داستان کوتاه «میثم»
تا جایی که یادم میآید همینطور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس میخواندم همیشه کلاسبالاییها یاغی و گردنکلفت بودند. طوری که نمیشد بهشان گفت بالای چشمتان ابروست. اگر هم میگفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند. وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همینطور بود. بُرشی که…
