رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

بزرگ

احساس تهوع عجیبی دارم. چرا که ماه، تنها نشانه‌ی ارادت آسمانی، خاموش است. در سرم افکار عجیبی می‌گردند و برای حرف‌های گفته من کسی پاسخی ندارد. من در راهم. کمی دقیق می‌رسم. رأس دلهره و اضطراب تو. درست وقتی که انتظارم را نداری. نه از آن جهت که بی‌گمان به آمدنم باشی، بلکه از آن جهت که آمدنم را از یاد برده باشی. در راه‌ام عزیز. حوالی دلشوره باش اما پاسخ مرا زودتر از سوال من آماده کن. مادر! چرا گاهی احساس می‌کنم که همه کس در لحظه‌ای منرا از یاد می‌برند؟ من که آنقدرها بزرگ نیستم که فضای وسیعی از ذهن کسی را اشغال کنم. منرا همه می‌توانند در گوشه‌ای از افکار خود داشته باشند، منرا زمزمه کنند. مگر نمی‌شود؟ فرزندم! – نه! هنوز فرزندی نداشته‌ام که احساسی این چنین را درک کنم. از رفاقت بگو… باید کلمات، واژه‌ها را درهم ادغام کنم. راه رهایی افکار و احساس من همین است. دنبال ماه می‌گردم. کسی ماه منرا ندیده است؟ آقا! ممکن است پای‌تان را از روی اعصاب من بردارید؟ شاید ماهِ گمشده من زیر قدم‌هایتان لگدمال شده باشد. خانم! فاصله‌تان را با من حفظ کنید. شما یادِ ماهِ من را در آغوش‌ام خفه می‌کنید. چقدر واژه‌ها را دوست دارم. واژه‌ها مثل سنگ‌های کف رودخانه‌اند. آب‌ها و موج‌ها از روی آن می‌گذرند و تکه‌ای از آن سنگ‌ها که از آب بیرون مانده باشد راه عبور شما می‌شود، از روی موجِ احساسِ من. نمی‌توانید بی پروا در این رودخانه قدم بگذارید. باید سریع بگذرید، چابک، رها و دور از جنجال. شاید این‌طور احساس‌ام را درک می‌کردید. اما من هنوز حرفی نزده‌ام، که مفهومی از احساس من در ذهن شما جوشیده باشد. من این واژه‌ها را در غمگنانه‌ترین فرصت بیداری‌ام می‌نویسم. چشم‌هایم خسته‌ی خواب و تن‌ام در انتظار سفر است. کمی دقیق می‌رسم./. بانو! عزیزِ در انتظار. من در راه‌ام. بگو که…

حضورِ مدامِ یک احساس

خاطره دست از سرم بر نمی‌دارد. می‌خواهد ویرانی مرا در استکان‌های قهوه‌ای شکسته باشد. عطر سفیدی‌ست که منرا به یاد اولین افتخار مردانه‌گی نشسته است. شاید می‌توانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خسته‌گی جاده‌ای بود که از قدم‌های بی‌هوده و بسته‌ی من روی زمین خشک می‌شد. زنگار بسته بود نگاه تو و من به انهدام آخرین پایانه‌ی تداوم می‌اندیشیدم. باید از ترسیم حقانیت من ترسیده باشی. من گم شده بودم. دست‌های مرا اعجازی از تاریخ بغل زده بود و کش‌کشان حواله‌ی صورت نحیف آینده من و تو می‌کرد. من گناه کرده‌ام، اما گناه‌کار نیستم. دست‌های من بی پرده لحاف برهنه‌گی اشتیاق‌ام را می‌درید و من فکر می‌کردم که تداوم زنده‌گی من به زندگی حریرِ تو وصله نمی‌شود. من آسمان‌گرد بودم و در روی زمین کسی جای پاهای منرا می‌لیسید. می‌خواهی دست‌های منرا ببوسی؟ باشد! من این خیال را در تو زنده خواهم کرد که نخستینی. اما برای من نخستین و آخِرین آنگونه که تو می‌پسندی و جامه‌ات، رهایی آواز من نبود. من تنهاترین جامه‌ی برهنه‌گی‌ام را دوست می‌داشتم و با این خیال، رسوایی افکار من چقدر چسبنده است. از خاطره می‌گفتم، خاطره را دوست می‌داشتم، چرا که خاطره منرا وصله کرده بود. من افکارم را با مدادم روی کاغذ وزن می‌کردم و امتداد دلهره‌ای که داشتی در من طلسم بی تو بودن را ترسیم می‌کند. شاید به همین چیزها افتخار می‌کردم. مادر! تو منرا از چسبنده‌گی خاطره ترساندی و این‌که چه‌طور باید میان واژه‌هایم دراز بکشم. خسته‌ام. می‌شود سرِ من را بر ران‌های عریان‌ات ترسیم کنی؟ می‌شود مرا ببوسی؟ من به رنگ لب‌های تو محتاج‌ام. آنها به من نشانه‌ای از خاطره می‌دهند. من هر روز صبح صورت‌ام را با دست‌های خود می‌شویم. اما لب‌های من که رنگی ندارند. رو به قبله دراز بکشم؟ می‌خواهی در من بمیری؟ بی‌آنکه مرا بوسیده باشی نمی‌گذارم…

رعشه

خبری نیست. باد از پنجره‌ی روبه‌رو می‌وزد، کنارِ من به خیالات سلطنتی خانه‌ام دست می‌کشد و غرق می‌شود. هزار بار من، هزار بار ترانه‌ی اشک را می‌شنوم و در پشت سرم بسته می‌شود. حصار خانه تا امتداد مساحت‌م پیش می‌رود و من تا بوی از یاد رفته‌گی، هزار بار حوصله می‌کنم. ای‌کاش به یادم بود که از کدام نگاه، از تو، به آغاز دست ساییدن‌م به تو نزدیک می‌شدم. از تو! از تو! که مسافر راهی بودی، بی خیالِ رسیدنی، نگاه بدرقه‌یی حتا. زنده! زنده‌ی ابدی تاریخ عاشقیت یک فاتح که از قله‌های دست نیافتنی عشق می‌آمد و در دست، هزار طلسم نفرین‌شده‌ی هزار دیو خاکستری هزار قلعه‌ی در راه‌ش بود. به هر درختِ راه، انگشت می‌کشیدم، تا چشمه‌های کورِ اوراد، خراش به خیره‌گی خیال‌م نزنند. چه می‌دانستم آن‌قدر تنگ می‌شود صدا، که فریاد ناب هیچ‌کسی‌یم را نمی‌خندد! حالا به حاشای خویش کشیده می‌شوم و سایه‌وار در پس‌کوچه‌ی انجماد پرسه می‌زنم. شغال اندیشه را در خسوف دریده‌ی آسمان هوا می‌کنم و زوزه‌ی اوباش بدن‌م به ماه خیره می‌شود. بگذار به دام توحش درد فاتحه‌یی را ناخوانده به درود اولین گام تو از باد پرسیدم و به یادت نبودم و یادی نبود و خاطره‌یی جز انعکاس رعشه‌ی تشنج و مریم. هنوز واژه را بی‌دخالت خلط چرک صبح به ناخواسته‌گی شرف از معنا می‌رقصید و می‌خندید کسی و با نگاه پرتی به هذیان نیم‌شب من تشنج‌م را روی تاری پلک چشم‌م رج می‌زد. همین بود و همان. جز چیزی که به فراموشی می‌نرود ونرود از خیال‌م که تویی که پشت نگاه معصوم زمان و زمین پرسه می‌زنی. جوانی را جز این چه می‌شود معنا دید که پشت پرده‌ی پنجره‌ها سایه‌یی را دزدانه می‌شود رقصید تا باد به خاطر حضور نازک هوس‌م، که از تو هزار باره به میلاد منحوس تن‌‌م می‌رسم لب‌خنده‌ی تشویش در چهره‌ام را با خود از روز ببرد. ماهی…