آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
از وقتی زنم را دیدهام احساس میکنم خودم را پیدا کردهام. چیزی مثل همان اراجیف همیشهگی. نیمهی گمشده یا نیمهی ناتمام آدم؛ اما اینها نیست. من خودم را پیدا کردم. به زنم میگویم:
تو فوقالعادهترین اتفاق توی زندهگی من هستی. از وقتی تورو دیدم تازه فهمیدم مفهوم زندهگی و دوست داشتن چیه و چه شکلیه.
زنم میگوید:
– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا هم کسایی رو دوست داشتی؟»
این سوال اصلی زنم نیست. بیشتر از اینکه بخواهد دربارهی ریز و بم گذشتهی من اطلاعات جمع کند، ترجیح میدهد با سوالهای مختلف ابراز علاقهی من به خودش را پر رنگتر کند. جوری رفتار کند که من مجبور شوم با جزئیات بیشتر، با تشبیهات او به آسمان و دریا و هزار چیز درشت و ریز رمانتیک مختلف خودم را به او ثابت کنم.
– «خب به هرحال آدمه. ممکنه توی زندگیش یه جاهایی از یکی خوشش بیاد. میدونی که! دخترا فکر میکنند همینکه توی ذهنشون کسی رو دوست داشته باشند و با خیال داشتن اون خوش بگذرونند آب از آب تکون نمیخوره و وارد رابطهیی نشدند؛ اما به نظر من اینجوری نیست.»
– «چشمم روشن. اینارو کدوم دختر بیشعوری بهت گفته؟»
– «کسی نگفته! من فقط حدس میزنم. کاری هم به کار اونا ندارم. خواستم بگم خیلیها ممکنه همچین چیزایی رو تجربه کنند. توی فکر و خیال یا توی واقعیت. اینم مهم نیست. منظورم فقط تویی و اون زمان طولانی و درازی که برای رسیدن بهت گذروندم.»
– «مثلا چه راهی رو گذروندی؟»
– «مثلا تک تک آدمایی که دیدم و من به خاطر حضور اونا مجبور شدم مسیرمو حتا برای چند لحظه تغییر بدم. خوب یا بد همه اونا باعث شدند من بالاخره بعد از اینهمه سال پیدات کنم.»
– «دیگه چی؟ به به! اعتراف کن ببینم.»
– «ببین! من نیومدم اعتراف کنم یا گذشتمو بریزم این وسط. گذشته آدما به خودشون مربوطه. حتا به زن آیندهشون هم مربوط نیست. آدم باید موقع ازدواج اونقدر به اون پختگی برسه که بتونه فرق بین گذشته خودش و حال خودش و آینده خودشو تشخیص بده. باید بفهمه که توی حالش به خاطر آیندهی یکی دیگه قراره آیندهی خودشو هم تغییر بده.»
– «خب آره. باید ازدواج کرد و آینده رو تغییر داد دیگه.»
– «همیشه فکر میکردم کی میبینمت. کی برای اولین بار تورو زیارت میکنم.»
زنم توی حرفم میپرد:
– «خجالتم ندین تورو خدا. زیارتتون قبول باشه. خخخ»
– «حالا که پر رو شدی اصلا نمیگم چجوری عاشقت شدم.»
– «اوه اوه غلط کردم. تورو خدا بگو. شوخی کردم. بگو میخوام بدونم بدون من بهت بیشتر خوش میگذشت یا الان؟»
– «برای اینکه تورو پیدا کنم نمیدونستم کجا رو باید بگردم. باید تورو توی خیابون پیدا کنم؟ یا توی پسکوچههای شهر؟ یا توی دخترای جور و واجوری که میاومدن و میخواستن خودشونو جای تو جا بزنن.»
– «یه چیزی! مثلا اگه من اون موقع میدیدمت و عاشق چشم و ابروت میشدم و میاومدم جلو بهم چی میگفتی؟»
– «اولش مطمئنم میخندیدم بهت. محکم میگفتم نه!»
– «بیشعور. اینهمه میگی دوستت دارم بعد اینجوری رفتار میکردی؟»
– «فقط میخواستم ببینم اگه بگم نه چکار میکردی؟ عاشق غرور سرش نمیشه. ولی دخترای این دوره زمونه فکر میکنند تا به طرف میگن بیا با هم باشیم طرف باید دست و پاش شل بشه. هر وقت دخترا تونستن تحمل «نه» شنیدن رو پیدا کنند اونوقت میتونند برن خواستگاری کسی که عاشقشند.»
– «بشین بینیم باو. من که نیومدم خواستگاریت. همینجوری الکی اومدم ببینم چی میگی.»
– «دیدی؟! مشکل شماها همینجاست. هنوز توی عاشق بودن خودتون دو دلاید. خودتونم نمیدونین چی میخواین؟ عاشق باید بیواسطه عاشق باشه. یه عاشق خالص. یه چیز ناب. کسی که بتونه کوهو خرد کنه.»
– «نه اینکه مثلا الان تو مردا عاشق پیدا میشه. تقصیر شما مرداست اصلا. دیگه مرد پیدا نمیشه. مرد هم مردای قدیم.»
– «اونا همش تمثیله، مثاله. منظور اون نبوده که یارو تبر و کلنگ و شاقول گذاشته رو کولش رفته لب کوه تا کوهو صاف کنه. منظور قدرت اراده و تحمل و اون درجهی بالای خلوص عشقش بوده؛ که حتا تو دراز مدت، توی سختترین شرایط چیزیش کم نمیشده. نه مثل الان که تا به یکی که ادعای عاشقیش کون خرو پاره میکرد میگی بالای چشتابرو…»
– «بیادب! درست حرف بزن. این چه وضعشه آخه؟»
– «خب حالا. ادعای عاشقیش کون آسمونو پاره میکرد…»
– «باز که گفتی که»
– «ای بابا! اصلا کون منو خوبه؟»
– «تو آدم نمیشی نه؟ یه مثال درست و حسابی نداری بزنی؟ همش حرفای ناجور میزنی.»
– «کون که ناجور نیست که. کون خودش اصل جوره. هه هه»
– «یه بار دیگه بگو. اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو تا حالیت کنم.»
– «میگما؟ هم …»
– «هم چی؟ نه بابا؟ بفرما؟ تعارف نکن توروخدا.»
– «بحثو عوض کردی. یادم رفت داشتم چی میگفتم.»
…
زنم کنار من ایستاده بود. من در کنار او قدم میزدم. ما با هم قدم میزدیم و حرف میزدیم. آدم باید با زنش دربارهی همهچیز حرف بزند. دربارهی تمام چیزهای ریز و درشت و زندهگی. زن من باید راز دار خوبی باشد. او قطعا همینطور است. او نباید حرف دل من را فقط برای اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد برای کس دیگری بگوید. این واضحترین اصل خیانت است. حرف من، بعضی حرفهای من فقط برای اوست. اگر من قرار بود همهچیز را به همه کس میگفتم قطعا روش مناسبتری را انتخاب میکردم. آدم باید خیالش از این بابت راحت باشد. از این بابت که حرفهایش –هرچند که خیلی خودمانی و رازمانند جلوه نکنند- چند روز دیگر پیش کس دیگری گفته میشود.
من زنم را دوست دارم. من با زنم احساس آرامش میکنم. احساس من مثل یک چشمهی کوچک در کنار او شروع به جوشش میکند. وقتی که یادم میآید برای داشتن او نزدیک به سه دهه از عمرم گذشت، داشتن او برای من عزیزتر میشود. وقتی با او حرف میزنم، وقتی در کنار او قدم میزنم فکر میکنم که به اندازهی تمام دنیا قد کشیدهام. بدون او من فقط یک عابر توی یکی از پیادهروها بودم. با دستهایی که توی جیب شلوار جاخوش کرده بود و ویترین مغازهها را تماشا میکرد. حالا اما دستهای من دستگیرهی دستهای اوست.





اولین باشید که نظر می دهید