خانه » بایگانی برای ژانویه 2017
فیلم سینماییCorrespondence (2016) (مکاتبات، 2016) تازهترین اثر سینمایی جوزپه تورناتوره ایتالیایی است. از این نویسنده / کارگردان پیش از این آثاری مانند «سینما پارادیزو»، «یک تشریفات ساده»، «افسانه 1900»، «مالنا» و… منتشر شده است. – فکر میکنی چیزی باشه که ما از همدیگه ندونیم؟ – این چه سؤالیه اونم ساعت 6 صبح؟! – رازها… رمز و رازی هست که هنوزم داریم از هم پنهان میکنیم؟ – خودمون یه راز بزرگیم… تنها دلیلی که باهم هستیم همینه! بزرگترین رازی که بین دو چهرهی اصلی فیلم پروفسور اِد پوروم و «اولگا» قرار دارد شاید همان رابطهی نامشروع بینشان باشد. رابطهی بین استاد متاهل و مسن و شاگرد جوان و زیبا. اما وقتی پروفسور پوروم در دیالوگ ابتدایی فیلم از اولگا میخواهد که نگاهی به گذشته بیندازد و نسبت به یادآوری راز و رمزهای مخفی بین خودشان تجدید نظر کند، به نظر میرسد که پروفسور پروم حتا در بیرون از دانشگاه و در واقع زمانی که در اتاق هتل در کنار معشوق/شاگرد خود ایستاده است هم سعی دارد با این سوال، چیزی را به اولگا بیاموزد. این اولین و تنها صحنهایست که اولگا در کنار پروفسور پروم دیده میشود و تا پایان فیلم رابطه آنها با تمام مخفیکاریهایش وابسته به مکاتبات، نامهنگاریها و ارسال و دریافت اساماس و ایمیل است. در بیست دقیقه ابتدایی فیلم زمانی که اولگا مانند بقیه مدعوین منتظر حضور پروفسور پروم در کنفرانس سالانهی فیزیک کیهانی و كيهان شناسي است و درست در زمانی که مشغول پاسخگویی به ایمیل پروفسور است که تنها چند لحظه پیش آنرا دریافت کرده، با خبر میشود که پروفسور پروم چند روز پیش فوت کرده است! گرچه پرس و جوی اولگا برای راستی آزمایی مرگ پروفسور پروم به خانهی شخصی او، دیدن دورادور خانوادهی غمگین و ماتمزده او، قبرستان و وکیل شخصی او هم کشیده میشود اما برای بیننده فیلم مرگ پرفسور –حتی…
چیزهای جالبی درباره فیلمهای سالهای اخیر که در ژانر علمیتخیلی و با درونمایه ارتباط با موجودات فضایی ساخته میشوند وجود دارد. مهمترین آنها هم این است که تعداد آنها نسبت به سالهای دورتر خیلی بیشتر شده است. طوری که انگار انسانها دارند کمکم آن آمادگی لازم را برای درک چنین مسالهای در خود به وجود میآورند. حداقل در یکی دو سال اخیر چند فیلم خوب و حتا خیلی خوب دراین باره ساخته شده. این موجودات فضایی با علم بر اینکه ظاهرا از انسانها بسیار باهوشتر هستند و از لحاظ علمی در رتبه بالاتری قرار دارند طوری بنظر میرسیدند که از لحاظ بدنی اندام یک موجود باهوش و قوی و اندام بدنی اشرفمخلوقات دنیای خود بودن را ندارند… آنها با وجود هفت پا و شاخکهایی که در انتهای هر یک دیده میشد تصویری مضحک درباره موجودات باهوشتر از انسان به خورد بیننده داده دادند. در اولین صحنه نمایش آنها با خود میگفتم که واقعا کارگردان چطور میخواهد موجودی به این باهوشی را به تصویر بکشد که توانسته زودتر از انسان برای ارتباط با دیگر موجودات زندهی جهان پیشقدم شود و راستش را بخواهید وقتی پاهای دراز و بدقواره هفتپاها را دیدم بسیار دمق شدم. یک موجود تکاملیافتهی باهوش آنهم با هفتپای دست و پاگیر؟ موسیقی فیلم یا در واقع تم فضایی آن تاثیر بسیار قابل قبولی در درک فضا و تعلیق صحنهی معرفی موجودات یا دیگر صحنهها داشت. همینحالا دنبال موسیقی متن آن میگردم و لینکش را حتما در انتهای پست اضافه میکنم. نکتهی دیگر این است که ظاهرا هرچقدر هم که یک فیلم به پدیدههای عجیب و غریب و غیرواقعی یا علمی و تخیلی بپردازد برای حضور در گیشه نیاز به کمی رومانتیکبازی دارد. در این فیلم هم قضیهی رمانتیک و عاشقانه در سرتاسر فیلم موج میزد و شاید حتا میتوانست دختران نوجوان را نیز به فیلم علاقمند کند. نشان…
جورج دستش را از جیبش بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد و گفت: – «بسه دیگه. بیا همینجا بشینیم. کلیسا فقط یه خیابون پایینتره. دیر نمیشه.» بعد سریع روی نیمکت پارک نشست. پایش را روی پایش انداخت و ادامهی حرفهایش را دنبال کرد: – «اصلا هیچ میدونی چرا آدمها بهش نیاز دارن؟ چون تنها چیزیه که میشه باهاش خلاء تو وجود آدمها رو پر کرد.» لوسی نگاه متعجبانهیی به جورج کرد با بیمیلی روی نیمکت نشست و گفت: – «نفهمیدم!؟ چی شد؟ حالا رسیدی به اینکه بگی تو آدمها خلاء وجود داره؟ دیگه چی وجود داره؟ قشنگ معلومه داری آسمون و ریسمون بهم میبافی.» جورج گفت: – «حالا خلاءِ خلاء هم که نه. منظورم اینه که همیشه جای یه چیزی توی آدمها خالیه. بعضیا فکر میکنن عشقه، بعضیها هم فکر کنن انسانیته، بعضیها هم اونو با خدا پر میکنند. حالا اسمش میخواد هرچی باشه. مهم از نظر من جای خالیه چیزیه که باید باشه و نیست.» لوسی با عصبانیت گفت: – «بس کن! اگه فکر کردی من از تصمیمم برمیگردم و نظرمو عوض میکنم کور خوندی. سعی نکن پشیمونم کنی چون پشیمون نمیشم.» جورج گفت: – «من نخواستم پشیمونت کنم. میبینی که به خاطر تو حاضر شدم اینهمه راهو باهات بیام.» لوسی گفت: – «پس سرم منت نذار. باید بیای. خودت هم میدونی که باید بیای.» جورج گفت: – «خیلی خب! حالا اجازه میدی حرفمو بزنم؟» بعد بیاینکه منتظر پاسخ تائید لوسی باشد ادامه داد: – «هیچ دیدی وقتی دو تیکه آهنربا رو بهم نزدیک میکنی، وقتی از دو قطب مختلف باشن چطور یهویی بهم میچسبن؟ تا یه فاصلهیی انگار نه انگار که هیچکدومشون آهنربان. اما وقتی به یه حدی میرسن، انگار که برق گرفته باشن به جنب و جوش میافتن و سعی میکنن به اونیکی بچسبن.» لوسی گفت: – «دیگه داری پرت و پلا میگی. یه لحظه…
میان چشمهایم میخارید. با اینحال احساس خوشایندی بود و دلم نمیخواست دستم را از زیر لحاف بیرون بکشم و به آنها دست بکشم. میترسیدم خوابم بپرد. طاق باز دراز کشیده بودم و کرکهای پشمی لحاف زیر گردنم را قلقلک میداد. یک جور کرختی خاص یک حالت بخصوصی مابین بیداری و خواب با من بود. این را بیشتر به خاطر وزوزِ سکوتِ آشنایی که در گوشم میشنیدم احساس میکردم. حدس زدم که دوباره پهلو به پهلو شدهام و روی گوشهایم خوابیدهام و حالا قسمت بیرونی گوشم مثل درپوش دیگ مسی روی آن چسبیده است. این عادت از نوزادی با من بود. به خاطر همین هم بود که گوشهایم کمی بزرگتر از معمول به نظر میرسید. از بچگی عادت داشتم که روی گوشهایم میخوابیدم و توی خواب اینقدر سرم را روی بالش میمالیدم که بالاخره قسمتی از گوشم تا میخورد و درست مثل بالشتکهایی که با آن تابلوی «باز است – بسته است» مغازهها را به شیشه میچسباندند، گوشهایم بهم میچسبید. داشتم فکر و خیال میکردم. گذشتهها به خاطرم میآمد و همین میتوانست بهانهای باشد که دوباره به خواب بروم. اما خبری نبود. بدتر فکر و خیال به سرم میزد و خواب کمرنگتر میشد. تقریبا نا امید شده بودم. به سرم زد که بفهم چه ساعتی است؛ اما دلم نمیخواست خودم را از خواب خوش زمستانی دور کنم. با اینحال بدون اینکه به خودم تکان اضافهای بدهم فقط چشمهایم را باز کردم و سعی کردم عقربههای شبرنگ ساعت دیواری روبروی تختم را در کوتاهترین زمان ممکن پیدا کنم، بفهمم ساعت چند است و دوباره چشمهایم را ببندم. اما ساعت پیدا نبود. نه عقربه ساعت قابل تشخیص بود، نه خودِ ساعت و نه سفیدی دیوار. همهچیز بیش از اندازه سیاه و تاریک بود و روی پلک چشمهایم خستگی بیش از اندازهای را احساس میکردم. فایدهای نداشت. با خودم گفتم: فرض کن ساعت سه…