گاهی دلم میخواهد از زنم نقاشی بکشم. مچ دستم را درست جلوِ صورتش دراز کنم و دکمهی پاوز خیالی را فشار دهم. دلم میخواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دلم میخواهد همان لحظه که سوراخ بینیش موقع نفس کشیدن برآمده میشود متوقف شود. یک جایی میان کج و راستی لبهایش وقتی میخواهد بفهماند که موضوع مورد بحث برایش تفاوتی ندارد. یا یک لحظهی دیگر موقع بیخیالیش با آن حالت غریب گردنش. گاهی عجیب دلم میخواهد نقاش بودم. یک مشت کاغذ کاهی زرد و قهوهیی را روی پای راستم میگذاشتم و با کنج نوک مداد تند و تند روی کاغذ خط خطی میکردم. چشمهایم را ریز و درشت میکردم. ادا و اطفار حرفهییها را به خودم میگرفتم و طوری که انگار حواسم به هیچکس و هیچجا نیست نقاشی میکردم.
– هنوز تمام نشد؟ گردنم درد گرفتهها. خسته شدم. زود باش.
من جوابش را نمیدهم. انگار که خیلی در کارم جدی شدهام. به یک جایی پشت صورت زنم نگاه میکنم و دستم روی کاغذ حرکت میکند. فقط گاهی نگاهم را بر میگردانم تا ببینم چه کشیدهام.
نتیجهی کار البته مهم نیست: یک مشت خطوط کج و بیاندازه آماتوری که روی کاغذ جاخوش کرده است. اینها مهم نیست. مهم این است که من گاهی دلم میخواهد نقاش باشم. دلم میخواهد گاهی شاعر (تر) باشم و همهی اینها به یک سوژهی ناب زنانه نیاز دارد. زنم سعی میکند خودش را بیتفاوت نشان بدهد؛ اما در جمع دوستان و غریبهها، مخصوصا با کسانی که حس رقابت و چشمدرآوری دارد حتما با بیان این موضوع مقدمات افتخار به خودش را فراهم میکند.
دستهایش را با جسارت در هوا تکان میدهد و با حالت خجالت و وسواس میگوید:
– «خسته شدم از دستش. مدام منو مینشونه جلوِ خودش و عین دیوونهها بهم زُل میزنه. میگه: «اندام و چهرهت واسه نقاشی فوقالعادهست». میگه: «یه حالتی توی چشمات هست که توی هیچ زنِ دیگهیی ندیدم.» میام از خونه برم بیرون میبینم روی پادری توی کاغذ چهارتا شده واسهم شعر نوشته. بعضی اوقات میزنه به سرش و عین هنرپیشههای تئائر هملت و ژولیو و نمیدونم چیچی حرفهای قلمبه سلمبه میزنه.»
و دوستش از حرص دندانش را بهم فشار میدهد و برای اینکه از ارزش این موضوع کم بکند میگوید:
– «اتفاقا یکیرو میشناختم تقریبا همینجوری بود. آخرش زد سر زنش هوو آورد و با هووئه دوتایی زنهرو کشتن. آخرشهم کارش به دیوونهخونه کشید. ناراحت نشیا. الهی من قربونت برم. من شماره یکی از دوستای خیلی خیلی نزدیک شوهرمو بهت میدم که دکتره. روانشناس فوقالعادهییه. به آقام میگم به دوستش زنگ بزنه سفارشتونو بکنه. حتما با شوهرت بهش یه سر بزنین. این رفتاراش طبیعی نیست. میترسم یه بلایی دست دوست عزیز و خوشگل من بیاره.»
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر








