«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوهخانهی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب میچکید. کلاه نمدیاش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشمهای بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالیای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دستهایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوهخانه رد میشد و جایی نزدیک اعماق زمین گم میشد.قهوهچی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همانطور که با لنگ، خیسی دستش را خشک میکرد گفت:- «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار میخواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دستهاش از دو سه میز آنطرفتر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاههای تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده میشد. مشدی جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
