رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

من و زن‌م (هجده) – آدم بـرفـی

دل‌م می‌خواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردن‌م بپیچم. یک دست دست‌کش چرمی بزرگ را توی دست‌م فرو کنم، با آن دستِ زن‌م را بگیرم و یک‌راست از برف‌های کف حیاط آدم برفی درست کنم. دل‌م می‌خواهد با زن‌م آدم برفی درست کنم. بعضی کارها برای بعضی وقت‌هاست. بعضی کارها برای با «بعضی افراد» انجام دادن. از یک جایی به بعد بعضی کارها را نه می‌شود با برادر و خواهر انجام داد، نه با بابا و مامان و نه با پدر و مادر. با هیچ‌کدام نمی‌شود. عین بازی کردن با یک بچه‌ی ننر و زودرنج است. مطمئنا خودت لذت نمی‌بری. فقط برای شادی دل این و آن سعی می‌کنی خودت را شاد و خوش‌حال نشان دهی؛ مثلا درست جلوِ چشم‌های پدرت برف‌ها را پارو کنی و یک گلوله‌ی برفی را محکم توی دیوار بکوبی تا لب‌خند پر رنگ پدر و چشم‌های بزرگ‌سالانه‌ی مادر در حین تماشای بچه‌اش کنارت باشد. بعضی کارها همین‌قدر مسخره بنظر می‌آیند. بی‌هیچ لذتی. بی‌هیچ چیزی. یک خلاء بزرگ. از یک جایی به بعد حتا پیاده زیر برف راه رفتن هم «پایه» می‌خواهد. نه تنها می‌شود مسیری طولانی را گز کرد، نه پدری و مادری و رفیقی به پای قدم‌های تو اسیر می‌شوند.c8z5yyp6hia7eo0w02k
توی حیاط تا زانو برف نشسته است. حیاط نورانی‌تر، کوچه‌ها روشن‌تر و خیابان‌ها طلایی شده‌اند. انگار همه‌چیز با همه‌ی‌وقت‌ها متفاوت شده است. زن‌م توی خانه کنار بخاری، با رادیوی قراضه‌یی کلنجار می‌رود. برف با همه‌ی خوبی‌هایش ارتباط آدم با دنیا را به سبک و سیاق کلاسیک‌ش می‌رساند.
– «عوض انگلولک کردن اون پاشو بریم یه مشت برف بکوبم تو صورت‌ت، بخندیم.»
– «غلط کردی! برف بزنی به من بخندی؟ من الان حال و حوصله‌شو ندارم. سردمه. می‌خوام رادیو گوش کنم ببینم دنیا چه خبره.»
– «دنیا هیچ‌خبری نیست. یا جنگه، یا پول اینو و اونو فردا پس‌فردا می‌دن یا فردا مصادف با فلان روز و بهمان روزه. پاشو بریم.»
بی‌این‌که منتظر جواب «اوهوم» زن‌م بمانم دنبال جوراب و دست‌کش و شال‌گردن‌م می‌گردم. زن‌م هنوز دنبال صدای قابل شنیدنی از توی رادیو است. او بی‌اعتنا به من و من بی‌اعتنا به او خودم را کنار برف‌های حیاط می‌رسانم. یک مشت گلوله‌ی برفی را چنگ می‌زنم و توی دست‌م مخفی می‌کنم. سریع توی اتاق بر می‌گردم.
– «به زور متوسل شم یا با زبون خوش میای آدم برفی درست کنیم؟»
زن‌م سرش را که بلند کرد، همین که چشم‌ش به گلوله‌ی برف توی دست‌م افتاد جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش را توی سینه‌ش جمع کرد:
– «اگه بزنی له‌ت می‌کنم.»

من و زن‌م (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد چند دقیقه او را در آغوش خودت بگیری تا آرام شوی. نرم نرم بوی داغ تن‌ش را که از گرمای تازه‌ی تن‌ش بیرون می‌آید استنشاق کنی و آرام شوی؛ اما بعضی وقت‌هاست که هیچ کدام از این‌ها آرام‌ت نمی‌کند. انگار جای چیز وحشتناکی خالی‌ست.
توی قلب آدم گاهی یک غم فشرده‌ و مچاله‌شده جاخوش می‌کند. این باید چیزی شبیه به عشق باشد. از همان حالت‌ها که نمی‌دانی چه کنی؟ یادت نمی‌آید تازه سیگارت را خاموش کرده‌ای یا تازه می‌خواستی که سیگار بکشی؟ نمی‌دانی رفته‌ای یا تازه از رفتن برگشته‌ای. من در احساسی که به زن‌م دارم همین‌طورم. کافی‌ست کمی بین دیدن او وقفه بیفتد. چیزی غریب در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند.MatiasTroncoso_901
زن‌ من همیشه برای من پشت ویترین پر زرق و برقی بوده است. درست مثل دوچرخه‌یی پشت ویترین دوچرخه‌فروشی در نگاه من؛ یا نگین انگشتری درخشانی در پشت ویترین مغازه‌یی در نگاه زن‌م. همیشه او را داشته‌ام. از تماشای او لذت برده‌ام. او را با خودم دیده‌ام و تصور کردم اما عملا هیچ‌وقت با او نبوده‌ام و هیچ‌وقت او را درست و حسابی ندیده‌ام. یک تناقض بزرگ از یک خاطره‌ی کوچک. یک سرشت حجاری شده در مغز آدم. یک سرنوشت نوشته‌شده، با دست‌خط بی‌تجربه‌ی کسی…
خودم که به خاطرم نیست؛ اما مادرم هنوز با دل‌خوشی خاطرات‌مان را مثال می‌زند. این‌را قبلا هم گفته بودم؛ اما باید این غم‌نامه را دوباره بنویسم. شاید من «همیشه» «همه‌چیز» را در «همه‌حال» و برای «همیشه‌ام» می‌خواستم. یا شاید همیشه «چیزها» را «همان لحظه» می‌خواستم. یا فقط «همه‌چیز» را «می‌خواستم». همه‌چیز را و همه‌چیز را. شاید حق با او بود. صدای او در گوش من چیزها را همیشه خریدنی و به‌دست آوردنی نشان نمی‌داد. چیزهای‌ناخریدنی. چیزهای دیدنی. چیزهای فقط تماشاکردنی.

من و زن‌م (شانزده) – با موهای رنگ شده

دست می‌کنم توی جیب‌م. کلید را بیرون می‌آورم و توی قفل می‌چرخانم. یک ردیف پله‌ی سفید سنگی را با خسته‌گی بالا می‌روم. درِ اصلی خانه روبه‌روی من است. کلید هنوز توی دست‌م است. زحمت دوباره دست به جیب شدن را متحمل نمی‌شوم. در که باز می‌شود سعی می‌کنم با اولین و سریع‌ترین نگاه حجم همیشه‌گی زن‌م را توی فضای خانه پیدا کنم:
– «سلاااام. من اومدم؛ و البته خوش اومدم»
زن‌م روی مبل مشغول ورق‌زدن مجله است. بلند می‌شود دور و برم می‌چرخد؛ سری به آشپزخانه می‌زند. چای دم می‌کند. خودش را مشغول رتق و فتق نشان می‌دهد. یک‌بند حرف می‌زند. سعی می‌کند تمام اتفاقات چند ساعات گذشته را با جزئیات هرچه تمام‌تر به اطلاع من برساند. حدس می‌زنم که موهایش را رنگ کرده باشد؛ یعنی مطمئن‌ام؛ اما فرصت نمی‌دهد تا درباره‌ی این مساله چیزی بگویم. شاید بهتر باشد خودش این موضوع را پیش بکشد.ا6
زن‌م می‌گوید:
– «نرگس خانومو امروز تو فروشگاه دیدم. می‌گفت یه شامپوی جدید اومده واسه موهای من خوبه. این‌ورا نتونستم پیداش کنم. برام می‌خریش؟»
من می‌گویم:
– «باشه. اسم‌شو می‌دونی؟ اسم درست‌شو بگوها. نشه برم مسخره‌م کنن»
وقتی درباره‌ی شامپو حرف می‌زد، چشم‌هایش برق می‌زد؛ اما وقتی صحبت از اسم شامپو شد، دمق شد. خیال می‌کرد می‌تواند با گوشه و کنایه و دادن سرنخ من‌را متوجه تغییرات اساسی در رنگ و فرم موهایش کند. من اما متوجه شده‌ام. فقط به روی خودم نمی‌آورم. دل‌م می‌خواهد مثل یک بچه از روی لج و لج‌بازی خودش را به آب و آتش بزند تا این موضوع را به من بفهماند. تا شاید از من جوری که خودش دوست دارد حرف بکشد. دل‌م می‌خواهد همه ترفندهای نازک زنانه‌اش را رو کند. می‌خواهم حالات این‌چنینی‌اش را پیش‌بینی کنم. می‌خواهم ببینم چه‌طور می‌تواند دروغ بگوید. یا سرنخ بدهد و وانمود کند که چیزی نمی‌داند.
چندین و چند بار دست می‌برد توی موهایش و آن‌ها را زیر و رو می‌کند. می‌گوید:
– «فکر کنم شوفاژ توی حموم خراب شده باشه. یخ کردم امروز تو حموم. نمی‌خوای درست‌ش کنی؟»
– «چرا درست‌ش می‌کنم. حموم رفته بودی؟ عافیت باشه. نه! «عافیت باشه» واسه عطسه کردنه. صحت آب گرم! ایشالله حمام دامادی بری»
– «مسخره. برو خودتو مسخره کن»
– «مسخره چیه بابا. من از همین‌جا بهت خسته نباشید می‌گم که رفتی حمام. اصلا مشکوک می‌زنیا. چیزی شدی؟»
– «خودت چی فکر می‌کنی؟»

داستان کوتاه «میثم»

تا جایی که یادم می‌آید همین‌طور بود. وقتی دبستانی بودم یا در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس می‌خواندم همیشه کلاس‌بالایی‌ها یاغی و گردن‌کلفت بودند. طوری که نمی‌شد به‌شان گفت بالای چشم‌تان ابروست. اگر هم می‌گفتی تکلیف مشخص بود: زنگِ آخر؛ دمِ در ایستاده بودند. وقتی هم که وارد دانشگاه شدم اوضاع همین‌طور بود. بُرشی که ترم بالایی‌ها بر اساس روابط خودشان داشتند، هیچ کس دیگری نداشت. راحت سر به سرِ استاد می‌گذاشتند و استاد هم با آنها راحت بود. نه می‌شد با آنها رفاقت کرد و نه سر به سرشان گذاشت. چون استاد با چند توپ و تشر و نمره‌ی پایین جبران می‌کرد. دوران خدمت سربازی هم همین‌طور بود. پایه‌بالایی‌ها قلدر بودند و منِ تازه‌وارد همیشه مظلوم و معصوم. حالا هم که توی مدرسه به حکم دبیر کلاس ریاضی نشسته‌ام اوضاع‌م همین‌طورست. اما نمی‌دانم دلیل‌ش چه بود از همان دوران ابتدایی تا همین حالا هر وقت که در مدرسه و در آن اجتماعات کوچک آن‌قدر می‌گذشت که می‌توانستم وارث رفتار، عادات و قدرت قدیمی‌ها باشم همه‌چیز بهم می‌ریخت. تمام هم‌دوره‌یی‌های من تو سری‌خورده، مظلوم و بی‌دست و پا بودند. در مقابل تمام دانش‌آموزان کلاس اولی و تازه‌واردی که می‌آمدند قُلدری می‌کردند. شما که غریبه نیستید؛ من و دوستان‌م هم حسابی ازشان حساب می‌بردیم. دوران دانشگاه و خدمت هم همین‌طور بود. حالا هم که کارمند دولت شده‌ام و در دبیرستان دولتی تدریس می‌کنم وضع و اوضاع‌م نسبت به دبیرهای سابقه‌دار آموزش و پرورش همین‌طور است. بدبختانه با این 7-8 سال سابقه‌ی کاری نسبت به خانم رحیمی که هنوز مهر مدرک‌ش خشک هم نشده آدم بی‌تجربه‌یی به حساب می‌آیم. نمی‌توانم این اوضاع را گردن خودم بیندازم و خودم را مقصر بدانم. چون حالا توی این چند سال به راز این موضوع پی برده‌ام. شرایط کاری من و درسی که تدریس می‌کنم طوری‌ست که با تمام دانش‌آموزان دبیرستان سر و کله می‌زنم و…

من و زن‌م (پانزده) – گریه کن تا موهایت را شانه کنم

گریه‌هایت را برای شانه کردن دوست دارم
باید خیلی سنگ‌دل باشم. شاید هم نوع خاصی از جنون را با خود حمل می‌کنم. یا شاید چه‌فرونی یا چه‌زخیسم یا چیزی مثل این‌ها باشم؛ اما با همه این‌ها با دیدن چشمان شناور در اشک زن‌م احساس به‌خصوصی به من دست می‌دهد. طوری است که گاهی از گریه‌کردن‌های او من هم غمگین و کلافه و یا عصبانی می‌شوم؛ اما بیش‌تر اوقات بر عکس تنها «لذت می‌برم.»
زن‌م می‌گوید:
– «دوست داری اشک منو دربیاری؟ نه؟ کیف می‌کنی گریه کنم؟»Shoulder_to_cry_on_by_LJ5784
– «نه عزیزم. این چه حرفیه. من دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم. فقط وقتی اشکاتو می‌بینم یه حسی بهم دست می‌ده»
– «مثلا چه حسی داره ببینی یکی داره به‌خاطر غصه‌ش گریه می‌کنه؟»
– «دقیقا نمی‌دونم. یه جور حس قدرت الکی و مسخره یا یه چی مثل این؟»
– «مسخره! مثلا فکر کردی من ازت ترسیدم که گریه می‌کنم؟»
– «نه‌این‌که ترسیده باشی. فقط به من احساس قدرت دست می‌ده. یه چیز نشئه کننده تو وجودم حرکت می‌کنه»
– «خیلی بد جنسی. خیلی ازت بدم میاد»
– «اِه؟! غلط کردی بدت میاد. خیلی هم دل‌ت بخواد. شوهر به این خوبی. آقا بالاسر به این ماهی…»
– «اوه. اوه. آقارو… زود باش بغل‌م کن. دو تا هم بوس‌م می‌کنی تا از دل‌م دربیاری»
زن‌م گاهی گریه می‌کند. چه غمگین باشد و چه نباشد. با شادی‌هایش بغض می‌کند؛ با غصه‌هایش اشک می‌ریزد. با نگرانی‌هایش چشم‌هایش خیس می‌شود. با من اما همیشه می‌خندد. زن‌م می‌خندد. لب‌خند می‌زند. گونه‌هایش برجسته‌تر می‌شود. چشم‌هایش باریک‌تر. او همیشه لب‌خند می‌زند. من زن‌م را دوست دارم.
من از شانه کردن مو خوش‌م می‌آید. گرچه فن و فنون این‌کار را درست و حسابی بلد نیستم. یا نمی‌دانم با یک مشت موی گره خورده‌ی سیاه چه باید بکنم؛ اما خوش‌م می‌آید. دوست دارم موهای زن‌م را شانه کنم. بنشانم‌ش جلو خودم. مثل یک عروسک بزرگ با او تا کنم. موهایش را آزاد و رها دور تا دور صورت‌ش شانه کنم. یا همه را بریزم روی چشم‌هایش. یا همه‌ی موهایش را پشت سرش گره کنم. بیش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم که از این حالت بیش‌تر خوش‌م می‌آید. هیچ‌وقت نفهمیدم اسم این مدل لعنتی چیست. دست کم هرچه‌قدر که این‌طرف و آن‌طرف به دنبال اسم آن بودم نتیجه‌یی نگرفتم. میانه‌ی موهایش را با یک کش درست پشت سرش جمع می‌کند و باقی موها مثل نرم‌ترین و سبک‌ترین آبشارها از آن‌جا پایین می‌ریزد. وقتی که از این گوشه اتاق به آن گوشه‌ی اتاق می‌رود یا وقتی که کمی صورت‌ش را کج و راست می‌کند درست وقتی که آن آبشار توفانی می‌شود دل‌م می‌خواهد یک‌راست شیرجه بروم توی آبشار و همان‌جا تا ابد بمانم. این هم به من حس به‌خصوصی می‌دهد. یک حس کم‌وبیش کثیف و بیش‌ از اندازه رومانتیک و پست و حال بهم زن؛ اما من از این چیزها خوش‌م می‌آید. من زن‌م را با تمام این خصلت‌ها دوست دارم. زن من باید چیزی شبیه به همه‌ی این‌ها باشد. من زن‌م را با این خیال‌ها می‌شناسم. او در من شوق زنده‌گی است. یافتن او و به تصویر کشیدن‌ش کار همیشه‌ی من خواهد بود. من همیشه در خیال جست و جوی زن‌م خواهم ماند.

من و زن‌م (چهارده) – یک تصویر کم‌رنگ گاهی پُر رنگ می‌شود

احساس می‌کنم دوباره دچار برق‌گرفته‌گی شده باشم. فقط چند ثانیه طول کشید. حتا کم‌تر از زمانی که به انگشت دست‌های خودت نگاه کنی و مطمئن شوی که واقعا 10 انگشت آن‌جاست. چند ثانیه‌ی ناقابل. حالا اما سعی می‌کنم چشمان‌م را ببندم و دوباره مرور کنم. چیز زیادی نمی‌بینم. شاید برای اولین بار بود که آن‌ها را می‌دید. طوری لب و صورت‌ش را کج کرد که انگار می‌خواست بگوید:
– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»
و بعد پشت دیوار ناپدید شد. من لب‌خند زده بودم. واقعا نمی‌دانم چرا. آیا لب‌خند زدن من باعث شده بود که او به‌نظر برسد این سوال را از خود پرسیده؟ یا چون به نظرم رسید که این سوال را از خودش پرسیده لب‌خند زده بودم؟ بعضی چیزها را نمی‌شود به خاطر سپرد.
زن‌م اصرار دارد که بداند برای اولین بار چه‌طور عاشق او شدم. عجیب نیست؟ نمی‌دانم! هر چه‌قدر که به خودم فشار می‌آورم چیزی به خاطرم نمی‌آید. چیزی در ذهن‌م نیست. مثل تصاویر گنگ و مبهمی که آدم ممکن است در خواب ببیند. از همان تصویرها که کارگردانان زیادی سعی کرده‌اند درست و حسابی نشان‌ش بدهند: ناگهان روی همه‌چیز و همه‌جا هاله‌یی از مه فرود می‌آید. حرکت‌ آدم‌ها در خیابان آهسته می‌شود. گلوله‌های سبک و سفید برف توی هوا تاب می‌خورند و نرم‌تر و گرم‌تر از هرچیزی که بشود تصورش را کرد به زمین می‌افتند. بعد بین نگاه دو نفر آدم یک جرقه‌ی خفیفِ نادیدنی اتفاق می‌افتد و صدای فیلم کم‌کم محو می‌شود. چند لحظه سکوت و بعد فِید تصویر در سفیدی مطلق. احتمالا چیزی شبیه به همین هاست.Reto_Trip_063
اما من چیزی به خاطرم نیست. نه دانه‌های برف، نه مهِ کم‌رنگ خیابان و نه هیچ‌ جرقه‌ی خفیف و نه هیچ سکوتی. فقط یک دهان کج و معوج که انگار می‌خواست با تمام عضلات صورت‌ش بگوید:
– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»
قدیم‌ترها همیشه از خودم سوال می‌کردم چه‌طور عشق اتفاق می‌افتد؛ اما حالا می‌دانم. «عشق همیشه قبلا اتفاق افتاده است.» فقط ما یادمان نمی‌آید. به خاطر نمی‌آوریم.
زن‌م می‌گوید:
– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا عاشق یکی دیگه بودی بعد اومدی با من؟»
من می‌گویم:
– «نه بابا! منظورم اینه که مثلا من توی ذهن‌م از عشق یه تصوری دارم، یه ذهنیتی از عشق و معشوق توی وجودم هست و وقتی اون رویاها و اون خواسته‌ها تو کسی نمود پیدا می‌کنه آدم فکر می‌کنه عشق اون لحظه اتفاق می‌افته. در صورتی که عشق قبلا اتفاق افتاده.
زن‌م در حالی که سعی می‌کند عصبانیت و حسادت‌ش را پنهان کند می‌گوید:
– «خب بگو عاشق یکی دیگه بودم، بعد تورو دیدم از تو هم خوش‌م اومد دیگه.»
من می‌گویم:
– «نه!!! ببین توضیح دادن‌ش خیلی سخته…»
زن‌م توی حرف‌م می‌پرد:
– «خب اصلا نمی‌خواد بگی. حالا که سخته‌ته اصلا نمی‌خوام بشنوی. منِ ساده‌رو بگو…»

من و زن‌م (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌انگیزی دارد

از زن‌م خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دست‌م می‌گرفتم و به سمت‌ خودم می‌کشاندم‌ش. زن‌م درست همین‌طور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قله‌ی افتخار زنده‌گی‌ام، توی هوهوی باد تکان می‌خورد. موهایش توی عکس دیدنی‌تر بود. وقتی کنار هم بودیم این‌قدر به او دقیق نمی‌شدم. از شما چه پنهان دل‌م برایش MatiasTroncoso_901تنگ شده است. دل‌م می‌خواست گوشی تلفن‌ش را برمی‌داشت و یک‌راست بدون هیچ مقدمه‌یی شماره‌م را می‌گرفت و بی‌خود و بی‌جهت از من معذرت‌خواهی می‌کرد. دل‌م می‌خواست غرور لعنتی‌ش را می‌شکست. امروز چهارمین روزی‌ست که با هم قهر کرده‌ایم. من با او قهر کرده‌ام یا او با من فرقی نمی‌کند. ما با هم و هر دو با هم قهریم. من به جز او با خودم هم قهر کرده‌ام. از دست خودم و از دست او دل‌خورم. گاهی دل‌م می‌خواهد عشق‌ش را به من ثابت کند. گفتن جمله‌ی دوست‌ت دارم و برای‌ت می‌میرم و این‌ها جز یک مشت حرف کم‌رنگ چیز دیگری نیستند. دل‌م می‌خواست خودش را به من تحمیل می‌کرد. آویزان‌م می‌شد. گریه می‌کرد. التماس می‌کرد. حتا شاید به پایم می‌افتاد. از من می‌خواست که با او مهربان‌تر باشم؛ اما نشد. هیچ‌کدام از این‌ها را نکرد و نگفت. یک‌راست از خانه رفت و در را پشت سرش آرام بست. ای‌کاش در را پشت سرش محکم بهم می‌کوبید. حتا این‌کار را هم نکرد.
یک روز تمام فکرم مشغول این بود که آیا برای او بی‌اهمیت بودم؟ چرا برای عشقی که از آن دم می‌زد هیچ تلاشی نکرد. همین‌طور بی‌خیال و بی‌تفاوت من و خودش را به حال خودمان گذاشت. نمی‌دانم کدام احمقی این حرف را توی سر زن‌م چپانده بود که باید عشق‌ت را آزاد کنی. اگر به سمت تو برگشت از اول متعلق به تو بوده و اگر نه جز یک هوس چیز دیگری نبوده. دل‌م می‌خواست آن آدم را می‌دیدم. راست جلویش می‌ایستادم و با مشت محکم توی دماغ‌ش می‌کوبیدم. بلند سرش داد می‌کشیدم که:
– «احمق! دیوانه! روانی! مگه آدم‌ها اسباب‌بازی‌اند؟ مگه عشق موشِ آزمایش‌گاهیه؟ چرا باید عشق من از هم‌چین امتحان مسخره‌یی پیروز و سرفراز بیرون بیاد؟ هان؟»
و او بریده بریده بخواهد بگوید:
– «من… من… فقط منظورم…»
و من امان‌ش ندهم:
– «آخه بی‌شعور. نگفتی ملت این‌حرفارو باور می‌کنن؟ چرا با زنده‌گی آدما بازی کردی؟ می‌دونی؟ کار تو هم مثل کار کساییه که شایعه درست می‌کنند و بعد می‌شینن به ریش آدمایی که اون شایعه‌رو باور کردن می‌خندن. تو هیچ می‌فهمی با زنده‌گی من چه‌کار کردی؟»