دلم میخواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردنم بپیچم. یک دست دستکش چرمی بزرگ را توی دستم فرو کنم، با آن دستِ زنم را بگیرم و یکراست از برفهای کف حیاط آدم برفی درست کنم. دلم میخواهد با زنم آدم برفی درست کنم. بعضی کارها برای بعضی وقتهاست. بعضی کارها برای با «بعضی افراد» انجام دادن. از یک جایی به بعد بعضی کارها را نه میشود با برادر و خواهر انجام داد، نه با بابا و مامان و نه با پدر و مادر. با هیچکدام نمیشود. عین بازی کردن با یک بچهی ننر و زودرنج است. مطمئنا خودت لذت نمیبری. فقط برای شادی دل این و آن سعی میکنی خودت را شاد و خوشحال نشان دهی؛ مثلا درست جلوِ چشمهای پدرت برفها را پارو کنی و یک گلولهی برفی را محکم توی دیوار بکوبی تا لبخند پر رنگ پدر و چشمهای بزرگسالانهی مادر در حین تماشای بچهاش کنارت باشد. بعضی کارها همینقدر مسخره بنظر میآیند. بیهیچ لذتی. بیهیچ چیزی. یک خلاء بزرگ. از یک جایی به بعد حتا پیاده زیر برف راه رفتن هم «پایه» میخواهد. نه تنها میشود مسیری طولانی را گز کرد، نه پدری و مادری و رفیقی به پای قدمهای تو اسیر میشوند.
توی حیاط تا زانو برف نشسته است. حیاط نورانیتر، کوچهها روشنتر و خیابانها طلایی شدهاند. انگار همهچیز با همهیوقتها متفاوت شده است. زنم توی خانه کنار بخاری، با رادیوی قراضهیی کلنجار میرود. برف با همهی خوبیهایش ارتباط آدم با دنیا را به سبک و سیاق کلاسیکش میرساند.
– «عوض انگلولک کردن اون پاشو بریم یه مشت برف بکوبم تو صورتت، بخندیم.»
– «غلط کردی! برف بزنی به من بخندی؟ من الان حال و حوصلهشو ندارم. سردمه. میخوام رادیو گوش کنم ببینم دنیا چه خبره.»
– «دنیا هیچخبری نیست. یا جنگه، یا پول اینو و اونو فردا پسفردا میدن یا فردا مصادف با فلان روز و بهمان روزه. پاشو بریم.»
بیاینکه منتظر جواب «اوهوم» زنم بمانم دنبال جوراب و دستکش و شالگردنم میگردم. زنم هنوز دنبال صدای قابل شنیدنی از توی رادیو است. او بیاعتنا به من و من بیاعتنا به او خودم را کنار برفهای حیاط میرسانم. یک مشت گلولهی برفی را چنگ میزنم و توی دستم مخفی میکنم. سریع توی اتاق بر میگردم.
– «به زور متوسل شم یا با زبون خوش میای آدم برفی درست کنیم؟»
زنم سرش را که بلند کرد، همین که چشمش به گلولهی برف توی دستم افتاد جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش را توی سینهش جمع کرد:
– «اگه بزنی لهت میکنم.»
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر











