رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان جنایی

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و لای انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد. با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را به تن‌ت مالیدی، دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد. بعد از عمه رزیتا می‌خواست خودش را معرفی کند. یک راست برود توی اداره‌ی پلیس و به اولین افسری که رسید بگوید: «من آدم کشته‌ام». بعد فکر کرد که این‌طوری خیلی غیر طبیعی‌ست. شاید خیال کنند دیوانه شده‌است و تبرئه‌اش کنند. بعد فکر کرد که برود و بگوید «آمده‌ام اعتراف کنم» و این قدر همه‌کس و همه‌چیز را بپیچاند که اهمیت حرف‌هایش بیش‌تر به چشم بیاید و آن‌وقت اعتراف کند. کمی که فکرهایش را سبک و سنگین کرد؛ دید فایده‌یی ندارد. اصلا هیچ لذتی ندارد. تا به حال به لذت موضوع فکر نکرده بود؛ ولی حالا خیلی چیزها داشت برایش لذت‌بخش می‌شدند. کار عمه را چنان رسیده بود که مو لای درزش نمی‌رفت. ممکن نبود ردی، نشانی یا چیزی جا گذاشته باشد. کسی او را ندیده بود و به هیچ وجه ممکن نبود کسی به راز این موضوع پی ببرد. عادت همیشه‌ش همین بود. تمام کارهایش را با دقت انجام می‌داد. بعد از عمه رزیتا سه روز تمام از خانه بیرون نرفت. مدام…