آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
توی تختخواب خوابیدهایم. البته فقط زنم خوابیده است. من با خودم کلنجار میروم اما خوابم نمیبرد. گاهی از پشت بغلش میکنم؛ گاهی بهش پشت میکنم؛ سرم را توی موهایش فرو میکنم و چشمهایم را میبندم؛ اما هیچکدام نتیجه نمیدهد. وقتی که خوابم نمیبرد، نمیبرد. هیچکاریش هم نمیشود کرد. احساس سنگینی غریبی میکنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیدهام که هر وقت اینطور میشوم، آنشب را میبایست بیخوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همینطور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمیبرد. تا اینکه بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جملهها همینطور پشت هم میآمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ بهتر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار زنم دراز کشیدهام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جملهها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که:
– «نه اینکه دفعات قبلی از این یک خطیها چیز به درد بخوری در آمد؟!»
خب! راست میگفتم. فردا حال و هوایم عوض میشد. گفتم حداقل گوشی موبایلم را بردارم و آن را بنویسم. شاید بقیهش هم آمد. باز دیدم حسش نیست. گوشی روی میز دو-سه متر آن طرفتر بود. گفتم به درک! دوباره زنم را بغل زدم و قهر کردم. کمی بعد دیدم نه! فایدهیی ندارد. همینطور قطار کلمات است که توی سرم رژه میروند. نشستم:
– «خودتون خواستین»
آرام از روی تخت پایین آمدم. زنم چرخید:
– «داری کجا میری؟»
– «هیچجا. بگیر بخواب. میخوام یه چیزی بنویسم»
– «اوهوم»
و زیر چشمی من را پایید.
سررسید را پیدا کردم. خوشبختانه خودکار لای برگهایش بود. یک صفحهی سفید پیدا کردم و… خب! جمله یادم نبود. کمی فکر کردم. چند کلمهش یادم آمد. کمی ور رفتم کامل شد. نوشتم و نوشتم؛ اما همان چیزی نبود که در خواب و بیداری آمده بود. اینها را گفتم که بگویم زنم اینها را میفهمد. من با این که اکثرا چرند مینویسم اما نتوانستم عادت نوشتن را ترک کنم و معمولا وقت و بیوقت اگر چیزی به نظرم برسد مینویسم. حتا توی گوشی موبایل؛ روی بلیط سینما؛ روی همهچیز و هیچوقت هم کاغذ و قلم همراهم نیست؛ اما به ندرت برای ثبت نوشتهها دچار مشکل میشوم.
من گاهی روی مبل مینشینم و ترانهیی از پخش کننده صدا به گوشم میرسم. تلویزیون خاموش است. زنم کتاب به دست کنار من نشسته است.
– «خب یه کم بلندتر بخون منم گوش کنم»
من کتابی را که به دست داشتم کنار میگذارم و گوش میکنم. صدای زن من زنگدار، ملایم و سرشار از احساس است. توی صدای او میشود درایی از آرامش را با بادی از واژهها مواج کرد. شعر خوانی زنم کامل و بینقص است.
– «حالا نوبت توئه»
این بار من دکلمهکنان چند صفحهیی میخوانم و او گوش میکند. من سیگاری آتش میزنم و او لابهلای دود سیگار پیدا و ناپیدا میشود.
– «دود سیگارت خفهم کرد»
باقی سیگار را در بالکن و در همسایهگی هوای آزاد میکشم. هیچکدام قصد آزار دیگری را نداریم.





اولین باشید که نظر می دهید