زنم نگران است. میترسد که من او را فقط برای «اینجور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسیست. من میگویم:
– «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای اینجور چیزها میخوام».
منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او اینطور وقتها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایییش را توصیف کنم؛ و من زیبایییش را توصیف میکنم. آرامشی که در چشمهایش هست به همراه گستاخی و دریدهگی نگاهش من را مجذوب میکند. در کل دیوانه کننده است. گاهی قید نگاه کردن به چشمهایش را میزنم. قدرت این کار را ندارم. من به او میگویم:
– «این چه حرفیه که میزنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر میکنی که فقط برای این کار تورو میخوام؟»
او میگوید:
– «منظورم این نیست»
او خودش هم نمیداند منظورش چیست.
– «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» میپسندم و دوست دارم؟»
روی کلمهی «هم» تأکید میکنم. زنم منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود.
– «خب علاقهی من به تو هر روز داره بیشتر میشه. هر روز یه چیز جدید بهش اضافه میشه. اگه روز اول از فرم لبهات خوشم میاومد؛ بعد از بوسیدنشون مزهی لبهات رو هم پسندیدم. بعدش از اینکه منو میبوسی و خوب میبوسی خوشم اومد. بعد از حالت لبهات موقع غذاخوردن خوشم اومد؛ و بعد وقتی سوت میزدی دوستشون داشتم. این فقط در مورد لبهات بود»
زنم همچنان متوجه نشده است. یا خودش را توی کوچهی علی چپ گم کرده است.
– «منظورم اینه حالا بعد از این همه مدت (بذار بازم مثال لبهاتو بزنم) لبهات برای من خیلی معنی میدن. نمیتونم بگم که اونارو میتونم فراموش کنم و دنبال کس دیگهیی برم. حالا که دارم حرفشو میزنم حالم بهم میخوره. دیگه از این حرفها نزن.
حالا لبهات به موهات، به غذا خوردنت، به سلیقهت تو موسیقی، به حرف زدنت، به گریههات گره خورده. تو مجموعهیی از خصوصیات و رفتارهای مختلف هستی و من عاشق این مجموعهام.»
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر








