کمیاب میشود. وقتی خورشید دیگر هیچوقت روی نک آن قله دیده نمیشود و مسیرش را عوض میکند. درست همین وقتهاست که غذا کمیاب میشود. درختها لخت میشوند. تنشان چروک بر میدارد. نزدیک کوه که رفته بودم سوراخ بزرگی را دیدم. بعدها قرار است به اینجور چیزها بگویند غار؛ اما حالا مهم نیست. مهم این است که توی آن خبری از آب آسمان نیست. زنم آنجا احساس بهتری دارد. دستکم آنجا از شر حیوانات چشمنورانی در امانیم.
چند تکه سنگ تیز بر میدارم و روی دیوار برای زنم نقاشی میکشم. او میخواهد بداند که با حیوانات چه میکنم. چهطور به شکار میروم و چهطور شکار میکنم. نیزهام را چهطور پرتاب میکنم و کجا کمین میکنم.
دلم میخواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردنم بپیچم. یک دست دستکش چرمی بزرگ را توی دستم فرو کنم، با آن دستِ زنم را بگیرم و یکراست از برفهای کف حیاط آدم برفی درست کنم. دلم میخواهد با زنم آدم برفی درست کنم. بعضی کارها برای بعضی وقتهاست. بعضی کارها برای با «بعضی افراد» انجام دادن. از یک جایی به بعد بعضی کارها را نه میشود با برادر و خواهر انجام داد، نه با بابا و مامان و نه با پدر و مادر. با هیچکدام نمیشود. عین بازی کردن با یک بچهی ننر و زودرنج است. مطمئنا خودت لذت نمیبری. فقط برای شادی دل این و آن سعی میکنی خودت را شاد و خوشحال نشان دهی؛ مثلا درست جلوِ چشمهای پدرت برفها را پارو کنی و یک گلولهی برفی را محکم توی دیوار بکوبی تا لبخند پر رنگ پدر و چشمهای بزرگسالانهی مادر در حین تماشای بچهاش کنارت باشد. بعضی کارها همینقدر مسخره بنظر میآیند. بیهیچ لذتی. بیهیچ چیزی. یک خلاء بزرگ. از یک جایی به بعد حتا پیاده زیر برف راه رفتن هم «پایه» میخواهد. نه تنها میشود مسیری طولانی را گز کرد، نه پدری و مادری و رفیقی به پای قدمهای تو اسیر میشوند.
توی حیاط تا زانو برف نشسته است. حیاط نورانیتر، کوچهها روشنتر و خیابانها طلایی شدهاند. انگار همهچیز با همهیوقتها متفاوت شده است. زنم توی خانه کنار بخاری، با رادیوی قراضهیی کلنجار میرود. برف با همهی خوبیهایش ارتباط آدم با دنیا را به سبک و سیاق کلاسیکش میرساند.
– «عوض انگلولک کردن اون پاشو بریم یه مشت برف بکوبم تو صورتت، بخندیم.»
– «غلط کردی! برف بزنی به من بخندی؟ من الان حال و حوصلهشو ندارم. سردمه. میخوام رادیو گوش کنم ببینم دنیا چه خبره.»
– «دنیا هیچخبری نیست. یا جنگه، یا پول اینو و اونو فردا پسفردا میدن یا فردا مصادف با فلان روز و بهمان روزه. پاشو بریم.»
بیاینکه منتظر جواب «اوهوم» زنم بمانم دنبال جوراب و دستکش و شالگردنم میگردم. زنم هنوز دنبال صدای قابل شنیدنی از توی رادیو است. او بیاعتنا به من و من بیاعتنا به او خودم را کنار برفهای حیاط میرسانم. یک مشت گلولهی برفی را چنگ میزنم و توی دستم مخفی میکنم. سریع توی اتاق بر میگردم.
– «به زور متوسل شم یا با زبون خوش میای آدم برفی درست کنیم؟»
زنم سرش را که بلند کرد، همین که چشمش به گلولهی برف توی دستم افتاد جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش را توی سینهش جمع کرد:
– «اگه بزنی لهت میکنم.»
گاهی وقتها یک پیام چند خطی میتواند آدم را آرام کند. بعضی وقتها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافیست. بعضی وقتها هم باید ببینیاش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دلتنگی را پاک میکند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد چند دقیقه او را در آغوش خودت بگیری تا آرام شوی. نرم نرم بوی داغ تنش را که از گرمای تازهی تنش بیرون میآید استنشاق کنی و آرام شوی؛ اما بعضی وقتهاست که هیچ کدام از اینها آرامت نمیکند. انگار جای چیز وحشتناکی خالیست.
توی قلب آدم گاهی یک غم فشرده و مچالهشده جاخوش میکند. این باید چیزی شبیه به عشق باشد. از همان حالتها که نمیدانی چه کنی؟ یادت نمیآید تازه سیگارت را خاموش کردهای یا تازه میخواستی که سیگار بکشی؟ نمیدانی رفتهای یا تازه از رفتن برگشتهای. من در احساسی که به زنم دارم همینطورم. کافیست کمی بین دیدن او وقفه بیفتد. چیزی غریب در سینهام بیقراری میکند.
زن من همیشه برای من پشت ویترین پر زرق و برقی بوده است. درست مثل دوچرخهیی پشت ویترین دوچرخهفروشی در نگاه من؛ یا نگین انگشتری درخشانی در پشت ویترین مغازهیی در نگاه زنم. همیشه او را داشتهام. از تماشای او لذت بردهام. او را با خودم دیدهام و تصور کردم اما عملا هیچوقت با او نبودهام و هیچوقت او را درست و حسابی ندیدهام. یک تناقض بزرگ از یک خاطرهی کوچک. یک سرشت حجاری شده در مغز آدم. یک سرنوشت نوشتهشده، با دستخط بیتجربهی کسی…
خودم که به خاطرم نیست؛ اما مادرم هنوز با دلخوشی خاطراتمان را مثال میزند. اینرا قبلا هم گفته بودم؛ اما باید این غمنامه را دوباره بنویسم. شاید من «همیشه» «همهچیز» را در «همهحال» و برای «همیشهام» میخواستم. یا شاید همیشه «چیزها» را «همان لحظه» میخواستم. یا فقط «همهچیز» را «میخواستم». همهچیز را و همهچیز را. شاید حق با او بود. صدای او در گوش من چیزها را همیشه خریدنی و بهدست آوردنی نشان نمیداد. چیزهایناخریدنی. چیزهای دیدنی. چیزهای فقط تماشاکردنی.
دست میکنم توی جیبم. کلید را بیرون میآورم و توی قفل میچرخانم. یک ردیف پلهی سفید سنگی را با خستهگی بالا میروم. درِ اصلی خانه روبهروی من است. کلید هنوز توی دستم است. زحمت دوباره دست به جیب شدن را متحمل نمیشوم. در که باز میشود سعی میکنم با اولین و سریعترین نگاه حجم همیشهگی زنم را توی فضای خانه پیدا کنم:
– «سلاااام. من اومدم؛ و البته خوش اومدم»
زنم روی مبل مشغول ورقزدن مجله است. بلند میشود دور و برم میچرخد؛ سری به آشپزخانه میزند. چای دم میکند. خودش را مشغول رتق و فتق نشان میدهد. یکبند حرف میزند. سعی میکند تمام اتفاقات چند ساعات گذشته را با جزئیات هرچه تمامتر به اطلاع من برساند. حدس میزنم که موهایش را رنگ کرده باشد؛ یعنی مطمئنام؛ اما فرصت نمیدهد تا دربارهی این مساله چیزی بگویم. شاید بهتر باشد خودش این موضوع را پیش بکشد.
زنم میگوید:
– «نرگس خانومو امروز تو فروشگاه دیدم. میگفت یه شامپوی جدید اومده واسه موهای من خوبه. اینورا نتونستم پیداش کنم. برام میخریش؟»
من میگویم:
– «باشه. اسمشو میدونی؟ اسم درستشو بگوها. نشه برم مسخرهم کنن»
وقتی دربارهی شامپو حرف میزد، چشمهایش برق میزد؛ اما وقتی صحبت از اسم شامپو شد، دمق شد. خیال میکرد میتواند با گوشه و کنایه و دادن سرنخ منرا متوجه تغییرات اساسی در رنگ و فرم موهایش کند. من اما متوجه شدهام. فقط به روی خودم نمیآورم. دلم میخواهد مثل یک بچه از روی لج و لجبازی خودش را به آب و آتش بزند تا این موضوع را به من بفهماند. تا شاید از من جوری که خودش دوست دارد حرف بکشد. دلم میخواهد همه ترفندهای نازک زنانهاش را رو کند. میخواهم حالات اینچنینیاش را پیشبینی کنم. میخواهم ببینم چهطور میتواند دروغ بگوید. یا سرنخ بدهد و وانمود کند که چیزی نمیداند.
چندین و چند بار دست میبرد توی موهایش و آنها را زیر و رو میکند. میگوید:
– «فکر کنم شوفاژ توی حموم خراب شده باشه. یخ کردم امروز تو حموم. نمیخوای درستش کنی؟»
– «چرا درستش میکنم. حموم رفته بودی؟ عافیت باشه. نه! «عافیت باشه» واسه عطسه کردنه. صحت آب گرم! ایشالله حمام دامادی بری»
– «مسخره. برو خودتو مسخره کن»
– «مسخره چیه بابا. من از همینجا بهت خسته نباشید میگم که رفتی حمام. اصلا مشکوک میزنیا. چیزی شدی؟»
– «خودت چی فکر میکنی؟»
تا جایی که یادم میآید همینطور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس میخواندم همیشه کلاسبالاییها یاغی و گردنکلفت بودند. طوری که نمیشد بهشان گفت بالای چشمتان ابروست. اگر هم میگفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند. وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همینطور بود. بُرشی که ترم بالاییها بر اساس روابط خودشان داشتند، هیچ کس دیگری نداشت. راحت سر به سرِ استاد میگذاشتند و استاد هم با آنها راحت بود. نه میشد با آنها رفاقت کرد و نه سر به سرشان گذاشت. چون استاد با چند توپ و تشر و نمرهی پایین جبران میکرد. دوران خدمت سربازی هم همینطور بود. پایهبالاییها قلدر بودند و منِ تازهوارد همیشه مظلوم و معصوم. حالا هم که توی مدرسه به حکم دبیر کلاس ریاضی نشستهام اوضاعم همینطورست. اما نمیدانم دلیلش چه بود از همان دوران ابتدایی تا همین حالا هر وقت که در مدرسه و در آن اجتماعات کوچک آنقدر میگذشت که میتوانستم وارث رفتار، عادات و قدرت قدیمیها باشم همهچیز بهم میریخت. تمام همدورهییهای من تو سریخورده، مظلوم و بیدست و پا بودند. در مقابل تمام دانشآموزان کلاس اولی و تازهواردی که میآمدند قُلدری میکردند. شما که غریبه نیستید؛ من و دوستانم هم حسابی ازشان حساب میبردیم. دوران دانشگاه و خدمت هم همینطور بود. حالا هم که کارمند دولت شدهام و در دبیرستان دولتی تدریس میکنم وضع و اوضاعم نسبت به دبیرهای سابقهدار آموزش و پرورش همینطور است. بدبختانه با این 7-8 سال سابقهی کاری نسبت به خانم رحیمی که هنوز مهر مدرکش خشک هم نشده آدم بیتجربهیی به حساب میآیم. نمیتوانم این اوضاع را گردن خودم بیندازم و خودم را مقصر بدانم. چون حالا توی این چند سال به راز این موضوع پی بردهام. شرایط کاری من و درسی که تدریس میکنم طوریست که با تمام دانشآموزان دبیرستان سر و کله میزنم و…