خانه » بایگانی برای سپتامبر 2019
سریال The Last Man On Earth یا آخرین مرد روی زمین فیلمی کمدی، اکشن/درام و ظاهرا ساختهی Will Forte، بازیگر نقش «فیل تندی میلر» است. داستان سریال در یک محیط فرازمانی و پسارستاخیزی اتفاق میافتد. زمانی که تمام مردم کرهی زمین بر اثر ویروس ناشناختهای یک به یک میمیرند و در پایان فیل تندی میلر خودش را بازماندهی تمام نسل آدمیان، و آخرین مرد روی زمین میبیند. تریلر اپیزود یک از فصل اول این سریال را ببینید. این تنهایی، فیل/تندی را به اوج بیکسی میرساند و او به تقلید نقش تام هنکس در فیلم دور افتاده (Cast Away (2000)) به گفتگو با اشیای مختلف و نامگذاری بر روی آنها میپردازد تا شاید از تنهایی او کمی کاسته شود. گاهی مانند داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» صادق هدایت به سراغ مانکنهای زنانه میرود و گاهی دیوانهوار با ماشینهای لامبورگینی در بزرگراهها بولینگ بازی میکند! ماشینها را بهم میکوباند و از انفجار آنها برای لحظهای کوتاه لذت میبرد. به هر حال دیدن این سریال کمدی و نسبتاً جذاب برای دوستداران چنین سبکهایی و مخصوصا علاقمندان تام هنکس و فیلم دور افتاده (و لحظهی طلایی روشن کردن فندک، پس از نجات او) میتواند تجربهی جذابی باشد. اما تفاوتهایی نیز وجود دارد و این بار این فردِ تنها مانده در امریکا، در یک شهر شلوغ بیکس شده و اینبار تمامی امکانات مدرن شهری از دستگاههای مجلل الکترونیکی تا تابلوهای بیقیمت رامبراند و ونگوگ در اختیار او قرار دارد و او میتواند بیاینکه نیاز به پاسخگویی به کسی داشته باشد نسخهی اصل تابلوی مونالیزا را در سالن پذیرایی هر خانهای از خانههای هر شهرِ هر کشوری که دوست دارد، بیاویزد. خطر لو دادن داستان سریال The Last Man on Earth اما این تنهایی دو سالهی فیل/تندی بالاخره به پایان میرسد و او زنِ زنده و بازماندهی دیگری را مییابد و او که حالا…
شب آرام پا روی زمین گذاشته بود. خانههای چوبی «لَشْکان» با نمای بلند درختان افرا ذره ذره در سیاهی شب فرو میرفتند. ماه آن بالاها با روبندهی تیرهاش با ابرها سرگرم بود و سبزی تیرهی مراتع زیر سایهی ماه، روی تپهها دیده میشد. بوی سرد سبزه و آب با دست باد از لای درختها میگذشت، به فانوس زنگزدهی بقعه سرک میکشید و آنرا تکان میداد. از لای شاخ و برگ درختان صدای زنگدار چند جیرجیرک به گوش میرسید. دو سگ زرد توی سیاهیهای شب فرو رفته بودند و پوزه به پوزهی هم خرناسه میکشیدند. از توی خانهها سوسوی کور چراغ نفتی و فانوس به بیرون سرک میکشید… لشکان-کشایه حالا خواب میدید و اهالی زیر لحاف غلت میزدند که بوی تند سوختن گندم و اشکل توی دماغ ده پیچید. این سومین شبی بود که خواب لشکان آشفته میشد. دار و دستهی «کُرد آقاجان» یکی از راهزنان منطقه نیمشب با به آتش کشیدن انبار گندم و کشتن یا زخمی کردن دامها باعث خسارت به اهالی میشدند. به خانهها هجوم میبردند و با زورگیری و دزدی آسایش را از اهالی میگرفتند. بقعهی ده را به تیر بستند. چند نفر را تا سر حد مرگ کتک زدند و چند خانه را غارت کردند. آن شب سگ سیاه خانهی «بابارضا» زودتر ملتفت شد. تند تا لب پلههای خانه دوید و شروع به واق کردن کرد. نور سرخ آتش لحظه به لحظه پر رنگتر میشد و روی تیرکهای چوبی خانه سایه میانداخت. از داخل خانه غرولند بابارضا و پسرش مرتضی بلند شد. جست زدند سر ایوان و همینکه بوی آتش توی دماغشان پیچید به تاخت تا دم آغل و انبار دویدند. آتش بالا گرفته بود. مرتضی جست زد سمت چاه و سطل سطل آب روی سرخی آتش گندمها ریخت. همین که بابارضا خواست بگوید «حرومزاده…» صدای سرد فشنگ «برنو» توی سیاهیها و سرخیهای دور و برش…
خلاصهی داستان: پایان جهان است و تمام موجودات زندهی زمین از میان رفتهاند. موکداً هیچ جانداری در هیچ کجای کرهی زمین، نه حتا در دور افتادهترین جنگلهای آفریقا و کرانههای سواحل آمریکا و در جزایر استرالیا باقی نمانده است. فقط و فقط از فوج جمعیت زمین، یک زنِ باردارِ پابهماه باقی مانده که میتواند نسل انسان را با وضعیت نوزاد خود از نو فزونی بخشد. در این بین «لیلیث» (اولین همسر آدم و اولین زنِ افسانهای تاریخ زمین) و «حوا» (دومین همسر آدم و جد مادری کلیه انسانها) به سراغ زن حامله میآیند تا شاید از نوزاد پسرِ زنِ حامله بتوانند نسل انسان را آنگونه که خود خواهان آن بودند از نو بسازند. این پرده از نمایشنامه میتواند بخشی از 7 تا 8 بخش نمایشنامه دیگر باشد که جملگی به موضوع لیلیث، حوا، و زن و عشق میپردازند و در آخرین پرده، در وضعیتی بحرانی و آخرالزمانی پردهی زیر به اجرا درآید. لازمهی فهم این پرده از نمایشنامه این است که مخاطب در پردههای قبل به کلیت داستان لیلیث و حوا پی برده باشد و یا با مطالعات قبلی خود از داستان آن دو باخبر باشد. در متن نمایشنامهی زیر به جای دیالوگها و مونولوگها از شعرهای احمد شاملو و تکهای از شعر فروغ فرخزاد استفاده شده است. انتخاب اشعار و کم و زیاد کردن واژههایی به آن و ادامهدادن آنها به حالتی که بازگو کننده ماجرایی باشند به انتخاب نویسنده بوده و باقی کلمات دیالوگها که بر حسب وزن و موقعیت کلمات پس و پیش اشعار انتخاب شده است به قلم نویسنده نمایشنامه است. توضیح صحنه: {صحنه مربوط به یک بیابان یا گوشهی ویرانهای از یک شهر خرابه است. در دورترها تصویر مات کوههای آتشفشانی دیده میشود که از دهانهی آتشفشانی آنها غبار و دود به هوا بلند میشود. نور صحنه خاکستری و قهوهای است. همهجا غبار گرفته و…