چیزی نپرسیدهام. هیاهو دارم. مثل شاخهیی که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشانام. سکوت نکن. من خودم را از حرفهایم پس میگیرم. من خودم را خلاص میکنم. حلقهام. حلقهام کجاست؟ حلقهی عطوفت که دیروز از سقف آویزان بود. تاب میخورد میان زمین و آسمان و چقدر لبریز از لذت بودی که مرا دست باد انداختهیی. نه! دیگر وقت ایستادن نیست. من باید بگذرم و این سکوت نارنجی را که از سردی به من چسبیده است کجا نوشتهام؟ تماس میگیرم. با من حرف خواهی زد. از راز، از رمز. از چگونگی اندیشهی انسانها که با بالاترین دُز شباهت به آنها غریبهام. چیزی در من میگردد. مثل حس نیاز، مثل حس عطش اما نه به من، نه به تو. من به نیستی نیاز دارم. من به نیستی عطش دارم. به مرگ، به مردن. خوابیدهام. عینکام کجاست؟ گفت: «حس خوردن نیست.» انگار که از آب میگویند. انگار تشنه نیستند. اما تو ایستادهای. پشت این برگهی کاغذ من خوابیدهام، تو ایستادهای. اما تو ایستادهای. که چه؟ چه چیزی را از این سطرها میجویی؟ آنوقت که آمدهای من گذشتهام از این احساس. نگاهم کن! میخندم. میتوانی هجی کنی؟ م-ی-خ-ن-د-م … به من نگاه کن. من درگیر خودم. مثل یک آدامس -چه کلمهی بیتشابهی به این سطرهاست- چسبیدهام به زندهگی. اما تو منرا جویدهای. طبق خواستهات. این گوشه، آن گوشه. از آهن بودم. نرم شدم. نرم مثل پر قویی که در دریاچه خون میرقصد. آواز خواند؟ آن آوازی را که میگفتند باید بخواند. کسی شنید؟ چه لطفی دارد. گشنگی! تشنگی! عطش! نیاز! وقتی کسی حرفهایت را باور نداشته باشد. باور از حدود اختیار گذشته بود. چند روز پیش خوانده بودم. از خودم رفتهام. نپرسیدهام سوالی را. مطمئن باش. اما پاسخام را فراموش کن. دیگر خسته نشدم که بگویم فعلا میروم برای سیر بودن.
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر






