رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

داستان کوتاه «انجمن رنگ‌ها»

اگر یک روز صبح، خیلی زودتر از ساعت معمول بیدارشدن‌تان با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شوید و آن طرف خط صدای یک شخصیت محترم را بشنوید که بعد از تعارفات معمول و عذرخواهی از تماس بدهنگامش به حالت هشدار به شما بگوید که چند روز بعد «بزبز قندی» و «گرگ» با هم سر تصاحب «شنگول» و «منگول» به قشون کشی و دعوا می‌پردازند و از شما بخواهد به‌خاطر تنهایی «حبه‌ی انگور» هم که شده جلو این اتفاق را بگیرید چه حسی خواهید داشت؟ احساس شما هم احتمالا درست و طبیعی است. برای همین گفتم: –      «مردم دیوانه شده‌اند.» هیچ جمله‌ی مناسبت‌تری به نظرم نیامد. یک‌راست درباره دیوانه بودن چنین شخصی اظهار نظر کردم. زنم روی تخت نیم‌خیز شده بود. با چشم‌های پف کرده و موهای شلخته که روی چشم‌ها و صورتش ریخته بودند با صدایی که از تهِ گلویش بیرون می‌آمد و نسبت به همیشه‌ی صدایش کمی‌ بم‌تر بود گفت: –      «کی بود؟ چی می‌گفت؟» نمی‌دانم گیجی من بخاطر صدای زنگ تلفن بود یا پرت و پلاهایی که از آن طرف خط شنیده بودم. گفتم: –      «هان؟» آمدم توی تخت. هنوز توی ذهنم داشتم بالا و پایین می‌کردم که چه شنیدم. زنم دوباره پرسید: –      «می‌گم چی شده؟ کی بود؟» –      «چیز خاصی نبود. احتمالا مزاحم تلفنی بود.» –      «مزاحم؟» و بعد روی تخت ولو شد. شاید خیالش راحت شده بود. اما من هنوز حواسم پرت بود. هرچه‌قدر که بیشتر فکر می‌کردم بین صدای نسبتاً محترم آن آدم و ادای هیجان‌زده کلماتش و جدی بودنش در همان یکی دو دقیقه رابطه‌یی نمی‌دیدم. حتا یک بار به خودم نهیب زدم که اگر واقعا قرار است باهم دعوا کنند چه؟ بعد به خودم می‌آمدم و وقتی یاد قصه شنگول و منگول می‌افتادم از حماقت خودم خنده‌ام می‌گرفت. سر میز صبحانه هنوز حالم جا نیامده بود. چای با صدای شمرده و…

داستان کوتاه «گُل کوچیک»

زیر ظل آفتاب میانه‌ی روز چند بچه وسط کوچه مشغول جست و خیز بودند؛ کمی آن‌طرف‌تر گوشه‌ی کوچه زیر سایه‌ی درخت چنار کهن‌سال، سگ زردی سرش را روی دست‌هایش گذاشته بود و با زبانی که از پوزه‌اش بیرون آمده بود له‌له‌زنان چرت می‌زد. هر وقت که صدای بچه‌ها بلند می‌شد گوش‌هایش را کج و راست می‌کرد و بعد که آرام می‌شدند او هم آرام می‌گرفت. رضا توپ پلاستیکی را جلو پایش پیش می‌برد و دمپایی کهنه پاهایش کِلِش‌کِلِش روی زمین کشیده می‌شد و صدا می‌داد. بهروز فریاد کشید: «پاس… پاس!» و دست راستش را بالا برد. خودش را نزدیک دروازه رسانده بود ولی رضا بی‌توجه به او توپ را شوت کرد. توپ پلاستیکی دو لایه‌یی که با آن بازی می‌کردند را آقای جوادی معلم ورزش مدرسه خودشان لایه انداخته بود: چاقوی جیبی‌ را از جیب‌ خودش بیرون کشید، روی توپ چمباتمه زد و مثل هندوانه توپ پلاستیکی را از این‌طرف تا آن‌طرف برید و پاره کرد. هر دو طرف را به اندازه‌ی یک سکه ۲۵ تومانی دورنگ گرد برید؛ لبه‌ها را تا زد و توپ پر باد نویی را با فشار آن وسط جا داد. وقتی که بلند شد چاقو را جمع کرد و توی جیبش گذاشت و بدون یک کلمه حرف سوار ماشینش شد و رفت. رضا تمام وقت چشمش به تیزی‌ چاقو بود که توی دست آقا معلم برق می‌زد. توی ذهنش چندبار خاطره دیدن سربریدن گوسفند نذری زنده شد و دوباره برق توپ نو خاطره‌ی خون‌آلود چاقو را از یادش ‌برد. قرعه هم به نام او افتاده بود که سریع بعد از تعطیل مدرسه از بقالی توپ پلاستیکی بخرد و قبل از این‌که آقای جوادی از در مدرسه بیرون بزند جلویش را بگیرد و از او بخواهد که توپ‌شان را لایه بیندازد. محمد می‌گفت: –      «تو روت از همه بیش‌تره. خودت بهش بگو برامون درست کنه.» و…

داستان کوتاه «آپارتمان شماره 27، خیابان شفق»

داریوش جوان بلند بالای بیست و هفت-هشت ساله‌یی بود با موهای جوگندمی که به ضرب ژل‌مو یا هزار جور زهرماری دیگر همیشه شق و رق نگاهشان می‌داشت. چند بار او را با همسرش مرجان در راه‌پله‌ی آپارتمانمان دیده بودم. مرجان زن خوش‌چهره‌یی بود با لب‌های برآمده، دماغ باریک مثلثی شکل و موهای مشکی لخت. از قرار معلوم تازه ازدواج کرده بودند و مثل همه‌ی زوج‌های جوان که اوایل زندگی زناشویی‌شان را می‌گذرانند، سخت به همدیگر علاقه داشتند. مرجان همیشه‌ی خدا بازوی داریوش را سفت چسبیده یا دستش را دور کمر او حلقه کرده بود. طوری بنظر می‌آمد که انگار نمی‌تواند به تنهایی گام بردارد و موقع راه رفتن باید از دست یا بازوی داریوش کمک بگیرد. چند بار به همسرم مریم گفتم که دوست دارم او هم مثل مرجان که دست شوهرش را با عشق و علاقه می‌چسبد با من رفتار کند و موقع قدم زدن‌هایمان بازوی مرا بگیرد. از اینکار احساس خوبی به من دست می‌داد ولی مریم تمایلی به انجام این کار از خودش نشان نمی‌داد. جمعه‌ی چند هفته پیش که تصمیم گرفته بودیم اطراف جزیره کمی پیاده‌روی کنیم همین که خانم بوستانی، رئیس شرکتم را که از روبرو می‌آمد به مریم نشان دادم به تلافی توپ و تشرهایی که سر این موضوع به او می‌زدم بازوی من را با دلبری تمام بغل کرد. آن موقع خیلی با خانم بوستانی تعارف داشتم و از انجام دادن عملیاتی شبیه عشق‌بازی، آنهم جلوی رئیس شرکتم که آدم ماخوذ به حیا، خشک و مقرراتی بود سخت شرمنده شدم. بابت انجام این کار نمی‌شد از مریم دلخور باشم، آشی بود که خودم پخته بودم. داریوش و مرجان ماه پیش به این آپارتمان آمده بودند. در واقع اولین منزل زندگی زناشویی‌شان طبقه‌ی چهارم آپارتمان شماره ۲۷ خیابان شفق، یعنی طبقه بالایی منزل ما بود. در این یک ماه مریم که بر خلاف من…

داستان کوتاه «پله‌ها»

پشت پنجره باران ریز ریز نخستین روزهای دی‌ماه یک‌بند می‌بارید. روی شیشه را بخار کم‌رنگی گرفته بود و پشت آن منظره‌ی کوچه و خیابان به زحمت دیده می‌شد. میان قاب پنجره گاهی یک برگ از درخت چنار گوشه‌ی خیابان جدا می‌شد، به حالت محزونی در هوا می‌رقصید و سعی می‌کرد دست به دستِ باد از جاذبه‌ی زمین بگریزد و خود را کمی دیرتر به زمین برساند. سوز و سرمای غریبی که لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شد مدام از میان کوچه‌ها و خیابان‌ها زوزه می‌کشید و رهگذران، آگاه از احتمالِ شروع بارش برف با گردن‌هایی که میان یقه‌ی لباس‌شان مخفی شده بود با عجله به سمت مقصد نامعلومی در گذر بودند. این سمتِ پنجره، شاهرخ دست‌هایش را پشت کمرش گره زده، سرش را پایین انداخته بود و مدام از این سوی اتاق به آن‌سوی اتاق می‌رفت. منیژه اما کنار پنجره از جلو به دیوار یله داده، گوشه‌ی پرده را کنار کشیده بود و به حالت مرموزی به پیاده‌روِ آن‌سوی خیابان نگاه می‌کرد. فضای اتاق میان تاریکی و روشنی دست و پا می‌زد. صدای باران روی سقف حلبی می‌ریخت و از آن‌جا سردرگم به سمت ناودان سر می‌خورد و به صدای شرشر آب گل‌آلود جوی خیابان اضافه می‌شد. تنها صدایی که شنیده می‌شد همین صدای باران بود و یا گه‌گاه صدای عبور اتومبیل که از توی خیابان بلند می‌شد و ریتم و آهنگ غریب باران را در هم می‌ریخت. وسط اتاق شاهرخ همان‌طور که دستش را پشت کمرش گره زده بود رو به منیژه کرد و گفت: –      «بالاخره راهش را گرفت و رفت؟ یا هنوز همان‌طور آن‌جا ایستاده؟» منیژه بدون این‌که سرش را به طرف شاهرخ برگرداند گفت: –      «از سر جایش تکان نخورده. همین‌طور به پنجره زل زده و چشم از پنجره‌ برنمی‌دارد.» شاهرخ گفت: –      «خوب به صورتش نگاه کردی؟ مطمئنی که قبلاً هیچ‌وقت او را ندیده‌ای یا با…

داستان کوتاه «یک جفت چشمِ بادامیِ خیس»

خورشید لحافِ آسمان را از روی خودش کنار زده بود که صدای «کاکُلی»، خروسِ «نجیبه‌خاتون» از باغ خانه‌ی او که به دامنه‌ی شیطان‌کوه مشرف می‌شد، ‌آمد؛ جاده‌های گل و گشاد و سر به زیر اطراف کوه را سُر ‌خورد و بعد از دو سه دور پیچ و تاب خوردن در کوچه به حیاط خانه‌ی «حاج‌رحیم» رسید. آن‌وقت در حیاط چرخی زد و با هر زحمتی بود خودش را از پنجره‌ی اتاق پذیرایی رد کرد و به گوش حاج رحیم رساند. هر روز صبح چشم‌های حاج رحیم با شنیدن صدای آشنای این خروس باز می‌شد و به گوشه‌ی ترک خورده‌ی سقف اتاق خیره می‌شد. درست زیر سقف عکس جوانی‌ او قرار داشت که عکاسِ‌ باغ، جلو باغ ملی از او انداخته بود. توی عکس به نظر می‌آمد که پیراهن سیاهش از کش و قوس زیاد گَل و گشاد شده و آن‌را به زور توی شلوارش جا کرده باشد. شلوار خاکستری به پا داشت و کفش‌ پاشنه بخواب. دست‌هایش از هم سوا و بدون تکیه به جایی از بازوهایش آویزان بودند. کف دستش را مشت کرده بود و با سبیل کت و کلفتی که به امتداد میانه‌ی چشم‌هایش می‌رسید و حسابی صورتش را پر می‌کرد، توی لنز دوربین زل زده بود. پایین عکس درست جایی که او یکی از پاهایش را کج گذاشته بود، یک کلاغ دیده می‌شد که مثل او گنگ و گیج به دوربین نگاه می‌کرد. حاج رحیم این عکس را دوست داشت و آن‌را به عنوان یکی از یادگارهای دوران جوانی‌اش هنوز نگهداشته بود. هر روز صبح بعد از این‌که چشم‌هایش را باز می‌کرد نگاهش به این عکس گره می‌خورد، لحاف را از روی خودش کنار می‌زد و از روی مبل اتاق پذیرایی بلند می‌شد. کمی به خودش کش و قوس می‌داد و ناگهان مثل این‌که چیزی به یادش افتاده باشد، لحظه‌یی بی‌حرکت می‌شد. درد ناجوری از زیر کمرش،…

داستان کوتاه «سیاه‌گالش»

نخستین باری که داستان سیاه‌گالش[1] را شنیده بود هرگز از یاد نمی‌برد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس می‌کرد. دوست داشت بیش‌تر درباره‌ی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچ‌کس میل نداشت درباره‌ی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که  با ریش‌سفیدها می‌نشست و سر صحبت را درباره‌ی او باز می‌کرد یا سعی می‌کرد به شیوه‌ی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه می‌شد که آن‌ها تمایلی به صحبت کردن درباره‌ی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده می‌کشانند. آیا رازی وجود داشت؟ همیشه وقتی که درباره او از بقیه سؤال می‌پرسید و توی چشم‌هایشان زل می‌زد ترس و وحشت بخصوصی را می‌دید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. حالت چشم‌هایشان طوری بود که انگار به خاطره‌ی دور و ترس‌ناکی خیره شده‌اند. خودش هم نمی‌دانست. شاید همین سؤال کردن از نظر آنها ترسناک به نظر می‌رسید. اصلا چه دلیلی داشت که کسی بخواهد درباره چنین موجودی از کسی سؤال بپرسد. همه‌ی این‌چیزها به جای این‌که ذره‌یی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه می‌کرد. شب‌ها همین‌طور که توی تخت غلت می‌زد هیکل سیاه و ردای بلند آن مرد به چشمش می‌آمد و صدای ماغ گوزن‌ها و گاوها از توی گوش‌هایش می‌گذشت. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس می‌کرد و همین‌طور که پایش را بر چوب‌های خشک و علف‌ها می‌گذاشت سر تفنگش را به دنبال گوزن ماده‌یی توی سیاهی‌ها می‌چرخاند. بعد از ترس چشم‌هایش را باز می‌کرد و سعی می‌کرد تمام خیالات مربوط به او را از خودش دور بکند و به زور خودش را به خواب بزند. *** تابستان آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. خنکی مخصوص و بوی خیس پاییز را می‌شد…

داستان کوتاه «برادرِ شغال»

دلش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقه‌ی خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود و به‌خاطر همه‌ی آن‌ها باید در خانه‌ی او می‌ماند و تاوان تنهایی رحمان را پس می‌داد. اما از وقتی که آن‌شب صدای زوزه‌ی شغال را از نزدیک سیاه‌کوه شنید دلش بی‌تاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ ‌دلش ضعف می‌رفت و هرچه‌قدر این طرف و آن‌طرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیبش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانه‌ی رحمان مانده بود تابه‌حال پیش نیامده بود که رحمان این‌قدر دیر کند، برای همین دلش بدجوری شور رحمان را ‌زد. چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوش‌هایش را تیز ‌کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلو پله‌ی ایوان نشست. سرش را روی دست‌هایش گذاشت و به دروازه‌ی مابین چپرها خیره شد. همین موقع‌ بود که صدای شغال از سیاه‌کوه آمد. بلند شد به سیاه‌کوه خیره‌ شد و گوش‌هایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چه‌قدر از او فاصله دارد. دلش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: –      «عوعو، عو عووو» ترس شغال‌ها را رحمان توی دلش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغال‌ها را دیده بود و نه بدی‌ آن‌ها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغال‌ها خیلی می‌ترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانه‌اش بیاید و مرغ‌ها و اردک‌هایش را ببرد، برای همین مرغ‌ها و اردک‌ها را…