خانه » بایگانی برای سپتامبر 2014 » برگه 4
درست نمیدانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. زنم اما اینکار را دوست ندارد. گاهی میان عشقبازیهایمان سیگار میکشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوریکه میخکوب میشوم. زبانم بند میآید. چشمهایم بیحرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفتهی سیگار معلق میماند؛ اما در کل زنم از سیگار خوشش نمیآید.
– «چرا سیگار میکشی؟»
– «خب چون دوست دارم.»
– «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.»
زنم میداند که سیگار عمر عاشقش را کوتاه میکند؛ اما بیشتر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانهیی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم.
– «من دوستت دارم دیوونه. عاشقتم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آرومم میکنه.»
– «نخیر تو سیگارو بیشتر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار میذاشتی.»
با دوست داشتن و عشق نمیشود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمیکند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد میشود چیزی را سالها دوست داشت. عشق من و زنم همینطور است. من او را از روزی که دیدهام دوست داشتهام. مدام بیقرار و ناآرام چشمهایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. زنم لطافت بیاندازهی انسان بودن است. ظریف در برابر بیتوجهیها و نامهربانیها و مقاوم در برابر تمام اجتماع.
زنم زندهگی اجتماعی مناسبی دارد. او در رانندهگی نمونه است. گاهی ترجیح میدهم او راننده باشد و من در کنار پنجره به بیرون نگاه کنم. تماشای پیادهروها و ویترین مغازهها از داخل ماشین شاعرانهترین چیز دنیاست.
من و زنم در گوش کردن به ترانهها روش خاصی داریم. من ترانههای دلپسند خود را انتخاب کردهام. زنم هم درست همینکار را کرده است. آنوقت تمام ترانهها را در فلش مموری ریختیم و موقع پخش ترانهها به صورت اتفاقی یکی را انتخاب میکنیم.
– «این نه… اینم نه… اینم نه… اینم خوب نیست… اَه اَه این که اصلا هیچی… آهان این خوبه.»
و او ترانهی دوستداشتنیش را پیدا میکند.
من گاهی به جای انتخاب ترانهی مورد پسند خودم، ترانهام را به او میبخشم. یا بدون اینکه متوجه شود ترانهی مورد علاقهی او را انتخاب میکنم؛ اما بیشتر اوقات ترجیح میدهم ترانهی خودم را گوش کنم. هر چند که او آنرا دوست نداشته باشد.
– «الان نوبت منه. حرف نباشه و گرنه میزنم کبودت میکنم.»
توی تختخواب خوابیدهایم. البته فقط زنم خوابیده است. من با خودم کلنجار میروم اما خوابم نمیبرد. گاهی از پشت بغلش میکنم؛ گاهی بهش پشت میکنم؛ سرم را توی موهایش فرو میکنم و چشمهایم را میبندم؛ اما هیچکدام نتیجه نمیدهد. وقتی که خوابم نمیبرد، نمیبرد. هیچکاریش هم نمیشود کرد. احساس سنگینی غریبی میکنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیدهام که هر وقت اینطور میشوم، آنشب را میبایست بیخوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همینطور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمیبرد. تا اینکه بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جملهها همینطور پشت هم میآمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ بهتر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار زنم دراز کشیدهام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جملهها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که:
– «نه اینکه دفعات قبلی از این یک خطیها چیز به درد بخوری در آمد؟!»
خب! راست میگفتم. فردا حال و هوایم عوض میشد. گفتم حداقل گوشی موبایلم را بردارم و آن را بنویسم. شاید بقیهش هم آمد. باز دیدم حسش نیست. گوشی روی میز دو-سه متر آن طرفتر بود. گفتم به درک! دوباره زنم را بغل زدم و قهر کردم. کمی بعد دیدم نه! فایدهیی ندارد. همینطور قطار کلمات است که توی سرم رژه میروند. نشستم:
– «خودتون خواستین»
آرام از روی تخت پایین آمدم. زنم چرخید:
– «داری کجا میری؟»
– «هیچجا. بگیر بخواب. میخوام یه چیزی بنویسم»
– «اوهوم»
و زیر چشمی من را پایید.
سررسید را پیدا کردم. خوشبختانه خودکار لای برگهایش بود. یک صفحهی سفید پیدا کردم و… خب! جمله یادم نبود. کمی فکر کردم. چند کلمهش یادم آمد. کمی ور رفتم کامل شد. نوشتم و نوشتم؛ اما همان چیزی نبود که در خواب و بیداری آمده بود. اینها را گفتم که بگویم زنم اینها را میفهمد. من با این که اکثرا چرند مینویسم اما نتوانستم عادت نوشتن را ترک کنم و معمولا وقت و بیوقت اگر چیزی به نظرم برسد مینویسم. حتا توی گوشی موبایل؛ روی بلیط سینما؛ روی همهچیز و هیچوقت هم کاغذ و قلم همراهم نیست؛ اما به ندرت برای ثبت نوشتهها دچار مشکل میشوم.
من گاهی روی مبل مینشینم و ترانهیی از پخش کننده صدا به گوشم میرسم. تلویزیون خاموش است. زنم کتاب به دست کنار من نشسته است.
– «خب یه کم بلندتر بخون منم گوش کنم»
بیشتر از آنکه بترسم کسی گرگ درونم را بشناسد، از این میترسم که عاقبت روزی تمام کسانی که میشناختم نقاب بردارند و چهرهی واقعیشان، گرگ درونشان را ببینم. از این میترسم که در این گله گوسفندی وجود نداشته باشد.
زنم نگران است. میترسد که من او را فقط برای «اینجور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسیست. من میگویم:
– «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای اینجور چیزها میخوام».
منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او اینطور وقتها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایییش را توصیف کنم؛ و من زیبایییش را توصیف میکنم. آرامشی که در چشمهایش هست به همراه گستاخی و دریدهگی نگاهش من را مجذوب میکند. در کل دیوانه کننده است. گاهی قید نگاه کردن به چشمهایش را میزنم. قدرت این کار را ندارم. من به او میگویم:
– «این چه حرفیه که میزنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر میکنی که فقط برای این کار تورو میخوام؟»
او میگوید:
– «منظورم این نیست»
او خودش هم نمیداند منظورش چیست.
– «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» میپسندم و دوست دارم؟»
روی کلمهی «هم» تأکید میکنم. زنم منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود.
– «خب علاقهی من به تو هر روز داره بیشتر میشه. هر روز یه چیز جدید بهش اضافه میشه. اگه روز اول از فرم لبهات خوشم میاومد؛ بعد از بوسیدنشون مزهی لبهات رو هم پسندیدم. بعدش از اینکه منو میبوسی و خوب میبوسی خوشم اومد. بعد از حالت لبهات موقع غذاخوردن خوشم اومد؛ و بعد وقتی سوت میزدی دوستشون داشتم. این فقط در مورد لبهات بود»
زنم همچنان متوجه نشده است. یا خودش را توی کوچهی علی چپ گم کرده است.
– «منظورم اینه حالا بعد از این همه مدت (بذار بازم مثال لبهاتو بزنم) لبهات برای من خیلی معنی میدن. نمیتونم بگم که اونارو میتونم فراموش کنم و دنبال کس دیگهیی برم. حالا که دارم حرفشو میزنم حالم بهم میخوره. دیگه از این حرفها نزن.
حالا لبهات به موهات، به غذا خوردنت، به سلیقهت تو موسیقی، به حرف زدنت، به گریههات گره خورده. تو مجموعهیی از خصوصیات و رفتارهای مختلف هستی و من عاشق این مجموعهام.»
تو دماغی حرف میزد. نفساش را توی سینه حبس میکرد و بیرون میداد. گاهی یک قُلپ از هوا را میبلعید و توی ریهاش نگه میداشت. آخرش بعد از چند ثانیه تهماندهی دود را با خسّت توی هوا فوت میکرد. میلهی نازکی را از توی سوراخ شمعک بخاری بر میداشت؛ هنوز سرخ بود و احتمالاً خیلی داغ. سریع توی یک لیوان آب فرو میکرد. میله صدایش در میآمد: «چِززز» و همان وقت توی آب حباب میافتاد و تکههای ریزی از میله جدا میشد و توی آب حرکت میکرد. دستاش را بالا میآورد و خوب براندازش میکرد و آنوقت روی پاگرد درِ بخاری کج و راست میکرد. چند بار محکم به آنجا میکوبید و دوباره توی سوراخ شمعک فرو میبرد: – «اون موقع تعمیرگاه داشتم. یعنی اونجا کار میکردم. ولی خب حالیم بود چی به چیه. همهچیز دستِ من بود. همه کاره من بودم. سرِ ماه حقوق کارگرهارو من بهشون میدادم. صاحبکارم همش تو ویلاشون بود. فقط گاهی سر میزد و زودم بر میگشت. نفهمیدم زندگیش چهجوری میگذشت.» لولهی کاغذی را گذاشت درِ دهنش و گفت: – «بیا جلو» میلهی سرخ را از روی شعله برداشت و روی تریاکی که سر سنجاقی چسبیده بود، کشید. از توی لولهی کاغذی آنقدر دود کشید که نفساش تمام شد. سرش را بالا گرفت و میله را سرِ جایاش برگرداند. هوفتهوفت چند قلپ هوا را سر کشید و تودماغی و از تهِ حلقش گفت: – «کاری نداریم… خلاصه زد و یه دختره ماشینش خراب شد. به ماشینش نمیاومد که خراب شدنی باشه. ولی خب به هر حال شده بود.» ته ماندههای دود را توی هوا فوت کرد. – «یه مانتوی خیلی قشنگ تنش بود. شده بود عینهو عروسکا. ماشینش هم که بدجوری قشنگ بود. قرمزِ آلبالویی، شاسی بلند، بدون رنگ؛ خیلی عروسک بود، خیلی آس. خودش از ماشینش بهتر. وقتی اومد تو، وقتی پاشو از ماشین…