بچه چشمهایش را بسته و مشتهایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را ميمکيد. «طلعتخانم» آنطرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط ميانداخت. گفت:«نازنينجون. بچه تا بزرگ بشه هفتجور رنگِ رو عوض ميکنه… الان چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض ميکنه.» «خانم رضوي» که توي کيف دنبال چيز نامعلومي ميگشت گفت:«قابل اين آقا کوچولو رو نداره.» بعد دستاش را از کيفاش بيرون کشيد و همراه آن يک پاکت رنگارنگ بيرون آمد. نيمخيز شد که پاکت را زير تشک مادر و بچه بگذارد. همين که نازنين خواست بگويد: «چرا زحمت کشيديد و خجالتمون داديد!؟» و خانم رضوي در جواب بگويد: «اصلاً حرفشو هم نزن؛ ناقابله.» بچه شروع کرد به سرفه کردن. شير توي گلويش پريده بود و از ناراحتي مشتهایش را به شدّت در هوا تکان ميداد. سفيديِ شير شتکزده روي صورت بچه توي سياهيِ چشمهاي «مريم» دختر «خانم شاهي» افتاد. زير چشمي به لکههايِ سفيدِ لب و صورت بچه زل زده بود و صداي سرفه و گريهي او توي گوشاش ميپيچيد. نازنين دست برد پستاناش را روي لب بچه فشار داد. سرفه و گريهي بچه بند نيامده بود. «طلعتخانم» از آنطرف اتاق درآمد که:«صبر کن دختر! بذار بچه يه کم آروم بگيره. اين طور که خفهاش ميکني.» خانم شاهي گفت:«شايد توي گلوش پريده باشه. بچه رو وارو بگير توي دستات و بزن به پشتش. بذار آروغ بزنه.» مريم سقلمهيي به مادرش زد و زير لب گفت:«مامان!؟ آروغ چيه؟» خانم رضوي بيتفاوت به سؤال دخترش رو به جمعيت کرد و ادامه داد: «اصلاً شايد سير شده باشه.» بچه يکبند سرفه ميکرد. سرخي خون توي پوست صورتاش دويده و چهرهاش به سياهي پهلو ميزد. دلشوره و اضطراب سرتاپاي نازنين را گرفته بود. چشم از بچه بر نميداشت و مدام او را توي دستاناش تکان ميداد. اما هرچه ميکرد بچه ساکت نميشد. مهمانها دورتادور…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
