سقوط
وقتی که ماه کامل بود من عدالت گم شدهام را حتا در نورانیترین شب عمرم پیدا نمیکردم. عدالت واژهی گم شدهای بود که تمام قدیسان و راهبههای معابدِ در راه، به انتظار آمدناش لحظه لحظههایشان را میشمردند. صبر کنید! لطفا از اینجا نروید. اما حرفهایتان یادم میافتاد. منرا تنها نگذارید. جایی نخواهد بود که بهترینِ…
حضورِ مدامِ یک احساس
خاطره دست از سرم بر نمیدارد. میخواهد ویرانی مرا در استکانهای قهوهای شکسته باشد. عطر سفیدیست که منرا به یاد اولین افتخار مردانهگی نشسته است. شاید میتوانستم افتخار را جور دیگری معنا کرده باشی. اما این افتخار من نبود، این خستهگی جادهای بود که از قدمهای بیهوده و بستهی من روی زمین خشک میشد. زنگار…



