بوی کُنْدُرِ نیمسوخته، اسپند، عرق و چرک کشالهی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکمپاره شده، گوشهگوشهی اتاق جولان میداد. نور، گُله به گُله روی گُلهای قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بیحال دخترک چهارده-پانزدهسالهیی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک از رنگ و رو رفته به سقف اتاق زل میزد، لحظه به لحظه اطفار مختلف به خودش میگرفت و با صدایی نامفهوم به دور و برش اشاره میکرد و میخندید. اطراف او همهکس از مادرش «خانمباجی» گرفته تا کلفت خانهزادشان «معصومه خانوم» در تنگ و تا بودند و از هرکاری که از دستشان بر میآمد برای بهبودی دختر مضایقه نمیکردند. اما مصممتر از همه خانمباجی بود که از این اتاق به آن اتاق جَست میزد و مدام به احوال مخصوصی یک مشت اسپند را دور تشک ناخوش میچرخاند؛ سرش را به چپ و راست میگردانید؛ به در و دیوار فوت میکرد و اسپند را روی زغال بور شدهی منقل میپاشید: – «سودا به رضا، خویشی به خوشی. شنبهزا، یکشنبهزا، دوشنبهزا، سهشنبهزا، چهارشنبهزا، پنجشنبهزا، جمعهزا… از جن و انس و بیگونه… زیرِ زمین، روی زمین… سیاهچشم، ازرقچشم، زاغچشم، میشچشم؛ هرکه دیده، هرکه ندیده؛ همسایهی دست چپ، همسایهی دست راست؛ پیشِرو، پشتِسر، بترکد چشم حسود و حسد… اللهم صل علی…» گاهی هم که از نفس میافتاد گوشهی دیوار روی مُخدهیی که روبروی تشک ناخوش قرار داشت لم میداد و به بدن بیحال او که هر لحظه بیشتر رنگ میباخت خیره میشد. بعد کمکم روی چشمهایش را لایهی نازکی از نم برمیداشت و حالات چهرهاش در هم میرفت. آنوقت به صدای بلند زنجموره میکرد و به زمین و زمان لعن و نفرین میفرستاد: – «این دیگه چه بلایی بود که به سرمون اومد. این دیگه چه آبرو ریزی بود. دیدی معصومه خانوم؟ تورو خدا دیدی؟ دارن دختر مثل…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر





