رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

درباره فیلم The Autopsy of Jane Doe (2016) | کالبدشکافی یارو (2016)

در فیلم «کالبد شکافی یارو (فلانی) 2016» جز موردِ مشمئز کننده بودن صحنه‌های کالبدشکافی که نسبتا واقعی بنظر می‌رسیدند، وجود عدد مورد علاقه‌ی من 27 (اسم همین سایت) نکته‌ی قابل‌ توجهی در فیلم به حساب می‌اومد. این عدد به صورت عدد رومی XXVII (یعنی 10+10+5+1+1) در فیلم آورده شد که به بخشی از کتاب سفر لاویان عهد عتیق 20:27 اشاره داشت: مرد و زنی‌ كه‌ صاحب‌ اجنه‌ یا جادوگر باشد، باید که كشته‌ شوند؛ ایشان‌ را به‌ سنگ‌، سنگسار كنید. که خون‌ ایشان‌ بر گردن خودشان‌ است‌. بر حسب اتفاق این آیه از کتاب عهد عتیق بیست و هفتمین آیه از فصل بیستم بخش کتاب سفر لاویان است. فیلم در ژانر رمزآلود و ترسناک و در کل کسالت‌آور بود. نمره 6 به صورت نیم‌خیز شده (از هیجان کشف 27 ِ تازه) و با خمیازه‌ای عمیق (از یک داستان و قصه‌ی بی‌سر و تهِ پرداخت‌نشده) به این فیلم اهدا می‌شود. باشد که رستگار شوند.   پ ن: گویا در غرب به فرد بی‌نام و نشان john Doe (جان دو یا جان دائه) گفته می‌شود که در زبان فارسی به چنین شخصی «فلانی» یا «یارو» می‌گوییم. در اکثر کارت ویزیت‌های طراحی شده در سایت‌های مطرح گرافیکی (مثل گرافیک ریور) به جای اسم صاحب شغل اسم John Doe نوشته شده که به نوعی لورم ایپسومی قدیمی به حساب می‌آید.

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند. هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که برای من اهمیت داشت نور زننده‌ی قهوه‌ای رنگی بود که همیشه روی تن زمین می‌انداخت. قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد دست‌کم وقتی خورشید را نمی‌دیدم می‌توانستم خودم را با تاریکی کم‌رنگ ماه وقف بدهم. اما حالا نه. تقریبا یادم رفته است تاریکی چه رنگی بود. برای پنجره‌ها چند پرده‌ی سیاه‌رنگ پیدا کردم. برای خودم شب و روز مصنوعی درست کردم. چند ساعت پرده‌ها را باز می‌گذارم و چند ساعت پرده‌ها را می‌کشم. بعد خیال می‌کنم که توی تاریکی نشسته‌ام. اما در واقع زیر نور قهوه‌یی آن دایره‌ی بدترکیب هستم. از یک پنجره شکسته و یک دیوار نصفه و نیمه انتظار بیشتری هم نمی‌شد داشت. پرده‌ها را به زحمت پیدا کردم. دور و برم فقط در و دیوار شکسته، سنگ و کلوخ و آجرپاره بود. عملا چیز دیگری دیده نمی‌شد. حالا هم همین‌طور است. فقط آن‌دورها همان دایره‌ی قهوه‌یی مانده و من این گوشه با چند رج دیوار و یک پنجره و کمی خرت و پرت. دست‌کم این‌ها را برایم باقی گذاشتند. نمی‌دانم چطور شد قرعه به نام من افتاد. درست…

داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ»

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگی[1] در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبز رنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی از روی بیکاری شب‌ها دوربین دوچشمی و تلسکوپ‌های آماتوری خودمان را برمی‌داشتیم به بیرون شهر رفته و به آسمان زل می‌زدیم. انگشت‌مان را توی آسمان -در حالی که با تعجب به آن نقطه‌ی نورانی اشاره می‌کردیم- نگه می‌داشتیم و با لبخند و رو به دوربین عکس می‌انداختیم. هر شب دسته‌دسته پس از غروب خورشید، اسباب و وسایل پیکنیک را مهیا کرده به همراه خانواده و اهل و عیال به دامن سرسبز کوه‌ها و دشت‌ها پناه برده و زیر ستاره‌های شب لحظات خوشی را با آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ سپری می‌کردیم. بعد از چندین هفته بر شدت نور آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ اضافه شد و اندازه‌ی آن در آسمان کمی بزرگتر از قبل گردید. بنظر می‌رسید که سفینه‌ی غریبه‌یی از راهی بسیار بسیار دور در حال مسافرت به آسمان زمین است. مجلات، روزنامه‌ها، رادیوهای خارجی و داخلی و حتا تلویزیون درباره این موضوع سکوت کرده بودند. کم‌کم سر و کله تئورسین‌های مختلف از میان ما پیدا ‌شد. هر کس در خانه‌ی خودش نظریه جدیدی می‌داد و سعی می‌کرد دیگران را با انداختن پایش روی پای دیگرش و صاف کردن سینه‌اش، نسبت به نظریه خودش متقاعد کند. اما از بین همه فرضیه‌های موجود، فرضیه آدم فضایی‌ها و بشقاب پرنده‌ها بین ما طرفداران پر و پاقرص و زیادی داشت. ستاره‌شناسان آماتور هم از آن طرف قصد داشتند دیگران را متقاعد کنند که این نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ تنها یک ستاره‌ی مرده در حال سوختن است و این نور سبز رنگی که از آن ساطع می‌شود به…

داستان کوتاه «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک»

اسمش علی بود؛ اما همه او را رضا صدا می‌زدند. گیرم شکمش کمی‌بالاآمده‌تر و موهای سرش کمی‌خلوت‌تر؛ اما او هم یکی مثل بقیه بود. عادت داشت صبح‌ها از خواب بیدار شود و نیم‌شب‌ها توی تخت کمی‌فکر کند تا به خواب برود. از خوراک لوبیا نمی‌خورد و از بوی مرغِ آب‌پز نفرت داشت. خانه‌اش هم یکی مثل خانه‌ی بقیه بود. دو – ‌سه اتاق خواب، حمام و دست‌شویی و البته یک آشپزخانه. تقریباً همه‌چیز او مثل بقیه بود. زنش هم مثل بقیه زن‌ها بود. بچه‌هایش هم. حتا خودش هم جزء مردم و بقیه مردم به حساب می‌آمد. همین شد که او هم مثل بقیه، شبِ آخرِ سال، سرِ سفره‌ی هفت‌سین نشست و با زن و بچه‌هایش لحظه‌ی تحویل سال نو را انتظار کشید. او منتظر بود که از تلویزیون صدای دَر شدن توپ را بشنود و تیک و ‌تاک ساعت برنجی را و صدای مجری که آغاز سال یک‌هزار و سیصد و نود و خُرده‌یی را به او و بقیه‌ی مردم تبریک می‌گفت. زنش به جوش‌های صورتش فکر می‌کرد که توی آینه‌ی هفت‌سین پیدا بود. یکی از بچه‌هایش هم یک تخم‌مرغ را روی یک آینه سرِ سفره گذاشته بود و منتظر بود با تحویل سال تخم مرغ به خودش تکانی بدهد. از اتفاق سال تحویل شد! هم صدای در شدن توپ آمد و هم مجری تبریکات خودش را به عرض رساند. رضا هم صورت زن و بچه‌هایش را بوسید و سالِ نو را تبریک گفت. از لای کتاب هم عیدی همه را توی دستشان چپاند. کم و بیش بقیه مردم هم، همین کار را کردند. آن سال تا آخر زمستان برف باریده بود و هیچ درختی فرصت نکرده بود جوانه بزند. صبح اولین روز سال هم برف می‌بارید. وضعیت درخت‌ها هم فرقی نکرده بود: هیچ‌کدام جوانه نزدند. نزدیک ظهر دیگر برف نمی‌بارید. رضا، زنش و بقیه مردم از پنجره توی حیاط…

داستان کوتاه «به سوی بهشت»

روز بیست و هفتم ماه مِی همین‌که خواستم روزنامه‌ی صبح و بطری شیری را که پشت در خانه کز کرده بود بردارم چشمم به یک برگه کاغذ افتاد که با حروف درشت قرمز روی آن درج شده بود: «اطلاعیه مهم!» با بی‌میلی روزنامه را زیر بغلم زدم و مشغول خواندن اطلاعیه شدم. لِیسی که سر میز صبحانه مشغول رتق و فتق امور و چیدن میز بود گفت: –      «اوه عزیزم! مهم‌ترین خبر امروز چیه؟» بطری شیر و روزنامه را با احتیاط کنار میز گذاشتم: –      «نمی‌دانم! هنوز به تیترها نگاه نکردم» آن‌وقت اطلاعیه را طرف لیسی گرفتم و گفتم: –      «عزیزم! بالاخره قانون جدید دولت تصویب شد. به زودی جمعیت کشور به نصف کاهش پیدا می‌کند. این عالی نیست؟» لیسی لحظه‌یی سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد. لبخند روشنی روی لب‌هایش جوانه زد و همان‌طور که شیشه‌ی مربای توت‌وحشی را درون ظرف خالی می‌کرد گفت: –      «از این بهتر نمی‌شود. تا چند وقت دیگر به تمام آرزوهایمان می‌رسیم» و بعد مثل این‌که چیزی به خاطرش آمده باشد اضافه کرد: –      «اوه فرانک! کوچولوی من! دلم ‌برایت تنگ می‌شود و اصلا دلم ‌نمی‌خواهد که از تو فاصله بگیرم. به همین خاطر چند روز پیش تصمیم خودم را گرفتم. دوست دارم من ‌را زیر درخت سیب حیاط خودمان چال کنی. برای این‌که همیشه چشمت به درخت بیفتد و خیال شیطنت را از سرت بیرون کنی.» گفتم: –      «اما ما که هنوز تصمیم نگرفته‌ایم کدام‌مان قصد مردن داریم. من باید…» لیسی میان حرفم پرید: –      «فرانک! خواهش می‌کنم. این همیشه آرزوی من بود. تو که نمی‌خواهی قلب کوچک من‌ را بشکنی. می‌خواهی؟» جواب ندادم. تلویزیون را روشن کردم و با تفنن مشغول صرف صبحانه شدم. مربای توت زیر زبانم مزه کرد. لیسی در پخت مربا و شیرینی ذوق و سلیقه‌ی قابل ستایشی داشت. گفتم: –      «پس یادت باشد حتماً چند…

داستان کوتاه «بازرس»

آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که می‌گفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در خراسان ریاضی تدریس می‌کرده است. گاهی که فرصت مناسبی پیدا می‌کرد همان‌طور ایستاده، یک دستش را روی صندلی تکیه می‌داد و می‌گفت که در خیلی از شهرها و استان‌های ایران افتخار تدریس به فرزندان ایران را داشته است و خدا را گواه می‌گرفت که انگیزه‌اش فقط و فقط تعلیم و تعلّم به همین بچه‌های بی‌پناه و وامانده است. از همان روزی هم که آمد، مدام از نظام آموزشی به‌به و چه‌چه می‌کرد و سعی می‌کرد راهکارهای جدیدی را که حاصل سال‌ها تلاش و خون دل خوردنش در اقصی نقاط ایران است بی‌هیچ چشم‌داشتی در اختیار مدیر و معاون مدرسه و باقی معلم‌ها بگذارد. ترس بازرس را هم خودش به دل بقیه انداخته بود. می‌گفت: –      «حواس‌تان را خیلی جمع کنید. من توی این سال‌ها با بازرس ویژه‌یی آشنا شده‌ام که برخلاف بقیه بازرس‌ها که از چندروز قبل به همه اعلام آماده‌باش می‌دهند، بی‌خبر و بی‌سر و صدا به مدارس شهرهای مختلف سر می‌زند و آن‌قدر توی کارش دقیق و وسواسی‌ست که به قول معروف مو را از ماست بیرون می‌کشد.» آن‌قدر قضیه این بازرس را مهم و سلطنتی جلوه داده بود که وقتی حرف از بازرس می‌شد رنگ صورت مدیر مثل گچ دیوار سفید می‌شد. هربار هم که بقیه سعی می‌کردند اسمی، نامی، ته‌چهره‌یی چیزی درباره همان بازرس دستگیرشان شود از جواب دادن طفره می‌رفت و می‌گفت: –      «می‌آید بالاخره، می‌آید. بالاخره بعد از این همه سال کمی با این بازرس اُخت شده‌ام و هرازگاهی احوالی از من می‌پرسد، این بار که سراغم را گرفت حتماً ازش می‌پرسم که برنامه‌ی ویژه‌اش برای این مدرسه در چه تاریخی است.» سر همین قضیه بازرس رنگ در و دیوار مدرسه و وضعیت سوراخ‌های…

داستان کوتاه «هوایی‌ها»

خورشیدِ بی‌رمق، پشت ابرهای خاکستریِ رنگ‌پریده از بالای کوچه‌های تنگ و خاکی شهر می‌گذشت. تابلوی حلبی کهنه‌ی مدرسه‌ی دخترانه با رنگ آبی زمینه و خط نستعلیق ناشیانه‌یی بر سردر آن آویزان بود. جلو در، درست زیر تابلو لامپ شکسته و خاک‌آلودی توی هوا تاب می‌خورد. گاهی باد می‌آمد و حباب شیشه‌یی لامپ را تا نزدیک دروازه می‌کشاند و بعد خودش را تا میله‌ی بسکتبال گوشه‌ی حیاط می‌رساند. توی حیاط خبری از بچه‌ها نبود. توی دفتر «خانم تقوی» مدیر مدرسه دو دستش را پشت کمرش گرده کرده، با مقنعه و چادر گَل و گشادی که به تن داشت جلو پنجره‌ رژه می‌رفت و زیرچشمی مسیر برگ‌ها که توی حیاط این طرف و آن طرف می‌رفتند را می‌پایید. باد از صبح تندتر شده بود و گرد و خاکِ توی هوا همه‌جا را خاکستری کرده بود. از پنجره‌ی دفتر تمام حیاط پیدا بود و از درِ بوفه و دروازه‌ی ورود و خروج، تا توالت و آب‌خوری همه توی قاب پنجره جا می‌شدند: –      «یعنی چی؟ یعنی چی؟ من متوجه نمی‌شم. این دیگه چه مسخره‌بازی‌ایه. اولیای همه‌شونو می‌کشونم مدرسه. ازین برنامه‌ها نداشتیم اینجا. سال به سال بدتر میشه ماشالله…» بعد از همان‌جا راهش را کج می‌کرد به سر میز خودش می‌رسید و بی‌خود تقویم را روی میز جابجا می‌کرد و دوباره تا جلوِ پنجره رژه می‌رفت. «نصرتی» آبدارچی ریزه‌اندام مدرسه با مانتوی کهنه و مقنعه‌ی سیاهی که به زور دور سرش جا گرفته بود سینی چای را با ترس و لرز توی دفتر آورد و همین که خواست آب اضافه‌ی نعلبکی را بگیرد و آنرا روی میز بگذارد حواسش پرت شد و نعلبکی با سر و صدا روی میز مدیر –مثل سکه‌یی که از چرخش باز می‌ایستاد- چرخ خورد و چرخ خورد و متوقف شد. استکان را که روی نعلبکی کوبید، کمرش را راست کرد و گفت: –      «خانوم مدیر! مثل اینکه یکی از…