استاد!
همانطور که سرپا ایستاده بود یک مداد نوِ تازه تراشخورده، یک خودکار، یک رواننویس و یک دفترچه یادداشت را از توی جیب جلیقهی رنگ و رو رفتهی قدیمی بیرون میکشید و طوری که تمام اطرافیانش ملتفت شوند به دقت روی میز میچید. بعد پاکت سیگار بهمنِ کوتاه را همانطور که زیر لب شعار «ایرانی، سیگارِ ایرانی بکش» را مزمزه میکرد روی میز میگذاشت، با سر و صدا صندلی کافه را میزان میکرد و با غرولند پشت میز مینشست. پایش را روی پایش میانداخت، سیگاری میگیراند و سعی میکرد نگاهش را دورتر از دیوارهای کافه نگه دارد. انگار که دیوارهای محدود کافه برای نگاه عمیق او کافی نبودند. بعد دود سیگار را توی هوا فوت میکرد و انتظار میکشید.
کمی که میگذشت موهای وز کرده و بلندش را که با بیدقتی پشت سرش گره کرده بود باز میکرد، دوباره میبست و یکباره طوری که انگار چیزی به خاطرش آمده باشد مداد را برمیداشت و وقتی همه را متوجه خود میکرد، توی اولین برگِ در دسترسِ دفترچه چیزی مینوشت.
به بهانهی اینکه دانستههایش را به دیگران انتقال دهد و یا بر حسب اتفاق بر دانستههایش اضافه کند در تمام جلسات «شب شعر» و «شعرخوانی» معتبر و غیرمعتبر -بدون از قلمافتادگی- شرکت میکرد. میان جلسات گاهی با عصبانیت جلسه را ترک میکرد و در حیاط پشتی انجمن سیگار میکشید و زیر لب درباره شعر بدی که خوانده شده بود غرولند میکرد. به نظرش شاعری چیزی مانند پیامبری بود که در نهاد آدمی قرار میگرفت و دست و پا زدن بیشتر برای یادگیری فن و فنون اینکار چیز اضافه و مضحکی بود که دیگر شاعران انجام میدادند.
برای خودش گروه کوچک دوستانهای تشکیل داده بود و سعی میکرد با همراهی آنها و با برگزاری جلسات پیدرپی مشکلات ریز و درشت زبان فارسی و کم و کاستی شعری و شاعری را با دقت و نظم بیشتری برطرف کند. عصای چوبی خودش–که مشخص بود برای راه رفتن نیازی به آن ندارد- را بر میداشت و با ابروهای گرهکرده خیابان را گز میکرد و جواب سلام این و آنرا با اکراه میداد. انگار که همین سلام و جواب دادنها او را از خیال شاعرانهای به زور بیرون میکشیدند.
کسی حتی یک نیمبیت شعر ناقابل هم از او نشنیده و نخوانده بود. اما اطرافیانش از قریحهی مثالزدنی شاعری او تعریف میکردند. سعی میکرد دوستانش را از میان کسانی انتخاب کند که کمتر با ادبیات و شعر آشنایی داشته باشد. در بین دوستان بعد از اصرار بیش از اندازه آنها بالاخره افتخار میداد و از جیب بغلش روزنامهی بریده شده و تاخوردهای را بیرون میکشید، با افتخار آن را صاف و مرتب میکرد و با ادا و اطفار غزل نیمجویدهای را قرائت میکرد. دستهایش را با ادای کلمات ریز و درشت توی هوا بالا و پایین میبرد صدایش را زیر و بم میکرد و هرجا که به نظرش مناسب میآمد دیگران را به احسنت و بهبه گفتن ترغیب میکرد. در این بین هرگز کسی جرأت پیدا نمیکرد که از شعر تازهی او چیزی بپرسد و یا شعر تازهتری از او بخواهد و او همیشه همین غزل را با آب و تاب فراوان میخواند.
بین دیگران شایعه شده بود که این شعر را خودِ استاد در جوانی سروده و در روزنامهی معتبری به چاپ رسانیده است، اما مدیر مسئول روزنامه از ترس مجازات و مکافات اداره ساواک اسم او را به عمد از قلم انداخته. طوری شایعه شده بود که انگار ساواک از نام او وحشت داشت و هرگز اجازه چاپ و نشر آثار او را صادر نمیکرده است و حالا هم که اجازهی چاپ آثارش را دارد دیگر به دنبال کسب نام و شهرت نیست و همین مختصر آبرویی که دارد و همین دوستان عزیزتر از جانی که اطراف او هستند برایش از همهچیز مهمتر است.
بعضی اوقات برای اینکه دور و بریهایش ادعا کنند که سَر و سِری با او دارند زیر گوش هم زمزمه میکردند که چندی پیش استاد شعر تازهای از خودش را برایشان خوانده و از آنها با قسم و دعا و التماس خواسته که تا چاپ شدن کتاب دست نگهدارند و از شعر و مخصوصاً آرایههای ادبی و قافیههای تازهی شعر برای کس دیگری نقل نکنند. طوری شده بود که همه مطمئن بودند استاد در حال پایهریزی رسم و رسوم تازهای برای غزلسرایی هستند و اگر به ناگاه رمز و رموز این کار سرّی لو برود، تمام و کمال حق و حقوق استاد پایمال خواهد شد. خودش را به نوعی مبارز به حساب میآورد و گرچه خودش میدانست که چند نسل قبلش به پناهندگان و کنیزان جنگی غیرایرانی میرسد اما مدام به خون پاک ایرانی و اصیلِ مبارزهجویی که در رگانش جریان داشت افتخار میکرد.
اگر بر حسب اتفاق کسی که از شعر و شاعری سردرمیآورد، به جمع استاد راه پیدا میکرد و سعی میکرد وضعیت شاعری او را نقد کند یا زیر سوال ببرد با توپ و تشر او و دیگران مواجه میشد و از روی اجبار یا تن به سکوت میداد یا از آن جمع طرد میشد.
گاهی توی کوچه و خیابان اگر جوان تازهکاری جلوِ او را میگرفت و- به حساب اسم و رسمی که در کرده بود- نظر او را درباره شعر تازهاش جویا میشد با غرولند وقت خودش را عزیز تر از آن میشمرد که به چنین چیزهای پیش پا افتادهای گوش دهد. برای همین با اکراه و امتناع قبول میکرد که چند بیت اول شعر جوان را بشنود و پس از شنیدن اولین کلمات، آنها را به بیتجربگی، خامی در ادبیات متهم و آنها را به سعی و تلاش بیشتر برای دریافت نتیجه بهتر راهنمایی میکرد.
×××
از جوانی ازدواج نکرده بود و تا بحال کسی ندیده بود که او با زنی خو بگیرد. طوری وانمود میکرد که انگار تارک دنیاست و این سبک عشقهای انسانی و زمینی برای کسی مثل او بیش از اندازه کوچک و ناچیز است. همیشه فکر میکرد که دیگران او را زیر نظر دارند و سبک و زندگی او را مورد بررسی قرار میدهند. اما برای دیگران زندگی او یا خود او چندان اهمیت نداشت. همان چند نفری هم که بیشتر دور و بر او میپریدند بیشتر بخاطر دلخوشی خودشان بود و از اینکه دوست یا شخص آشنایی، صاحب ادب و شاعر با آنها مراوده داشت و با آنها گرم میگرفت به خودشان میبالیدند. در کل زندگی خصوصی او آنقدر که به نظر خودش مهم و حیاتی میرسید به نظر دیگران آنطور نبود. اکثرا درحال تمسخر دیگران بود و مخصوصا ازدواج کردن و درگیر زنان شدن را مثل چیز مضحکی جلوه میداد.
مدتی بود که رفتار و کردار استاد تغییر کرده و انگار هوش و حواسش را از دست داده بود. به همهچیز شک داشت. هرجایی که وارد میشد اول به دقت به دیوارها نگاه میکرد و تا از عدم وجود چیزی مطمئن نمیشد آرام نمیگرفت. گاهی که به تنهایی وارد کافه میشد اول همهی اطرافیانش را از زیر نظر میگذراند و کمی که خیالش راحت میشد دشمن بالفطرهیی آن میان نیست عادات همیشگی خودش را از سر میگرفت.
چند وقتی بود که نیمهشبها تلفن خانهی استاد به صدا در میآمد و از آن طرف خط صدای زنانه و لوندی به او ابراز عشق و محبت میکرد. این حرفها برای او تازگی داشت. توی عمر 50-60 سالهای که گذرانده بود به خاطر رفتار خاصی که با دیگران داشت هرگز پیش نیامده بود که زنی به سمت او بیاید و به او احساس محبت کند. شبهای اول فکر میکرد که کسی سر به سر او میگذارد. اما کمی که گذشت این فکر از سرش افتاد. چرا کسی باید او را دست میانداخت؟ مگر نه اینکه شخصیت اجتماعی محبوب و مهمی بود؟! حتما این زن هم یکی از آنان بود که دوست داشتند با او دیده شوند و در سایهی جایگاه اجتماعی او خوش باشند. اما چرا این زن خودش را نشان نمیداد. تمام نشانههایی که داده بود درست بود. معلوم بود که او را به خوبی میشناسد. میدانست چه ساعتی از خانه بیرون میرود، چطور لباس میپوشد، چه حرفهایی میزند و چه رفتاری دارد. اصلا عاشق همین رفتار و عادات او شده بود.
استاد اغلب پشت تلفن حرفی نمیزد. سعی میکرد خودش را موجه و موقر نشان دهد. ولی کمکم داشت عنان کار از دستش خارج میشد. نمیتوانست در مقابل لحن صدای آن زن خودداری کند. هربار هم که به حرف میآمد و میخواست از زیر زبان او بیرون بکشد که نامش چیست و یا او را کجا دیده، زن شانه خالی میکرد و چیزی بروز نمیداد. تمام این چیزها التهاب و آتش استاد را بیشتر شعلهور کرده بود. غروبها زودتر به خانه برمیگشت و اطراف تلفن رژه میرفت. گاهی که از تلفن خبری نمیشد، چند بار گوشی تلفن را برمیداشت و به صدای بوق ممتد آن گوش میکرد. میخواست مطمئن شود که تلفنش به درستی کار میکند.
در خلوت خودش برای اولین بار سعی کرده بود که چندخطی شعر شاعرانه بنویسید. کلمات را پس و پیش میکرد، کتابهای شعر مختلف را ورق میزد و تکهای از این و تکهای از آن را برمیداشت و وصله میزد تا بالاخره به نظرش چیز جالبی درآمد. خیال داشت که همین شعر را از پشت تلفن برای آن زن بخواند. شاید اینطور میتوانست علاقهی خودش را به او نشان بدهد و کاری کند که او خودش را نشان بدهد.
اما زن تا به حال حرفی از شعر و علاقهی احتمالیاش به شعر نگفته بود. شاید اگر این شعر عاشقانه را برای او میخواند هرچیزی که تا به امروز توانسته بود از رابطه با آن زن بدست بیاورد را از دست میداد. فکر میکرد که این رابطه میتواند همان چیزی باشد که توی زندگی او جای خالیاش وجود داشت. این رابطه و این عاشقی چیزی مانند رابطه دیگران نبود. به نظر خودش این رابطه به نوعی آسمانی، اسرارآمیز و قابل احترام بود. حالا نه میتوانست و نه میخواست که به بخت بلندش لگد بزند و خودش را از داشتن چنین زن و همسری بینصیب کند. گاهی با خودش مراسم عروسیاش با آن زن را تصور میکرد. لحظاتی را مجسم میکرد که او با عصا و زن در کنار او آهسته آهسته خیابانها را گز میکنند و زن زیر گوش او مدام جملات عاشقانه میگوید. این زن مطمئنا همان چیزی بود که همیشه پنهانی و در خلوت خودش آرزوی آن را داشت. با این زن دیگر نیازی به مجیزگویان ریز و درشت اطرافش نداشت. همین زن برای اینکه اعتمادنفس او را تا سر حد خدایی بالا ببرد کافی بود. چهقدر دلش میخواست میتوانست به آن روزها برسد. باید کمکم کار را یکسره میکرد. باید غرورش را کنار میگذاشت و از آن زن درخواست میکرد. اصلاً شاید آن زن منتظر چنین چیزی بود.
آن شب همین که فکر و خیالاتش را با ترس و لرز با زن درمیان گذاشت، زن خندهی بلندی کرد، بعد عذرخواهی سریعی کرد و تلفن را فوراً قطع کرد. تا چند شب خبری از تلفن زن نبود. فکر و خیال دست از سر استاد برنمیداشتند. احساس میکرد تمام وجود او از داخل در حال ترک خوردن و تکهتکه شدن هستند. از درون در حال خُرد شدن بود. باید چه میکرد؟! آیا حرفهایی که از عشق به آن زن زده بود باعث خندهی بدون دلیل او و سکوت چند روزهاش شده بود؟ آیا مگر «عشق» همان چیزی نبود که آن زن از آن دم میزد. حالا که استاد از جواب سربالا دادن و کنف کردن او دست کشیده بود و به او ابراز عشق کرده بود لایق چنین چیزی بود؟
چند روز از خانه بیرون نیامد. دیگر حوصله شعرخوانی و جمعهای به ظاهر دوستانه خودش را نداشت. اگر کاری هم پیش میآمد به سرعت کارش را انجام میداد و سریع به خانه برمیگشت و به تلفن زل میزد. چطور میتوانست آن زن را پیدا کند؟ آیا باید بابت ابراز عشقش از او عذرخواهی میکرد؟ آیا باید عشقش را پس میگرفت و اجازه میداد تنها آن زن عاشق او باشد؟ اگر میتوانست او را پیدا کند شاید میشد اوضاع را مثل قبل کند.
نیمه شب با همین فکر و خیالها در گیر شده و به خواب رفته بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پرید. اشتباه نمیکرد. همان زن بود. با همان صدای جادویی که او را از این دنیای زمینی بیرون میکشید. کمی که گوش کرد صدای خودش به نظرش آشنا آمد. اشتباه نمیکرد. صدای خودش بود که لابهلای خندههای تمسخرآمیز آن زن شنیده میشد. یکباره تمام تصورات عاشقانهای که در ذهنش ساخته بود از هم فروپاشیده، مثل ماسه ساحل دریا روی هم غلتیده و با زمین یکی شده بود.
به نظرش آمد که آن طرف خط چند دختر و پسر جوان صدای ضبظ شده مکالمه چند شب پیششان را و ابراز عشق او و آن شعر عاشقانهای را که با آب و تاب و رندی بیش از اندازه خوانده بود بلند پخش میکنند و او را مورد تمسخر قرار میدهند. آیا همهی آن عاشقیها خیالات واهی بود که آن زن به سر او انداخته بود و از اول قصد تمسخر و فریب او را داشت؟ «عکس»!؟ عکس دیگر چه بود؟ آیا مگر تا بحال آن زن را دیده بود که با او عکسی به یادگار انداخته باشد و حالا بخواهد از لو رفتن آن عکسها بترسد؟ پس چه عکسی بود که لابهلای آن خندههای تمسخر آمیز به گوشش میخورد و باید منتظر میماند که آنها هم به دستش برسد. بی اختیار و از روی ترس گوشی را با بیدقتی روی تلفن گذاشت. هول برش داشته بود. آیا همهی اینها بازی بود؟ آیا قصد داشتند او را بیآبرو کنند؟ اگر آن شعر عاشقانه که به آن لحن برای زن خوانده بود به گوشی کسی میرسید چه میشد؟ آیا باز هم میتوانست توی خیابان سربلند کند؟ عکسها چه؟ هرچه با خودش مرور کرد که «مگر من تابحال او را دیدهام که بخواهم با او عکس بیندازم؟!» چیزی عایدش نشد. آیا دچار فراموشی شده بود و یا این هم یک بازی تازه برای مسخره کردن او بود؟ آیا ممکن بود عکس او را با عکس کس دیگری مونتاژ کنند و درست همین فردا توی کوچه و خیابان پخش کنند. اگر صدای ضبظ شده و آن عکسها را کنار هم به هرکسی نشان میدادند محال بود که به ریش استاد نخندد. باید چه میکرد؟
صبح فردا پستچی زنگ خانه استاد را به صدا درآورد و با بیحوصلگی پاکت زرد مُهر و موم شدهای را با قید امضاء به استاد تحویل داد. آیا همین بود؟ همان عکسهایی که قرار بود زندگی او را زیر و رو کنند؟
×××
از استاد خبری نبود. چند هفتهای میشد که بدون اطلاع قبلی تمام جلسات شعرخوانی را ترک کرده بود. با اینکه اصولاً بود و نبود او تاثیر خاصی در روند جلسات نداشت اما جای خالی ادا و اصول شاعرمنشانه و متکبرانه او حداقل برای چند نفر احساس میشد. کمکم دیگران به فکر افتادند که خبری از او بگیرند. با پرس و جو بالاخره آدرس او را پیدا کردند. چندین روز مدام به آدرس او سر میزدند و بیاینکه جوابی بشنوند برمیگشتند. حالا همسایهها هم نگران شده بودند. کسی در این چند هفته نه خروج او را از خانه دیده بود و نه حرف و صدایی از خانه او شنیده بود.
درِ خانه را که شکستند، استاد پشتِ میز نشسته، سیگار خاموش شده و نیمه کشیدهای در دستش خودنمایی میکرد. طوری که دست چپش را روی قلبش مشت کرده بود با چشمهای رک زده به میز زل زده بود. روی میز یک پاکت زرد و چند عکس وجود داشت که در تمامی آنها استاد به حالت زنندهای در حال عیش و نوش با چند زن عریان و نیمهعریان دیده میشد. استاد سکته کرده بود.
پایان
19 و 20 آبان 1395




اولین باشید که نظر می دهید