اتاق من لبریز از هوای نکبتی بیماری و انتظار است و صدای ماشینها روی خطِ ممتدِ جاده کشیده میشود. باید اضطراب یک فصل را کامل سر کشیده باشی که بوق کامیون خشمگین، افکار من را برباید. شاید مثل یک مسافر بیچمدان روی جاده قدم بگذارم و سوت زنان، ترانهی زن ابدی را بِسرایم… با بوسهی چرخهای اتومبیل و جاده هم حتا اگر که غریب باشم، تا بینهایت قدم از کف پاهای من تا لمس خاک سست راه باقی میماند. شاید تماشای چشمهای تو از پشت پرده افقی سبز با من آشتی کند./. ساعت بسیاری از هفت عصر گذشته و تو خواب دلواپسی نمیبینی. آنکه قهوه را سرد سرد هورت میکشد، از جا ماندن کبودی روی چکههای حنجره میترسد. باور کنید این فصل را دوست دارم، اما تنها کمی نفرت از چشمهای من میریزد. امشب گذشتنی نیست، درست مثل عقربه ثانیهشمار پی چیزی میگشتم که تو منرا دیدی. نه خانم! به شما اطمینان میدهم سکهام در زیر قدمهایتان گم نشده است. تنها کمی اگر منرا ببینید، من سکهی گم شدهام را در چشمهای شما خواهم یافت. ماه نیمه بود و فیگور برهنهی تسکین روبروی حواس من. یک بریده کاغذ، فاصله اگر بوده باشد میتوانی با من بخندی. رقصیدن شما را دوست دارم. منرا وسوسه میکنی. باید کمی قدم بزنم تا دود از دهانم بِجَهَد. باشد! من از اینجا خواهم رفت و خانهیی روی مسافرتهای درون شهری خواهم ساخت و به انتظار مسافرهای کوچک چشم خواهم دوخت. روبروی تو دراز کشیدهام و کسی باز خواست نمینوشد؟ من مستی را دوست ندارم. دوست دارم در هُشیاری با لبهای لجباز تو رقصیده باشم. من با همه اختیار تو را بوسیدم و تو با تمام بی اختیاری نگاهت را از من دزدیدی. دوست دارم دستهایت مثل تار در پود من گم شود و پستانهایت در من پُرزِ معصومی را تجسم کند. من گمان میکنم که…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر






