چه امتیازی می‌دهید؟!
امتیاز 0 از 0 نفر

که بادبان‌تان شکست؟
و خواب بوده ناخدا؟
که قایق نجات نیست؟
و از گذشته درد بوده تا به‌حال و ماند و هست؟

که در همین غروب‌ها هوای مه‌گرفته سرد می‌شود؟
و تار می‌شود زمین و تنگ می‌شود زمان؟
و خسته‌گی‌ رنج‌ها به روی پلک نیم‌بسته‌تان فشار می‌دهد؟
و شط غربت تمام آب‌ها به شب عمیق می‌شود؟
نمی‌شود به بندر کنار شهر رفت؟
و کشتی‌ شما میان آب‌ها به سوگ موج‌ها نشسته است؟
و دست‌های مردها،
بس‌که به آب می‌خورد کرخت و پینه بسته است؟

و راست گفته قاصدک
که باد می‌برد تمام خاطرات را
و باید از سکوت شب گذشت و باز هم به انتظار روزهای سبز ماند؟

و ماه چکه کرده در میان آب‌ها
و ماهیان چه بی‌خیال‌تان
به روی دشت پر ستاره‌گی‌ آسمان
دعای شُکر می‌کنند؟

درست گفته‌اند؟؟ آه؟؟
که سهم‌مان همین و منجی از فراز ابرهای درد
شبی برهنه می‌رسد
و باید از امید یاری ‌تمام آدمان به طور قاطعانه چشم بست؟

اگر همین و گر همان
که وای بر شما !
همین و بس!

 

 

0 0 رای ها
به این یادداشت امتیاز دهید
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

منو اصلی

0
اگر نظر خاصی دارید، حتما بنویسیدx