اگر یک روز صبح، خیلی زودتر از ساعت معمول بیدارشدنتان با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شوید و آن طرف خط صدای یک شخصیت محترم را بشنوید که بعد از تعارفات معمول و عذرخواهی از تماس بدهنگامش به حالت هشدار به شما بگوید که چند روز بعد «بزبز قندی» و «گرگ» با هم سر تصاحب «شنگول» و «منگول» به قشون کشی و دعوا میپردازند و از شما بخواهد بهخاطر تنهایی «حبهی انگور» هم که شده جلو این اتفاق را بگیرید چه حسی خواهید داشت؟ احساس شما هم احتمالا درست و طبیعی است. برای همین گفتم: – «مردم دیوانه شدهاند.» هیچ جملهی مناسبتتری به نظرم نیامد. یکراست درباره دیوانه بودن چنین شخصی اظهار نظر کردم. زنم روی تخت نیمخیز شده بود. با چشمهای پف کرده و موهای شلخته که روی چشمها و صورتش ریخته بودند با صدایی که از تهِ گلویش بیرون میآمد و نسبت به همیشهی صدایش کمی بمتر بود گفت: – «کی بود؟ چی میگفت؟» نمیدانم گیجی من بخاطر صدای زنگ تلفن بود یا پرت و پلاهایی که از آن طرف خط شنیده بودم. گفتم: – «هان؟» آمدم توی تخت. هنوز توی ذهنم داشتم بالا و پایین میکردم که چه شنیدم. زنم دوباره پرسید: – «میگم چی شده؟ کی بود؟» – «چیز خاصی نبود. احتمالا مزاحم تلفنی بود.» – «مزاحم؟» و بعد روی تخت ولو شد. شاید خیالش راحت شده بود. اما من هنوز حواسم پرت بود. هرچهقدر که بیشتر فکر میکردم بین صدای نسبتاً محترم آن آدم و ادای هیجانزده کلماتش و جدی بودنش در همان یکی دو دقیقه رابطهیی نمیدیدم. حتا یک بار به خودم نهیب زدم که اگر واقعا قرار است باهم دعوا کنند چه؟ بعد به خودم میآمدم و وقتی یاد قصه شنگول و منگول میافتادم از حماقت خودم خندهام میگرفت. سر میز صبحانه هنوز حالم جا نیامده بود. چای با صدای شمرده و…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر