رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

لغزش

اتاق من لبریز از هوای نکبتی بیماری و انتظار است و صدای ماشین‌ها روی خطِ ممتدِ جاده کشیده می‌شود. باید اضطراب یک فصل را کامل سر کشیده باشی که بوق کامیون خشمگین، افکار من را برباید. شاید مثل یک مسافر بی‌چمدان روی جاده قدم بگذارم و سوت زنان، ترانه‌ی زن ابدی را بِسرایم… با بوسه‌ی چرخ‌های اتومبیل و جاده هم حتا اگر که غریب باشم، تا بی‌نهایت قدم از کف پاهای من تا لمس خاک سست راه باقی می‌ماند. شاید تماشای چشم‌های تو از پشت پرده افقی سبز با من آشتی کند./. ساعت بسیاری از هفت عصر گذشته و تو خواب دل‌واپسی نمی‌بینی. آن‌که قهوه را سرد سرد هورت می‌کشد، از جا ماندن کبودی روی چکه‌های حنجره می‌ترسد. باور کنید این فصل را دوست دارم، اما تنها کمی نفرت از چشم‌های من می‌ریزد. امشب گذشتنی نیست، درست مثل عقربه ثانیه‌شمار پی چیزی می‌گشتم که تو منرا دیدی. نه خانم! به شما اطمینان می‌دهم سکه‌ام در زیر قدم‌هایتان گم نشده است. تنها کمی اگر منرا ببینید، من سکه‌ی گم شده‌ام را در چشم‌های شما خواهم یافت. ماه نیمه بود و فیگور برهنه‌ی تسکین روبروی حواس من. یک بریده کاغذ، فاصله اگر بوده باشد می‌توانی با من بخندی. رقصیدن شما را دوست دارم. منرا وسوسه می‌کنی. باید کمی قدم بزنم تا دود از دهانم بِجَهَد. باشد! من از اینجا خواهم رفت و خانه‌یی روی مسافرت‌های درون شهری خواهم ساخت و به انتظار مسافرهای کوچک چشم خواهم دوخت. روبروی تو دراز کشیده‌ام و کسی باز خواست نمی‌نوشد؟ من مستی را دوست ندارم. دوست دارم در هُشیاری با لب‌های لجباز تو رقصیده باشم. من با همه اختیار تو را بوسیدم و تو با تمام بی اختیاری نگاهت را از من دزدیدی. دوست دارم دست‌هایت مثل تار در پود من گم شود و پستان‌هایت در من پُرزِ معصومی را تجسم کند. من گمان می‌کنم که…

گاهِ داد

به چه می‌اندیشی؟ آیا گمان می‌کنی که منرا از درون ویران می‌توانی کرد؟ نوازش دست‌های تو تماشای کودکانه گل‌های باغ تبسّم است. نه من مقدس‌ام نه چشم‌های تو، نه بنایی که می‌سازم و نه چیزی که به آن می‌نگری. افسوس! افسوس از نگاه‌ات که مقدس است. خرابه‌ی من نه چونان هنرمندانه می‌نماید که یادآور عظمت من باشد. تمام ستاره‌های آسمان بی‌وقتی هجوم مرگ را زمزمه می‌کنند. آن چشمه‌ای که تو رو خواهی کرد خنکای زمزم شهوت زمین است. بگذار سیراب باشم. من بهترین سوژه‌ام را برای شعری ناب از دست داده‌ام. شاید شبی، شاید در گذشته‌ای، من شاعر بودم. دست‌هایت را کجا جا گذاشته‌ام. بگو که خانه‌تان پشت همان درخت چنار هنوز چرت می‌زند. من شاعری را فراموش کرده‌ام. مثل خیالی گذرا، نمناک از عبور ذهن بارانی، در من اشک ریختم. صادق باش با هوای بارانی چشم‌هایم، من التماسِ یک عمر را در شبی غمناک فراموش کرده‌ام. تکرار ورق پاره‌های کتاب شعر چه کسی من را شاعر می‌کند؟ باور حرف‌های راستین تو، تردید دروغین وجودم را بر می‌انگیزد. من آسمان حقیقت در روی زمین هستم. با چشمه‌یی که تو رو خواهی کرد اشتیاق من لبریز سیراب شدن می‌شود. این خیالِ شیرین را مثل ورق پاره‌های تقویم از روزگارم جدا نخواهم کرد. فاصله اگر فاصله بود و گناه تنها اگر نگاه، من دور از توام. دورتر از خیالی که بتوانی در من بیابی. با التماسی که گمان می‌کنی کودکانه از من سرازیر می‌شود. من آبشارِ نفرت‌ام. دروغ مچاله شده‌ی تردید. سکوت هذیانی اردی‌بهشت و حوًایی که در من کشتم. گناهِ آدم بودن پای حوّاست. نه تقویم‌ام که تورق روزگار بازیچه‌ی بادم کند. نه برگ‌ام که هجوم بادش بازیچه‌ی پاهای تو. من من‌ام. به همان اندازه که می‌خواهی، به همان اندازه که طلب می‌کنی. درست به اندازه دست‌های تو در آغوش گرمِ دروغین‌ات. نیمی از خود را فراموش می‌کنم تا در تو…

انفجار

ایستگاهِ خالیِ رفتن است و خرابه‌ی متروک تن تو و مسافری بی چمدان که من‌ام. رهرویی دیگر، همسفری شاید، تنهایی دیوار خاکستری. من نیامدن‌ام را می‌آیم. زمزمه‌ی سنگین کفش‌های من به انتظار قدوم توهم ایستاده است. شاید احساس‌ام را درک می‌کردی. مسافر هرگز روی جاده منتظر نمی‌ماند. هنوز جای پاهای من روی جاده ترک نخورده است. سیرِ سیرم. اما آخرین لقمه‌ام را که بردارم می‌آیم. من ساعت‌هایی تمام بی‌اشتیاق به موضوعی نگاه می‌کردم. چرا ترکِ گناهِ من نمی‌شوی؟ فراموش کرده بودم. این‌بار نباید سوالی می‌پرسیدم. اما مگر می‌شود یک انتظار ممتد را فراموش کرد و تنها توهم خیالی نگاه‌ات را باور داشت. من برای هیچ معشوقی حرفی تازه نخواهم داشت. اما گوش‌های تنِ من، تشنه و تشنه به انتظار کلامی از پرستش خواهند ماند. من بنای مقدس نکبت و تشویش‌ام. به منزلم بیا. دلواپسی‌هایت را فراموش کن، کفش‌های نگران‌ات را پشت در جا بگذار و با دلهره‌یی از کشف مکانی تازه در من قدم بگذار. هر روزم ترانه‌ی تازه‌یی‌ست از تکرار. بادهای وحشی در من انتظاری را دخیل بسته‌اند، سبزِ سبز./. سکوت کردن، کلام قلب‌ات را با من از رضایت نخواهد گفت. من گمنامی‌ات را تنها از لکه‌های دیوار می‌شنوم. در فردایی دیگر آیا به یاد خواهی آورد که من چه بوده‌ام؟ تو عاجز از درک و ترسیم معنای حقیقی حقیقتی. دروازه‌های عظیم انتظارت را باز کن. نَگُشا ! باز کن! نخواهد بود، من خسته. طاقت خواهم آورد برای تو. سوغاتِ من را فراموش نکنید. مسافری که من‌ام در گذرم و تو انتظار خواهی کشید تا کسی بازگردد. سوغات من، طاقت من‌ است که برای تو از گذشتن خواهم آورد. عطر تو هنوز با من است. انگار که ماسیده باشد روی تارهای پیراهن‌ام و من با خود حمل کنم تمام اشتیاق‌ام را. چقدر فاصله گرفته‌ام از ترسیمی این‌چنینی. سخت دیگر می‌توانم بنویسم که چه می‌گویم. یا سخت‌تر که بگویم که…

خسته‌گی

بی‌خود هوای دشنام به سرم زده است. چیزی در من است، مثل حس بوییدن، بی‌آنکه بدانم به یاد چه افتاده‌ام. انگار که دل‌گیر باشم از اتفاقی و هنوز انتظار جاده را ستایش کنم. من از اینجا عبور خواهم کرد و بوی دلگیری از ردپای من به هوا خواهد خاست. روی دیوار، گذشته‌ی من تکرار خواهد شد. من گذشته را مثل یک تصویر پلید همیشه در برابرم خواهم داشت. من باید بروم. باید دور شوم از این تردیدِ ننگین. می‌خواهم همه چیز را ببندم. مثل پنجره‌های سیستم عامل این کامپیوتر. روی ضربدری که کمتر دیده می‌شود تقه بزنم و بازگردم به تصویری، به خاطره‌یی که همیشه برایم آشناست. یا ارتباط خود را با جهانی که همیشه ستایش کرده‌ام قطع کنم. باید برخیزم. شاید هم باید بلند شوم. باید پنجره‌ها را ببندم. باید دراز بکشم روی بستری که بوی آشنایی می‌دهد، باید بخوابم. نمی‌دانم اگر ننویسم اینها را می‌میرم از تو، یا اگر بنویسم اینها را می‌میری از من، یا مرده‌ام بی‌آنکه نوشته باشم که چه قدر از زنده‌گی – خسته‌ام، باید بخوابم در سرم هذیانی متبلور شده است. یخ زده‌ام از تو و چه قدر از زنده‌گی خسته‌ام – از زنده‌گی… از زنده‌گی چه؟ از جان او چه می‌خواهم؟ چرا نمی‌توانم مثل زورقی باشم و آرام آرام عبور کنم از حضور مسلسل بارش. چقدر موج؟ چقدر باد؟ چقدر طوفان؟ – چه هوای دلپذیری‌ست. بیا تنفس کنیم. بیا لباس‌هایمان را از تن درآوریم و کمی تن به آب بزنیم. آب در نزدیکی‌ست– با چه؟ با این دریا؟ من باید بروم. چرا کسی راه را نشان من نمی‌دهد. چرا کسی باور نمی‌کند؟ اینها شعر نیست، اینها شعار نیست، اینها ازدیاد احساس بی‌اختیار نیست. من خسته‌ام. پینه زده است پاهایم از عبور.- از عبور هم عبور کرده‌ام. اما چرا- من خسته‌ام. –زیبایی  آسمان را می‌بینی؟ آنجا را نگاه کن، پرنده‌یی از درخت پرید، برگی…

این بار دریا

دريايي‌ترين حضور برهنه‌ات را ترسيم مي‌كنم. وسعت با نوازش دست‌هاي من سرِ ناسازگاري بود. دخترِ دريا گوشه‌یي از وسعت آغوش تو مرا سيراب نخواهد شد. من در پهناي نگاه مردمان گم شده‌ام و تنها تشكيل نگاه تو روي سردِ نگاه من خواهد ايستاد. من از سفر آمده‌ام. آبي‌ترين نگاه توست و دست‌هاي من بيرنگ‌تر از هر آبي براي تو. تو با آسمان، تو با دریا، تو با ستاره پیوند خورده‌ای. تو دور و دور و نزدیک از منی و من نزدیک و نزدیک از دور بودن تو. روی بوسه‌های خنک تو، دهانِ کف کرده‌ی ساحل بود که می‌درخشید. چرا هیچ کس باور نمی‌کرد؟ چرا افسانه‌های دلگیری که برایت گفتم، عاقبت به پای خودم ایستادند؟ مگر من از سفر نمی‌آمدم؟ سوار بر مرکب خود بودم و به دوردست‌ها می‌نگریستم. دریا تو بودی، شاید نمی‌دانستم. اما من از اين تشويش باكره مي‌ترسم. هراسي بود گويا، التماس دست‌هايي شايد، عبور از حضور بي نشاط ردي كه به كسي مي‌انجاميد. رعايت نوازش دست‌هاي ترحّم نبوده‌ام مگر، كه حضور بي زوال انديشه‌هاي متروك را به من برگردانده‌اند؟ چرا كسي نام مرا صدا نمي‌زد. من به انتظار كسي روزها را ايستاده مي‌گذراندم و توان احضار احساسي در من مرده بود. باید از سفر باز می‌گشتم. از بهشت آمده بودم تا در زمین رسالت دیرینه‌ی پیام‌بران را بر عهده بگیرم. تا بگویم که به معجزه‌ی رویش جوانه‌یی در گلدان شکسته‌ی لب پنجره‌تان چشم بدوزید و ایمان بیاورید. تا بگویم معجزه‌ام حضورِ شکسته‌ی شیشه‌های پنجره است که از بدخلقی شما بر دیوار همسایه می پاشد. ایمان بیاورید. گفتم و ایمان آوردند در خواب‌های من، گفتم و ایمان نیاوردند در بیداری‌هایشان. من روزها به زمین خیره می‌شدم و شب‌ها آسمان را می‌بلعیدم. گاهی به تو زل می‌زدم و گاهی به دریا. نمی‌دانم کجا گم شده است، دریای من که نمی‌توانم با قایق شکسته‌ام به او برسم. من او را…

ضیافت

مادر؟ می‌خواهی آسمان را به گریه بیندازی؟ تو را با سر بریده‌ی یحیا چه کار؟ من هنوز نمی‌دانم در عقد که درخواهم آمد؟ می‌خواهید کمی برایتان برقصم؟ بر طبقی از شهوت، سر بریده‌ی یحیی را می‌خواهم. من تنها قدیسه‌ی افکار خویش‌ام. بیا مادر! بیا کمی از آن خود باشیم. مگر نمی‌دیدی که تمام جهان در تمام تاریخ روی سرانگشتان ما می‌چرخید؟ ما از همیشه تا همین هنوزها می‌توانیم. ما خود بازیچه‌ی افکار خویش‌ایم و دیگران بازیچه‌ی افکار ما. بگذارید با هیرودیس خلوت کنم. من جاودانه‌یی خواهم ساخت از خلوتی این چنینی تا کسی در هزاره‌یی دیگر در خلوتی مشابه ما را به یاد بیاورد. رو به آینه خیره بودم. انگشت‌هایم را روی بدنم می‌خواباندم. یک دور، به دور خود با لباس حریر سپیدم، برهنه ایستادم. براستی کسی خواهد گریست؟ روی انگشتان پای خود چون غزالی سیر، تشنه بودم. مادر مرا بزک نمی‌کنی؟ آن که می‌گفت آسمان‌ام گریه می‌کند کیست؟ غروب و طلوع را چه کنم؟ من سالومه‌ام؟ برای پادشاه برقصم مادر؟ مرا خواهد پرستید؟ معجزه!‍ اعجاز! از  پادشاه‌ام چه بخواهم مادر؟ سر بریده‌ی یحیا را؟ بر طبقی از شهوت سر بریده‌ی یحیی را پیش روی خود خواهم خواست. مادر! هیرودیس در من خیره بود، چون عابدی و معبدی. من بر بدن‌ام دست می‌کشیدم. من می‌رقصیدم. پادشاه از من چیزی خواهد خواست مادر؟ برای چه می‌خواهد؟ پاسخی پیش از سوال؟ من چه بخواهم مادر؟ در ضیافت شبانه هیرودیس سر بریده‌ی یحیی را دست به دست چرخانده، بخواهم مادر؟ ./. در ضیافت شبانه‌ی ما، سالومه، از جنسی دیگر در برابر منِ هیرودیس می‌رقصد. خواسته‌ات را روی هوا سر بکش. ما جاودانه‌یی خواهیم ساخت از ترسیم حقیقتی این چنین مشکوک. سالومه! من در برابر زنان نخواهم ایستاد. حتا اگر زیباترین جامه‌ی عریانی‌ات را بر تن داشته باشی. حتا اگر دست‌های مرا با اشتیاق من درگیر کنی. من در زنان مرده‌ام، رویشی دوباره هرگز…

سقوط

وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شده‌ام را حتا در نورانی‌ترین شب عمرم پیدا نمی‌کردم. عدالت واژه‌ی گم شده‌ای بود که تمام قدیسان و راهبه‌های معابدِ در راه، به انتظار آمدن‌اش لحظه لحظه‌هایشان را می‌شمردند. صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرف‌هایتان یادم می‌افتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ بودن را برای شما معنا کرده باشد. من اینجا خواهم ایستاد و در تلاطم امواج چشمان هر رهگذری، نشانی از شما را جستجو خواهم کرد. چند روزی‌ست دلگیر شده‌ام و مرهم زخم دل‌ام چون همیشه‌ی تاریخ، ردی از حضور شماست. اتفاقی افتاده بود. حضورتان کمرنگ شده بود و آوای تنهایی، از دورهای التماسِ من به گوش‌ام می‌رسید. چرا کسی پاسخ سوال‌هایم را نمی‌داد؟ مگر من! مگر من گناه‌هایم را گردن گرفته بودم که تازیانه و شلاق از لابه‌لای حضورتان بر تصویرم خطی می‌کشید؟ در سرم تصویری از هذیانی با رگه‌های خاکستری‌ست. آیا من خواهم توانست تمام اضطراب و تشویش‌ام را بر کاغذ مکتوب کنم؟ اتفاقی افتاده است. من فریب نخواهم خورد، چشم‌هایتان دیگر نمی‌توانند منرا به اجباری وصله کنند. اینبار عدالت را با تمام پوست و گوشت و خون‌ام، غریبانه احساس کرده‌ام. کمی با من مدارا کنید، منرا فراموش نکنید. دیگر عصاره‌ای برای سوختن ندارم. تمام و تمام‌ام را در مجمر اضطراب و هیجان حضورتان، با شعله‌هایی از رنگ عشق سوزانیده‌ام. لطفا با من حرفی بزنید. لطفا بی پرده باشید، بی پرده بگویید. اسرار حضور و اشتیاق‌تان را با من در میان بگذارید. من احساس می‌کنم که اتفاقی افتاده باشد. شما می‌توانستید. نه! انکار نکنید. می‌توانستید در من ردی از جوششی هیجانی بیابید/ چرا پاسختان با پرسشم جور در نمی‌آید؟ شاید پرسش مرا به منزله‌ی سهمی از وجود من فراموش کرده‌اید. به وجود خود بیشتر از حضور شما مشکوک‌ام. خسته از وسعت التماس‌ام. چقدر واژه‌هایم رنگ تکرار دارند. می‌خواهید واژه درمانی شوید؟ دریغا که حاشا…