رفتن به نوشته‌ها

ماه: سپتامبر 2014

من و زن‌م (پانزده) – گریه کن تا موهایت را شانه کنم

گریه‌هایت را برای شانه کردن دوست دارم
باید خیلی سنگ‌دل باشم. شاید هم نوع خاصی از جنون را با خود حمل می‌کنم. یا شاید چه‌فرونی یا چه‌زخیسم یا چیزی مثل این‌ها باشم؛ اما با همه این‌ها با دیدن چشمان شناور در اشک زن‌م احساس به‌خصوصی به من دست می‌دهد. طوری است که گاهی از گریه‌کردن‌های او من هم غمگین و کلافه و یا عصبانی می‌شوم؛ اما بیش‌تر اوقات بر عکس تنها «لذت می‌برم.»
زن‌م می‌گوید:
– «دوست داری اشک منو دربیاری؟ نه؟ کیف می‌کنی گریه کنم؟»Shoulder_to_cry_on_by_LJ5784
– «نه عزیزم. این چه حرفیه. من دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم. فقط وقتی اشکاتو می‌بینم یه حسی بهم دست می‌ده»
– «مثلا چه حسی داره ببینی یکی داره به‌خاطر غصه‌ش گریه می‌کنه؟»
– «دقیقا نمی‌دونم. یه جور حس قدرت الکی و مسخره یا یه چی مثل این؟»
– «مسخره! مثلا فکر کردی من ازت ترسیدم که گریه می‌کنم؟»
– «نه‌این‌که ترسیده باشی. فقط به من احساس قدرت دست می‌ده. یه چیز نشئه کننده تو وجودم حرکت می‌کنه»
– «خیلی بد جنسی. خیلی ازت بدم میاد»
– «اِه؟! غلط کردی بدت میاد. خیلی هم دل‌ت بخواد. شوهر به این خوبی. آقا بالاسر به این ماهی…»
– «اوه. اوه. آقارو… زود باش بغل‌م کن. دو تا هم بوس‌م می‌کنی تا از دل‌م دربیاری»
زن‌م گاهی گریه می‌کند. چه غمگین باشد و چه نباشد. با شادی‌هایش بغض می‌کند؛ با غصه‌هایش اشک می‌ریزد. با نگرانی‌هایش چشم‌هایش خیس می‌شود. با من اما همیشه می‌خندد. زن‌م می‌خندد. لب‌خند می‌زند. گونه‌هایش برجسته‌تر می‌شود. چشم‌هایش باریک‌تر. او همیشه لب‌خند می‌زند. من زن‌م را دوست دارم.
من از شانه کردن مو خوش‌م می‌آید. گرچه فن و فنون این‌کار را درست و حسابی بلد نیستم. یا نمی‌دانم با یک مشت موی گره خورده‌ی سیاه چه باید بکنم؛ اما خوش‌م می‌آید. دوست دارم موهای زن‌م را شانه کنم. بنشانم‌ش جلو خودم. مثل یک عروسک بزرگ با او تا کنم. موهایش را آزاد و رها دور تا دور صورت‌ش شانه کنم. یا همه را بریزم روی چشم‌هایش. یا همه‌ی موهایش را پشت سرش گره کنم. بیش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم که از این حالت بیش‌تر خوش‌م می‌آید. هیچ‌وقت نفهمیدم اسم این مدل لعنتی چیست. دست کم هرچه‌قدر که این‌طرف و آن‌طرف به دنبال اسم آن بودم نتیجه‌یی نگرفتم. میانه‌ی موهایش را با یک کش درست پشت سرش جمع می‌کند و باقی موها مثل نرم‌ترین و سبک‌ترین آبشارها از آن‌جا پایین می‌ریزد. وقتی که از این گوشه اتاق به آن گوشه‌ی اتاق می‌رود یا وقتی که کمی صورت‌ش را کج و راست می‌کند درست وقتی که آن آبشار توفانی می‌شود دل‌م می‌خواهد یک‌راست شیرجه بروم توی آبشار و همان‌جا تا ابد بمانم. این هم به من حس به‌خصوصی می‌دهد. یک حس کم‌وبیش کثیف و بیش‌ از اندازه رومانتیک و پست و حال بهم زن؛ اما من از این چیزها خوش‌م می‌آید. من زن‌م را با تمام این خصلت‌ها دوست دارم. زن من باید چیزی شبیه به همه‌ی این‌ها باشد. من زن‌م را با این خیال‌ها می‌شناسم. او در من شوق زنده‌گی است. یافتن او و به تصویر کشیدن‌ش کار همیشه‌ی من خواهد بود. من همیشه در خیال جست و جوی زن‌م خواهم ماند.

من و زن‌م (چهارده) – یک تصویر کم‌رنگ گاهی پُر رنگ می‌شود

احساس می‌کنم دوباره دچار برق‌گرفته‌گی شده باشم. فقط چند ثانیه طول کشید. حتا کم‌تر از زمانی که به انگشت دست‌های خودت نگاه کنی و مطمئن شوی که واقعا 10 انگشت آن‌جاست. چند ثانیه‌ی ناقابل. حالا اما سعی می‌کنم چشمان‌م را ببندم و دوباره مرور کنم. چیز زیادی نمی‌بینم. شاید برای اولین بار بود که آن‌ها را می‌دید. طوری لب و صورت‌ش را کج کرد که انگار می‌خواست بگوید:
– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»
و بعد پشت دیوار ناپدید شد. من لب‌خند زده بودم. واقعا نمی‌دانم چرا. آیا لب‌خند زدن من باعث شده بود که او به‌نظر برسد این سوال را از خود پرسیده؟ یا چون به نظرم رسید که این سوال را از خودش پرسیده لب‌خند زده بودم؟ بعضی چیزها را نمی‌شود به خاطر سپرد.
زن‌م اصرار دارد که بداند برای اولین بار چه‌طور عاشق او شدم. عجیب نیست؟ نمی‌دانم! هر چه‌قدر که به خودم فشار می‌آورم چیزی به خاطرم نمی‌آید. چیزی در ذهن‌م نیست. مثل تصاویر گنگ و مبهمی که آدم ممکن است در خواب ببیند. از همان تصویرها که کارگردانان زیادی سعی کرده‌اند درست و حسابی نشان‌ش بدهند: ناگهان روی همه‌چیز و همه‌جا هاله‌یی از مه فرود می‌آید. حرکت‌ آدم‌ها در خیابان آهسته می‌شود. گلوله‌های سبک و سفید برف توی هوا تاب می‌خورند و نرم‌تر و گرم‌تر از هرچیزی که بشود تصورش را کرد به زمین می‌افتند. بعد بین نگاه دو نفر آدم یک جرقه‌ی خفیفِ نادیدنی اتفاق می‌افتد و صدای فیلم کم‌کم محو می‌شود. چند لحظه سکوت و بعد فِید تصویر در سفیدی مطلق. احتمالا چیزی شبیه به همین هاست.Reto_Trip_063
اما من چیزی به خاطرم نیست. نه دانه‌های برف، نه مهِ کم‌رنگ خیابان و نه هیچ‌ جرقه‌ی خفیف و نه هیچ سکوتی. فقط یک دهان کج و معوج که انگار می‌خواست با تمام عضلات صورت‌ش بگوید:
– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»
قدیم‌ترها همیشه از خودم سوال می‌کردم چه‌طور عشق اتفاق می‌افتد؛ اما حالا می‌دانم. «عشق همیشه قبلا اتفاق افتاده است.» فقط ما یادمان نمی‌آید. به خاطر نمی‌آوریم.
زن‌م می‌گوید:
– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا عاشق یکی دیگه بودی بعد اومدی با من؟»
من می‌گویم:
– «نه بابا! منظورم اینه که مثلا من توی ذهن‌م از عشق یه تصوری دارم، یه ذهنیتی از عشق و معشوق توی وجودم هست و وقتی اون رویاها و اون خواسته‌ها تو کسی نمود پیدا می‌کنه آدم فکر می‌کنه عشق اون لحظه اتفاق می‌افته. در صورتی که عشق قبلا اتفاق افتاده.
زن‌م در حالی که سعی می‌کند عصبانیت و حسادت‌ش را پنهان کند می‌گوید:
– «خب بگو عاشق یکی دیگه بودم، بعد تورو دیدم از تو هم خوش‌م اومد دیگه.»
من می‌گویم:
– «نه!!! ببین توضیح دادن‌ش خیلی سخته…»
زن‌م توی حرف‌م می‌پرد:
– «خب اصلا نمی‌خواد بگی. حالا که سخته‌ته اصلا نمی‌خوام بشنوی. منِ ساده‌رو بگو…»

من و زن‌م (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌انگیزی دارد

از زن‌م خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دست‌م می‌گرفتم و به سمت‌ خودم می‌کشاندم‌ش. زن‌م درست همین‌طور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قله‌ی افتخار زنده‌گی‌ام، توی هوهوی باد تکان می‌خورد. موهایش توی عکس دیدنی‌تر بود. وقتی کنار هم بودیم این‌قدر به او دقیق نمی‌شدم. از شما چه پنهان دل‌م برایش MatiasTroncoso_901تنگ شده است. دل‌م می‌خواست گوشی تلفن‌ش را برمی‌داشت و یک‌راست بدون هیچ مقدمه‌یی شماره‌م را می‌گرفت و بی‌خود و بی‌جهت از من معذرت‌خواهی می‌کرد. دل‌م می‌خواست غرور لعنتی‌ش را می‌شکست. امروز چهارمین روزی‌ست که با هم قهر کرده‌ایم. من با او قهر کرده‌ام یا او با من فرقی نمی‌کند. ما با هم و هر دو با هم قهریم. من به جز او با خودم هم قهر کرده‌ام. از دست خودم و از دست او دل‌خورم. گاهی دل‌م می‌خواهد عشق‌ش را به من ثابت کند. گفتن جمله‌ی دوست‌ت دارم و برای‌ت می‌میرم و این‌ها جز یک مشت حرف کم‌رنگ چیز دیگری نیستند. دل‌م می‌خواست خودش را به من تحمیل می‌کرد. آویزان‌م می‌شد. گریه می‌کرد. التماس می‌کرد. حتا شاید به پایم می‌افتاد. از من می‌خواست که با او مهربان‌تر باشم؛ اما نشد. هیچ‌کدام از این‌ها را نکرد و نگفت. یک‌راست از خانه رفت و در را پشت سرش آرام بست. ای‌کاش در را پشت سرش محکم بهم می‌کوبید. حتا این‌کار را هم نکرد.
یک روز تمام فکرم مشغول این بود که آیا برای او بی‌اهمیت بودم؟ چرا برای عشقی که از آن دم می‌زد هیچ تلاشی نکرد. همین‌طور بی‌خیال و بی‌تفاوت من و خودش را به حال خودمان گذاشت. نمی‌دانم کدام احمقی این حرف را توی سر زن‌م چپانده بود که باید عشق‌ت را آزاد کنی. اگر به سمت تو برگشت از اول متعلق به تو بوده و اگر نه جز یک هوس چیز دیگری نبوده. دل‌م می‌خواست آن آدم را می‌دیدم. راست جلویش می‌ایستادم و با مشت محکم توی دماغ‌ش می‌کوبیدم. بلند سرش داد می‌کشیدم که:
– «احمق! دیوانه! روانی! مگه آدم‌ها اسباب‌بازی‌اند؟ مگه عشق موشِ آزمایش‌گاهیه؟ چرا باید عشق من از هم‌چین امتحان مسخره‌یی پیروز و سرفراز بیرون بیاد؟ هان؟»
و او بریده بریده بخواهد بگوید:
– «من… من… فقط منظورم…»
و من امان‌ش ندهم:
– «آخه بی‌شعور. نگفتی ملت این‌حرفارو باور می‌کنن؟ چرا با زنده‌گی آدما بازی کردی؟ می‌دونی؟ کار تو هم مثل کار کساییه که شایعه درست می‌کنند و بعد می‌شینن به ریش آدمایی که اون شایعه‌رو باور کردن می‌خندن. تو هیچ می‌فهمی با زنده‌گی من چه‌کار کردی؟»

من و زن‌م (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر می‌شوم

گاهی دل‌م می‌خواهد از زن‌م نقاشی بکشم. مچ دست‌م را درست جلوِ صورت‌ش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دل‌م می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دل‌م می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینی‌ش موقع نفس کشیدن برآمده می‌شود متوقف‌ شود. یک جایی میان کج و راستی لب‌هایش وقتی می‌خواهد بفهماند که موضوع مورد بحث برایش تفاوتی ندارد. یا یک لحظه‌ی دیگر موقع بی‌خیالی‌ش ‌با آن حالت غریب گردن‌ش. گاهی عجیب دل‌م می‌خواهد نقاش بودم. یک مشت کاغذ کاهی زرد و قهوه‌یی را روی پای راست‌م می‌گذاشتم و با کنج نوک مداد تند و تند روی کاغذ خط خطی می‌کردم. چشم‌هایم را ریز و درشت می‌کردم. ادا و اطفار حرفه‌یی‌ها را به خودم می‌گرفتم و طوری که انگار حواس‌م به هیچ‌کس و هیچ‌جا نیست نقاشی می‌کردم.
– هنوز تمام نشد؟ گردن‌م درد گرفته‌ها. خسته‌ شدم. زود باش.
من جواب‌ش را نمی‌دهم. انگار که خیلی در کارم جدی شده‌ام. به یک جایی پشت صورت زن‌م نگاه می‌کنم و دست‌م روی کاغذ حرکت می‌کند. فقط گاهی نگاه‌م را بر می‌گردانم تا ببینم چه کشیده‌ام.fdgdf
نتیجه‌ی کار البته مهم نیست: یک مشت خطوط کج و بی‌اندازه آماتوری که روی کاغذ جاخوش کرده است. این‌ها مهم نیست. مهم این است که من گاهی دل‌م می‌خواهد نقاش باشم. دل‌م می‌خواهد گاهی شاعر (تر) باشم و همه‌ی این‌ها به یک سوژه‌ی ناب زنانه نیاز دارد. زن‌م سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد؛ اما در جمع دوستان و غریبه‌ها، مخصوصا با کسانی که حس رقابت و چشم‌درآوری دارد حتما با بیان این موضوع مقدمات افتخار به خودش را فراهم می‌کند.
دست‌هایش را با جسارت در هوا تکان می‌دهد و با حالت خجالت و وسواس می‌گوید:
– «خسته شدم از دست‌ش. مدام منو می‌نشونه جلوِ خودش و عین دیوونه‌ها بهم زُل می‌زنه. می‌گه: «اندام‌ و چهره‌ت واسه نقاشی فوق‌العاده‌ست». می‌گه: «یه حالتی توی چشمات هست که توی هیچ زنِ دیگه‌یی ندیدم.» میام از خونه برم بیرون می‌بینم روی پادری توی کاغذ چهارتا شده واسه‌م شعر نوشته. بعضی اوقات می‌زنه به سرش و عین هنرپیشه‌های تئائر هملت و ژولیو و نمی‌دونم چی‌چی حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زنه.»
و دوست‌ش از حرص دندان‌ش را بهم فشار می‌دهد و برای این‌که از ارزش این موضوع کم بکند می‌گوید:
– «اتفاقا یکی‌رو می‌شناختم تقریبا همین‌جوری بود. آخرش زد سر زن‌ش هوو آورد و با هووئه دوتایی زنه‌رو کشتن. آخرش‌هم کارش به دیوونه‌خونه کشید. ناراحت نشیا. الهی من قربون‌ت برم. من شماره یکی از دوستای خیلی خیلی نزدیک شوهرمو بهت می‌دم که دکتره. روان‌شناس فوق‌العاده‌ییه. به آقام می‌گم به دوست‌ش زنگ بزنه سفارش‌تونو بکنه. حتما با شوهرت به‌ش یه سر بزنین. این رفتاراش طبیعی نیست. می‌ترسم یه بلایی دست دوست عزیز و خوشگل من بیاره.»

من و زن‌م (یازده) – یک مقدار چیزهای ظاهری ناچیز

آدم‌ها همیشه افرادی را دور و بر خودشان جمع می‌کنند که نسبت به آن‌ها کشش داشته باشند. یک جور جاذبه یا یک نیروی نادیدنی عجیب انسان‌ها را به سمت هم می‌کشاند. رابطه‌ی من و زن‌م هم همین‌طور است. حداقل حالا می‌دانم که از لحاظ ظاهری چه‌چیزی یا چه خصوصیتی در او توجه من را جلب کرده یا بدتر از آن من‌را مجذوب خود کرده است.
– «آخه تو از چی من خوش‌ت اومده؟»
این سوالی‌ست که زن‌م دوست دارد پاسخ‌ش را با بیش‌ترین توضیحات و توصیفات بشود. یا پرسیده تا بداند که معیارهای من برای پسند ظاهری او هنوز به همان شدت قبل باقی ‌مانده‌اند یا نه.3
من هرگز زن‌م را از نزدیک ندیده‌ام؛ اما مطمئنم که وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود برای چند لحظه دهان‌ش نیمه‌باز رها می‌شود. مثل کند شدن زمان. مثل دیدن صحنه‌ی آهسته‌ی گل فلان بازیکن فوتبال؛ و یا سه دندان جلویی و بالایی‌ش از میان دهان نیمه‌بازش خودنمایی می‌کند. چند وقت پیش فهمیدم. مثل یک حالت غریب که آدم دچار شوک می‌شود فهمیدم. همان موقع فهمیدم. انگار از یک خواب نسبتا خوش بیدار شده باشم. تمام عکس‌ها و تصاویر زنان برهنه‌یی که از نوجوانی جمع کرده بودم همه در چندین و چند خصوصیت مشترک بودند و یکی از آن‌ها دهان نیمه‌باز و دو-سه دندان نمایان در دهان‌شان بود. همه مثل هم بودند. به یک حالت می‌خندیدند، موهایشان به یک فرم و یک شکل و چشم‌هایشان به یک شکل بود. اندام‌شان مثل هم و دست‌ها و پاهایشان شبیه هم بود.
– کجایی؟ نگفتی از چی من خوش‌ت اومده؟
– خب عرض‌م به حضور شما که… از همه‌چی‌ت. از خندیدن‌ت مثلا یا… از سوراخ دماغ‌ت یا…
با آرنج به تن‌م می‌کوبد و به شوخی می‌گوید:
– مسخره بازی دربیاری می‌کشمت‌ها… درست جواب بده ببینم.
– عزیزم از هیچی و همه‌چیت. من دوسِت دارم. همه چی‌تو دوست دارم؛ اما مثلا بعضی کارها هست که تو توی حالت طبیعی انجام‌شون می‌دی مثل نفس کشیدن… اگه من بهت بگم نفس کشیدن‌تو دوست دارم، هم یه کم مسخره‌ست هم دیگه تو اون‌جوری که من نفس کشیدن‌تو دوست داشتم نفس نمی‌کشی. برای همین مهم‌هاشو بهت نمی‌گم که از عمد یا غیر عمد برای بهتر کردن‌شون خراب‌شون نکنی.
– جونِ من بگو. خواهش می‌کنم. یه کوچولوشو بگو.

داستان کوتاه «یک شب برفی»

کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف می‌بارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آن‌طور می‌بارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه و پیاده‌روها از کفش‌شان جدا نشده دوباره با برف آسمان پر می‌شد. توی اتاقک نگهبانی ساختمان بزرگی، آبِ توی سماور قل‌قل می‌کرد. وقتِ خواب نگهبان‌ِ شب بود اما او جلو بخاری ایستاده بود و دست‌هایش را گرم می‌کرد. گفت: –      «چای می‌خوری؟ هان؟ من خیال دارم برای خودم یکی بریزم. تو این هوا می‌چسبه. هان؟ نظرت چیه؟» مرد شانه‌یی بالا انداخت: –      «ام‌م‌م…. بدک نیست. آره.» از توی روزنامه‌های باطله یک جدول حل نشده پیدا کرده بود و حواسش گرم جدول بود و مداد را لای انگشت‌هایش تکان می‌داد. نگهبان دو استکان چرک از توی جاظرفی برداشت؛ سر و ته‌شان کرد که چند قطره آب داخل‌شان سرازیر شود. بالای بخاری گرم‌شان کرد و با تفنن داخل‌شان چای ریخت: –      «چه‌قدر دلم ‌می‌خواست الان می‌زدم بیرون و تو خیابونا پرسه می‌زدم. این‌قدر که پاهام یخ‌ کنند و لباسم رنگِ برف بشه.» استکان‌ها را روی میز گذاشت. مرد یک لحظه سرش را بلند کرد و دوباره توی جدول غرق شد. نگهبان ادامه داد: –      «اما حیف که نمی‌شه. دیشب که شیفت نبودم عین خیالمم نبود. اما امشب بد هوایی شدم. کاش می‌شد قید همه‌چیزو بزنم و برم تو خیابون.» استکان خودش را نیم‌دور روی میز چرخاند. خودش هم می‌دانست که هرگز این‌کار را نمی‌کند. فقط آرزوی این لحظه‌ش این بود. استکانش را برداشت؛ روی طاقچه‌ی کنار بخاری جا داد و دوباره دست‌هایش را بالای بخاری گرفت و به هم مالید: –      «بدجوری سرد شده. ولی می‌چسبه. آره. من که از زمستون بیش‌تر از تابستون و بقیه فصل‌ها…

من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

زن‌م در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. زن‌م البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد:TC-46934-MainIcon
– «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟»
– «نه! یادم رفت.»
– «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!»
مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست.
– «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسم‌ش.»
– «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.»
– «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.»
زن‌م در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند.
– «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟»
– «نه!»
مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد.
– «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.»
– «گفتم نه!»
– «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه ناراحت شدی بگو.»
– «خب معلومه که ناراحت شدم بهم فحش دادی.»
– «اِه؟ عزیزم؟ ناراحت شدی؟ فدای سرم که ناراحت شدی. می‌خواستی نشی. اصلا فدای سر کچل‌م که ناراحت شدی.»
به شوخی از دست‌ش نیشگون می‌گیرم و سریع فرار می‌کنم. زن‌م بالاخره تصمیم‌ش را می‌گیرد. یک قاشق چوبی را انتخاب کرده و با آن به دنبال من می‌دود:
– «دیوونه‌یِ عوضیِ آشغالِ بی‌شعور. الهی چلاق بشی که منو اذیت می‌کنی.»
– «به جان خودم اگه با اون قاشق منو بزنی، همونو فرو می‌کنم تو حلق‌ت.»
گوشه‌ی اتاق بهم رسیدیم. زودتر از این‌که بتواند کاری کند هر دو دست‌ش را محکم می‌چسبم و لب‌هایش را بی‌مقدمه می‌بوسم.