رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

من و زن‌م (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر می‌شوم

گاهی دل‌م می‌خواهد از زن‌م نقاشی بکشم. مچ دست‌م را درست جلوِ صورت‌ش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دل‌م می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دل‌م می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینی‌ش موقع نفس کشیدن برآمده می‌شود متوقف‌ شود. یک جایی میان کج و راستی لب‌هایش وقتی می‌خواهد بفهماند که موضوع مورد بحث برایش تفاوتی ندارد. یا یک لحظه‌ی دیگر موقع بی‌خیالی‌ش ‌با آن حالت غریب گردن‌ش. گاهی عجیب دل‌م می‌خواهد نقاش بودم. یک مشت کاغذ کاهی زرد و قهوه‌یی را روی پای راست‌م می‌گذاشتم و با کنج نوک مداد تند و تند روی کاغذ خط خطی می‌کردم. چشم‌هایم را ریز و درشت می‌کردم. ادا و اطفار حرفه‌یی‌ها را به خودم می‌گرفتم و طوری که انگار حواس‌م به هیچ‌کس و هیچ‌جا نیست نقاشی می‌کردم.
– هنوز تمام نشد؟ گردن‌م درد گرفته‌ها. خسته‌ شدم. زود باش.
من جواب‌ش را نمی‌دهم. انگار که خیلی در کارم جدی شده‌ام. به یک جایی پشت صورت زن‌م نگاه می‌کنم و دست‌م روی کاغذ حرکت می‌کند. فقط گاهی نگاه‌م را بر می‌گردانم تا ببینم چه کشیده‌ام.fdgdf
نتیجه‌ی کار البته مهم نیست: یک مشت خطوط کج و بی‌اندازه آماتوری که روی کاغذ جاخوش کرده است. این‌ها مهم نیست. مهم این است که من گاهی دل‌م می‌خواهد نقاش باشم. دل‌م می‌خواهد گاهی شاعر (تر) باشم و همه‌ی این‌ها به یک سوژه‌ی ناب زنانه نیاز دارد. زن‌م سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد؛ اما در جمع دوستان و غریبه‌ها، مخصوصا با کسانی که حس رقابت و چشم‌درآوری دارد حتما با بیان این موضوع مقدمات افتخار به خودش را فراهم می‌کند.
دست‌هایش را با جسارت در هوا تکان می‌دهد و با حالت خجالت و وسواس می‌گوید:
– «خسته شدم از دست‌ش. مدام منو می‌نشونه جلوِ خودش و عین دیوونه‌ها بهم زُل می‌زنه. می‌گه: «اندام‌ و چهره‌ت واسه نقاشی فوق‌العاده‌ست». می‌گه: «یه حالتی توی چشمات هست که توی هیچ زنِ دیگه‌یی ندیدم.» میام از خونه برم بیرون می‌بینم روی پادری توی کاغذ چهارتا شده واسه‌م شعر نوشته. بعضی اوقات می‌زنه به سرش و عین هنرپیشه‌های تئائر هملت و ژولیو و نمی‌دونم چی‌چی حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زنه.»
و دوست‌ش از حرص دندان‌ش را بهم فشار می‌دهد و برای این‌که از ارزش این موضوع کم بکند می‌گوید:
– «اتفاقا یکی‌رو می‌شناختم تقریبا همین‌جوری بود. آخرش زد سر زن‌ش هوو آورد و با هووئه دوتایی زنه‌رو کشتن. آخرش‌هم کارش به دیوونه‌خونه کشید. ناراحت نشیا. الهی من قربون‌ت برم. من شماره یکی از دوستای خیلی خیلی نزدیک شوهرمو بهت می‌دم که دکتره. روان‌شناس فوق‌العاده‌ییه. به آقام می‌گم به دوست‌ش زنگ بزنه سفارش‌تونو بکنه. حتما با شوهرت به‌ش یه سر بزنین. این رفتاراش طبیعی نیست. می‌ترسم یه بلایی دست دوست عزیز و خوشگل من بیاره.»

من و زن‌م (یازده) – یک مقدار چیزهای ظاهری ناچیز

آدم‌ها همیشه افرادی را دور و بر خودشان جمع می‌کنند که نسبت به آن‌ها کشش داشته باشند. یک جور جاذبه یا یک نیروی نادیدنی عجیب انسان‌ها را به سمت هم می‌کشاند. رابطه‌ی من و زن‌م هم همین‌طور است. حداقل حالا می‌دانم که از لحاظ ظاهری چه‌چیزی یا چه خصوصیتی در او توجه من را جلب کرده یا بدتر از آن من‌را مجذوب خود کرده است.
– «آخه تو از چی من خوش‌ت اومده؟»
این سوالی‌ست که زن‌م دوست دارد پاسخ‌ش را با بیش‌ترین توضیحات و توصیفات بشود. یا پرسیده تا بداند که معیارهای من برای پسند ظاهری او هنوز به همان شدت قبل باقی ‌مانده‌اند یا نه.3
من هرگز زن‌م را از نزدیک ندیده‌ام؛ اما مطمئنم که وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود برای چند لحظه دهان‌ش نیمه‌باز رها می‌شود. مثل کند شدن زمان. مثل دیدن صحنه‌ی آهسته‌ی گل فلان بازیکن فوتبال؛ و یا سه دندان جلویی و بالایی‌ش از میان دهان نیمه‌بازش خودنمایی می‌کند. چند وقت پیش فهمیدم. مثل یک حالت غریب که آدم دچار شوک می‌شود فهمیدم. همان موقع فهمیدم. انگار از یک خواب نسبتا خوش بیدار شده باشم. تمام عکس‌ها و تصاویر زنان برهنه‌یی که از نوجوانی جمع کرده بودم همه در چندین و چند خصوصیت مشترک بودند و یکی از آن‌ها دهان نیمه‌باز و دو-سه دندان نمایان در دهان‌شان بود. همه مثل هم بودند. به یک حالت می‌خندیدند، موهایشان به یک فرم و یک شکل و چشم‌هایشان به یک شکل بود. اندام‌شان مثل هم و دست‌ها و پاهایشان شبیه هم بود.
– کجایی؟ نگفتی از چی من خوش‌ت اومده؟
– خب عرض‌م به حضور شما که… از همه‌چی‌ت. از خندیدن‌ت مثلا یا… از سوراخ دماغ‌ت یا…
با آرنج به تن‌م می‌کوبد و به شوخی می‌گوید:
– مسخره بازی دربیاری می‌کشمت‌ها… درست جواب بده ببینم.
– عزیزم از هیچی و همه‌چیت. من دوسِت دارم. همه چی‌تو دوست دارم؛ اما مثلا بعضی کارها هست که تو توی حالت طبیعی انجام‌شون می‌دی مثل نفس کشیدن… اگه من بهت بگم نفس کشیدن‌تو دوست دارم، هم یه کم مسخره‌ست هم دیگه تو اون‌جوری که من نفس کشیدن‌تو دوست داشتم نفس نمی‌کشی. برای همین مهم‌هاشو بهت نمی‌گم که از عمد یا غیر عمد برای بهتر کردن‌شون خراب‌شون نکنی.
– جونِ من بگو. خواهش می‌کنم. یه کوچولوشو بگو.

داستان کوتاه «یک شب برفی»

کمی از نیم‌شب گذشته بود. بادِ وحشی توی هوا می‌پیچید و دانه‌های ریز و درشت برف را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کرد. هوا سرد بود. از دو سه شبِ پیش هم سردتر شده بود. چند روزی بود که برف می‌بارید و فعلا خیالِ بند آمدن نداشت. آن‌طور می‌بارید که هنوز رد پای عابران توی کوچه و پیاده‌روها از کفش‌شان جدا نشده دوباره با برف آسمان پر می‌شد. توی اتاقک نگهبانی ساختمان بزرگی، آبِ توی سماور قل‌قل می‌کرد. وقتِ خواب نگهبان‌ِ شب بود اما او جلو بخاری ایستاده بود و دست‌هایش را گرم می‌کرد. گفت: –      «چای می‌خوری؟ هان؟ من خیال دارم برای خودم یکی بریزم. تو این هوا می‌چسبه. هان؟ نظرت چیه؟» مرد شانه‌یی بالا انداخت: –      «ام‌م‌م…. بدک نیست. آره.» از توی روزنامه‌های باطله یک جدول حل نشده پیدا کرده بود و حواسش گرم جدول بود و مداد را لای انگشت‌هایش تکان می‌داد. نگهبان دو استکان چرک از توی جاظرفی برداشت؛ سر و ته‌شان کرد که چند قطره آب داخل‌شان سرازیر شود. بالای بخاری گرم‌شان کرد و با تفنن داخل‌شان چای ریخت: –      «چه‌قدر دلم ‌می‌خواست الان می‌زدم بیرون و تو خیابونا پرسه می‌زدم. این‌قدر که پاهام یخ‌ کنند و لباسم رنگِ برف بشه.» استکان‌ها را روی میز گذاشت. مرد یک لحظه سرش را بلند کرد و دوباره توی جدول غرق شد. نگهبان ادامه داد: –      «اما حیف که نمی‌شه. دیشب که شیفت نبودم عین خیالمم نبود. اما امشب بد هوایی شدم. کاش می‌شد قید همه‌چیزو بزنم و برم تو خیابون.» استکان خودش را نیم‌دور روی میز چرخاند. خودش هم می‌دانست که هرگز این‌کار را نمی‌کند. فقط آرزوی این لحظه‌ش این بود. استکانش را برداشت؛ روی طاقچه‌ی کنار بخاری جا داد و دوباره دست‌هایش را بالای بخاری گرفت و به هم مالید: –      «بدجوری سرد شده. ولی می‌چسبه. آره. من که از زمستون بیش‌تر از تابستون و بقیه فصل‌ها…

من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

زن‌م در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. زن‌م البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد:TC-46934-MainIcon
– «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟»
– «نه! یادم رفت.»
– «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!»
مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست.
– «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسم‌ش.»
– «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.»
– «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.»
زن‌م در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند.
– «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟»
– «نه!»
مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد.
– «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.»
– «گفتم نه!»
– «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه ناراحت شدی بگو.»
– «خب معلومه که ناراحت شدم بهم فحش دادی.»
– «اِه؟ عزیزم؟ ناراحت شدی؟ فدای سرم که ناراحت شدی. می‌خواستی نشی. اصلا فدای سر کچل‌م که ناراحت شدی.»
به شوخی از دست‌ش نیشگون می‌گیرم و سریع فرار می‌کنم. زن‌م بالاخره تصمیم‌ش را می‌گیرد. یک قاشق چوبی را انتخاب کرده و با آن به دنبال من می‌دود:
– «دیوونه‌یِ عوضیِ آشغالِ بی‌شعور. الهی چلاق بشی که منو اذیت می‌کنی.»
– «به جان خودم اگه با اون قاشق منو بزنی، همونو فرو می‌کنم تو حلق‌ت.»
گوشه‌ی اتاق بهم رسیدیم. زودتر از این‌که بتواند کاری کند هر دو دست‌ش را محکم می‌چسبم و لب‌هایش را بی‌مقدمه می‌بوسم.

من و زن‌م (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

28درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. زن‌م اما این‌کار را دوست ندارد. گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبان‌م بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل زن‌م از سیگار خوش‌ش نمی‌آید.
– «چرا سیگار می‌کشی؟»
– «خب چون دوست دارم.»
– «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.»
زن‌م می‌داند که سیگار عمر عاشق‌ش را کوتاه می‌کند؛ اما بیش‌تر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانه‌یی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم.
– «من دوست‌ت دارم دیوونه. عاشق‌تم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آروم‌م می‌کنه.»
– «نخیر تو سیگارو بیش‌تر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار می‌ذاشتی.»
با دوست داشتن و عشق نمی‌شود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمی‌کند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد می‌شود چیزی را سال‌ها دوست داشت. عشق من و زن‌م همین‌طور است. من او را از روزی که دیده‌ام دوست داشته‌ام. مدام بی‌قرار و ناآرام چشم‌هایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. زن‌م لطافت بی‌اندازه‌ی انسان بودن است. ظریف در برابر بی‌توجهی‌ها و نامهربانی‌ها و مقاوم در برابر تمام اجتماع.
زن‌م زنده‌گی اجتماعی مناسبی دارد. او در راننده‌گی نمونه است. گاهی ترجیح می‌دهم او راننده باشد و من در کنار پنجره به بیرون نگاه کنم. تماشای پیاده‌روها و ویترین مغازه‌ها از داخل ماشین شاعرانه‌ترین چیز دنیاست.
من و زن‌م در گوش کردن به ترانه‌ها روش خاصی داریم. من ترانه‌های دل‌پسند خود را انتخاب کرده‌ام. زن‌م هم درست همین‌کار را کرده است. آن‌وقت تمام ترانه‌ها را در فلش مموری ریختیم و موقع پخش ترانه‌ها به صورت اتفاقی یکی را انتخاب می‌کنیم.
– «این نه… اینم نه… اینم نه… اینم خوب نیست… اَه اَه این که اصلا هیچی… آهان این خوبه.»
و او ترانه‌ی دوست‌داشتنی‌ش را پیدا می‌کند.
من گاهی به جای انتخاب ترانه‌ی مورد پسند خودم، ترانه‌ام را به او می‌بخشم. یا بدون این‌که متوجه شود ترانه‌ی مورد علاقه‌ی او را انتخاب می‌کنم؛ اما بیش‌تر اوقات ترجیح می‌دهم ترانه‌ی خودم را گوش کنم. هر چند که او آن‌را دوست نداشته باشد.
– «الان نوبت منه. حرف نباشه و گرنه می‌زنم کبودت می‌کنم.»

من و زن‌م (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی

توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط زن‌م خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خواب‌م نمی‌برد. گاهی از پشت بغل‌ش می‌کنم؛ گاهی به‌ش پشت می‌کنم؛ سرم را توی موهایش فرو می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم؛ اما هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد. وقتی که خواب‌م نمی‌برد، نمی‌برد. هیچ‌کاریش هم نمی‌شود کرد. احساس سنگینی غریبی می‌کنم. حال‌م خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیده‌ام که هر وقت این‌طور می‌شوم، آن‌شب را می‌بایست بی‌خوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تن‌ش بیارزد از من بیرون بزند. آن‌شب هم همین‌طور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خواب‌م نمی‌برد. تا این‌که بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهن‌م همین کار را کردم. جمله‌ها همین‌طور پشت هم می‌آمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی‌ را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیش‌ش کردم؛ به‌تر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار زن‌م دراز کشیده‌ام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جمله‌ها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقت‌شان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که:barbaracolepaintedladies3
– «نه این‌که دفعات قبلی از این یک خطی‌ها چیز به درد بخوری در آمد؟!»
خب! راست می‌گفتم. فردا حال و هوای‌م عوض می‌شد. گفتم حداقل گوشی موبایل‌م را بردارم و آن را بنویسم. شاید بقیه‌ش هم آمد. باز دیدم حس‌ش نیست. گوشی روی میز دو-سه‌ متر آن طرف‌تر بود. گفتم به درک! دوباره زن‌م را بغل زدم و قهر کردم. کمی بعد دیدم نه! فایده‌یی ندارد. همین‌طور قطار کلمات است که توی سرم رژه می‌روند. نشستم:
– «خودتون خواستین»
آرام از روی تخت پایین آمدم. زن‌م چرخید:
– «داری کجا می‌ری؟»
– «هیچ‌جا. بگیر بخواب. می‌خوام یه چیزی بنویسم»
– «اوهوم»
و زیر چشمی من را پایید.
سررسید را پیدا کردم. خوش‌بختانه خودکار لای برگ‌هایش بود. یک صفحه‌ی سفید پیدا کردم و… خب! جمله یادم نبود. کمی فکر کردم. چند کلمه‌ش یادم آمد. کمی ور رفتم کامل شد. نوشتم و نوشتم؛ اما همان چیزی نبود که در خواب و بیداری آمده بود. این‌ها را گفتم که بگویم زن‌م این‌ها را می‌فهمد. من با این که اکثرا چرند می‌نویسم اما نتوانستم عادت نوشتن را ترک کنم و معمولا وقت و بی‌وقت اگر چیزی به نظرم برسد می‌نویسم. حتا توی گوشی موبایل؛ روی بلیط سینما؛ روی همه‌چیز و هیچ‌وقت هم کاغذ و قلم همراه‌م نیست؛ اما به ندرت برای ثبت نوشته‌ها دچار مشکل می‌شوم.
من گاهی روی مبل می‌نشینم و ترانه‌یی از پخش کننده صدا به گوش‌م می‌رسم. تلویزیون خاموش است. زن‌م کتاب به دست کنار من نشسته است.
– «خب یه کم بلندتر بخون من‌م گوش کنم»

این گله‌ی بدون گوسفند

بیشتر از آنکه بترسم کسی گرگ درونم را بشناسد، از این می‌ترسم که عاقبت روزی تمام کسانی که می‌شناختم نقاب بردارند و چهره‌ی واقعی‌شان، گرگ درون‌شان را ببینم. از این می‌ترسم که در این گله گوسفندی وجود نداشته باشد.