رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

من و زن‌م «بیست و هشت»

دل‌م می‌خواهد دست زن‌م را بگیرم، بیاورم‌ش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و با او قدم بزنم. دل‌م می‌خواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. این‌که کجا به مدرسه رفته‌ام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلم‌مان نه به خاطر کودکی‌ام که به خاطر خودم بودن رنج کشیده‌ام. دل‌م می‌خواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابان‌ها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دل‌م می‌خواد زن‌م را با این‌ها و بیش‌تر از این‌ها دوست داشته باشم.
می‌خواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدم‌هایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسان‌های اولیه توی جنگل زنده‌گی کنیم. دامن‌ش آن‌جا میان بوته‌ها و درخت‌ها و شاخه‌ها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابه‌لای همان برگ‌ها به او بگویم دوست‌ش دارم. جداً دل‌م می‌خواهد چنین زنده‌گی را تجربه کنم. بدون کبریت، بدون چاقو و بدون ابزارهای اولیه. دل‌م می‌خواهد تنهای تنهای با طبیعت لخت و مرموز سر و کله بزنم. برای زمستان‌هایمان غار کوچک و جمع‌ و جوری پیدا کنیم و برای تابستان‌هایمان از شاخ و برگ درختان آلونک و خانه بسازیم. بعد بنشینیم گوشه‌یی و بدون اینکه چیزی یا کس دیگری بهانه‌یی برای حواس‌پرتی‌مان باشد مدت‌ها حرف بزنیم.
آدم باید با زن‌ش حرف بزند. حرف هم نزد مساله‌ای نیست. گاهی فقط باید گوش بدهد که او چه می‌گوید. گاهی باید بشنود که او چه می‌گوید و بجای سر تکان‌دادن‌های بی‌خود و مسخره به دلایل پشت پرده حرف‌های او پی ببرد. آدم باید زن‌ش را بفهمد. بفهمد که چرا دهن وا می‌کند و چرا حرف می‌زند و چه نیازی به گفتن حرف‌هایش دارد. برای بعضی‌ زن‌ها حرف زدن نه به خاطر انتقال اطلاعات و داده‌ها و خبرها و حرف‌ها که بیش‌تر به خاطر سنجیدن درجه علاقه‌مندی مخاطب و طرفِ‌صحبت‌شان است. اغلب خودِ حرف‌ها و کلمات و موضوعات اهمیت ندارند. می‌خواهد درباره «بحران انرژی جوامع مدرن در واپس‌زدگی‌های احساسات اجتماعی» باشد یا «راه و روش جا افتادن قرمه‌سبزی!» باید حرف بزنند، در چشم‌های شنونده خیره شوند و بفهمند که خودشان (نه حرف‌هایشان) چنان اهمیتی دارد که دنیا و تمامی کهکشان‌هایش حاضر است برای درک آنها و حرف‌هایشان سکوت کند.
زن‌ها عقیده دارند که مردها، بچه‌هایی عضلانیِ با ریش و سبیل هستند. زن‌ها فکر می‌کنند ذات مردها بچه‌گانه است. مردها اما چنین فکری نمی‌کنند. حتا رندترین‌هایشان هم درباره‌ی خودشان چنین نظری ندارند. بعضی اما عقیده دارند که باید با زن‌ها مثل بچه‌ها رفتار کرد. دختر بچه‌یی لباس رنگارنگ نویی پوشیده است. دست‌هایش را با النگوی پلاستیکی جدیدی پوشانده است. پاهایش را توی کفش‌های ورنی قرمزی فرو کرده و عروسک مسخره‌یی را بغل کرده است. باید جلو او خم شد، روی پاهای خود نشست و با حرص و ولع به لباس رنگارنگ آن خیره شد:
به به به! چه خانوم خوشگلی. چه لباس قشنگی پوشیدی. چه‌قدر کفشات قشنگه. به به به. آدم کیف می‌کنه نگات کنه.
زن‌م می‌گوید:
نگاه کن. بلده بچه‌رو چه‌جوری ناز بده. بعد بلد نیست با من چه طوری حرف  بزنه.

من و زن‌م (بیست و هفت) – وهم کودکی

گاهی اوقات فکر می‌کنم به زن‌م احتیاج دارم. به حرف‌ها و حرکات‌ش؛ به دست‌ها و دستورات‌ش؛ باید نظر او را درباره بعضی چیزها بدانم. بدانم که چرا فکر می‌کند صورتی رنگ مناسبی برای دختربچه‌هاست. و یا گلبهی واقعا چه رنگی‌ست؟ چرا پیراهن سفیدم با شلوار سورمه‌ای‌ام و کت راه راه سیاهم جور در می‌آید و با اینکه خودم هیچ‌وقت از این ترکیب استفاده نکرده‌ام اما از نظر او چرا این بهترین چیزی‌ست که می‌توانم بپوشم.
باید عقاید او را درباره فلان فیلم و فلان ترانه بدانم. نمی‌توانم تصور کنم که تفکرات لطیف او درباره‌ی باران ریز ریز و یک‌ریز لاهیجان چه شکلی است و چرا فکر می‌کند یک‌شنبه‌ها خیابان‌های این شهر بیش از اندازه خلوت و سوت و کور می‌شود.‌
گاهی اوقات به همین چیزها نیاز دارم. به همین چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت. فکر می‌کنم به اندازه‌ی تمام مردان ریز و درشت دنیا می‌توانم ببینم و نظرات آنها را درباره‌ی هرچیزی پیش‌بینی کنم. اما برای بعضی چیزهای دیگر، برای اینکه بتوانم با چشم‌های زنانه به دنیا نگاه کنم وامی‌مانم. برای اینکه بتوانم نظرات خودمانی و مضحک زن‌م را درباره‌ی چیزها بدانم وامی‌مانم.
– «مضحک چیه آخه؟ باز تو شروع کردی به زن‌ها توهین کنی؟»
– «توهین نمی‌خواستم بکنم. منظورم فقط اینه که بگم خب به هرحال نظرات تو یه جوریه»
– «نظرات خودت یه جوریه! چه حرفیه آخه؟ بیشتر روی منظورت فکر کن ازین به بعد»
– «مردها اکثرشون فکر می‌کنند زن‌ها درست و منطقی درباره چیزها نظرشونو نمی‌گن. فکر می‌کنند نظرات زنها اکثرا آبکی و آبدوغ خیاریه»
– «داری همینجور می‌گیا…!؟ می‌زنم له‌ت می‌کنما»
– «من که نمی‌گم اونا می‌گن؛ اما نظر من این نیست. اصلا به نظرم واقعا لازمه که گاهی آبکی به قضیه‌ها نگاه کرد.»
– «نظرات من هیچم آبکی نیست. شما مردها خیلی ادعاتون oمی‌شه»
– «اینم هست البته. ولی باید قبول کنی سر یه چیزایی خیلی بی‌منطق بر می‌خورد می‌کنین»
گاهی که نه، اغلب نمی‌شود خیلی چیزها را به قضا و قدر و سرنوشت واگذار کرد. نمی‌شود گل‌برگ‌های گلی را یکی یکی کند و شمرد و تصمیم گرفت که کسی از ما سراغ می‌گیرد و یا ما باید از کسی سراغ بگیریم یا نه. نمی‌شود با نگاه کردن به تهِ یک فنجان قهوه فهمید که کسی که دوست داریم بیاید، تصمیم به آمدن دارد یا نه. گاهی که نه، اغلب باید رفت روبروی همان آدم، توی چشم‌هایش زل زد و از او پرسید: «می‌خواهی چه‌کار کنی؟» و اگر احتمالا نمی‌دانست که چه می‌خواهد و چه می‌تواند خودمان جوابی را به او پیش‌نهاد کنیم.
من خوشحال‌ام. شادترین آدم دنیا احتمالا کسی شبیه من است. من از اینکه با زن‌م هستم خوشحالم. اهمیتی ندارد که تا به حال او را ندیده‌ام. یا اینکه اسم‌ش را می‌دانم یا نه. او برای من از هرچیز ناواقعی این دنیا واقعی‌تر است. می‌خواهم بیشتر درباره زن‌م حرف بزنم. اما برای معرفی او، برای اینکه او را به خودم بشناسانم باید خود واقعی‌ام را بیشتر بشناسم.

چرا نویسندگان و شاعرها عامیانه‌تر حرف می‌زنند؟

چند شب پیش فیلم مستندی از برنامه آپارات بی‌بی‌سی پخش شد درباره بابک بیات و کارنامه هنری‌ش و نظریاتی که دیگران درباره‌ی کارهای اون دادند. جدا از مسائل مربوط به موسیقی و بابک بیات چیز دیگه‌ای که نظرمو به خودش جلب کرد نحوه حرف زدن «احمدرضا احمدی» بود. کسی که یکی از شاعران بزرگ معاصر ایرانه و برخلاف شعرهاش با زبان عامیانه و بدون تکلف صحبت می‌کرد.
این نحوه حرف زدنو قبلا توی شعرخوانی‌های شاملو هم دیدم. وقتی شعر خودش رو می‌خوند با همون لحن و صدای جادویی این کارو انجام می‌داد اما وقتی درباره خودش، یا شعرهاش یا با دیگران صحبت می‌کرد از واژه‌های خودمانی، عامیانه و خیلی خیلی معمولی استفاده می‌کرد.
این‌ها رو بذارید کنار لحظات به ظاهر عرفانی مجریان بی‌سواد رادیو و تلویزیون‌های داخلی و خارجی. درست وقتی که قراره درباره شعری یا چیزی صحبت کنند. سعی می‌کنند با اکو دادن به صدا فضارو روحانی کنند. بینندگان یا شنوندگان را دعوت کنند که گوش جان بسپارند و حتا اگه براشون مقدور بود دست‌هاشون رو باز می‌کردند و مثل یک دختربچه‌ی مهدکودکی شعری رو دکلمه کنند.

این داستان موجود نیست.

داستانی که به دنبال آن هستید در کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» به نویسندگی میلاد رضایی خلیق منتشر شده و از سایت حذف شده است.     می‌توانید برای دریافت این کتاب یا خواندن توضیحات بیشتر به این صفحه مراجعه کنید.

داستانک «تانگو در تاکسی»

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.» مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.» بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: «آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.» گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟» گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.» بعد زیر لب ادامه داد: «هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟» زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند: «بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.» «با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.» «آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.» از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت: «آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت: «بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.» سریع پیاده شد و با…

من و زن‌م (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و زن‌م جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورت‌ش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با آن نیمه باز چشم‌هایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان می‌کشد. چانه‌اش را بالا می‌گیرد. دهان‌ش را باز و بسته می‌کند و با گوشه‌ی انگشت کوچک دست راست‌ش روی هاله‌ی نامرئی اطراف لب‌هایش خط می‌کشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکل‌آنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلم‌موها و رنگ‌هایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل می‌کند. انگار دیگر نیازی به قلم‌مو و وسایل تخصصی نیست.
زن‌م یک بار آب دهان‌ش را قورت می‌دهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه می‌کند:
–  «دیر شد. بسه بیا بریم»
این‌را من گفته بودم. زن‌م جواب نمی‌دهد. به‌جایش اخم‌هایش را توی هم می‌کند و جدی‌تر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره می‌شود:
– «ببین چه‌‌قدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»
زیبایی زنِ من ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابه‌لای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونه‌هایش و یا خطوط ضخیم مژه‌هایش و سیاهی هاله‌ی دیدنی چشم‌هایش نیست. وقتی حرف می‌زند، وقتی که لب‌هایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع می‌کند و بعد از فلان کلمه باز نگاه می‌دارد زیبا می‌شود. وقتی حواس‌ش جمع نیست، یا تمام حواس‌ش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهره‌اش جذاب می‌شود. «زیبایی» این کلمه‌ی عجیب و غریب در زن‌م معنا پیدا می‌کند. انگار قبل از زن‌م این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بی‌معنی، پرت و نابخشودنی بوده‌ است.
همیشه آرایش کردن زن‌ها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوه‌تر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوق‌العاده‌یی دارد.
زن‌م البته خودش خوب می‌داند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب می‌دهد و تنهاترین تصویر قابل بازتاب‌ش اوست، مُهرِ «زیباست!» زن‌م پای زیبایی او جا خوش می‌کند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواس‌م کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک می‌شود. نه این‌که مشکوک باشد، فقط دل‌ش می‌خواهد با حرف‌هایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمه‌باز و چشم‌های گشاد حالات ریز و درشت زن‌م را زیر نظر می‌گیرم. زن‌م می‌گوید:
– «خیلی خُب. اومدم. این‌قدر واسه‌م اخم نکن»
– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات می‌کنم»
– «آخه نگاه کردن داره؟ چی‌چی رو نگاه می‌کنی؟ که مثلا چه‌جوری رژ می‌زنم؟»
– «یه جورایی آره. خوشگل می‌شی وقتی آرایش می‌کنی. یعنی خوشگل‌تر می‌شی. چون قبل‌ش هم خیلی خوشگل به نظر می‌اومدی.»
– «آره! خیلی. یکی من خوشگل‌م، یکی خاله قوروباغه»
این یعنی زن‌م هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایی‌یش را به رخ‌ش نکشیده‌ام.

من و زن‌م (بیست و پنج) – این یک داستان عاشقانه نیست

اغلب معشوق بودن لیاقت می‌خواهد؛ اما «لیاقت» این کلمه‌ی پنج حرفی نمی‌تواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم این‌ست که بگویم ظرفیت می‌خواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از زنم می‌پرسم:
– «به نظرت تو چی داشتی که من عاشق‌ت شدم؟»
– «منم می‌خوام همینو بدونم. همیشه ازت می‌پرسم ولی تو جواب درست و حسابی نمی‌دی»
– «نه منظورم این نیست که بگم تو خوشگلی، یا هیکل‌ت استثنائی‌ترین چیزیه که دیدم یا اخلاق‌ت خوبه یا مثلا تُن‌ صدات عاشقانه است و این‌جور چیزها. می‌خوام بدونم چرا من تونستم عاشق تو باشم و مهم‌تر از همه با تو بمونم؟»
زن‌م انگشت اشاره‌اش را توی موهایش فرو می‌برد و چند بار دور انگشت‌ش می‌پیچد. دهان‌ش را باز و بسته می‌کند. آب دهانش را پایین می‌دهد و مِن و مِن کنان حرف خاصی برای گفتن ندارد.
می‌گویم:
– «می‌دونی؟ یه جایی توی زنده‌گی به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم آدم جدیدی برای خودم پیدا کنم. مدتی تنها بودم و هیچ خبری از تو نبود. دل‌م می‌خواست تو یا یه کسی مثل تو توی زنده‌گی‌م می‌اومد.»
زن‌م با این‌که سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد اما از روی حسادت گوشه لب‌ش را می‌جود:
– «مطمئن نیستم که بخوام این‌جور چیزا رو بشنوم. فکر کنم ناراحتم می‌کنه»
– «خب شاید درست‌ش هم همین باشه که طرفین از گذشته همدیگه سوال نکنن تا وقتی که خود طرف بخواد به گذشته‌ش نگاه کنه و به چیزی اعتراف کنه. الان من تو شرایطی هستم که می‌خوام اعتراف کنم.»
– «پس اول خوب فکراتو بکن بعد. اگه ناراحت شدم و باهات قهر کردم نیای بگی چراها؟»
– «قهر نمی‌کنی. تو باید به حرفام گوش کنی. چون توی دنیا این فقط تو بودی که تونستی جنبه با من بودنو داشته باشی. الانم می‌خوام سخنرانی کنم. فقط اولش بگم هدفم اینه که آخرش بهت بگم تو بهترین بودی؛ و هستی. فقط همین.»
زن‌م جواب نمی‌دهد. خودش را سرگرم نشان می‌دهد. ولی از درون نیرویی مثل آهنربا آماده‌ی جذب حرف‌ها و واژه‌هاست.
– «داشتم اینو می‌گفتم که از یه جایی به بعد فهمیدم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم. نمی‌تونم با آدم جدیدی اخت بگیرم و این منو خیلی اذیت می‌کرد. گاهی به این فکر می‌کردم که برگردم به گذشته و آدمای زنده‌گی قبلی خودم رو یکی یکی بنشونم جلو خودم و سبک و سنگین‌شون کنم. یکی‌شون رو انتخاب کنم و دوباره برم روزای خوب قبلی رو بسازم؛ اما می‌دونی؟ هیچ‌کدوم از اون آدما دیگه هیچ جذابیتی برام نداشتند. نه قیافه‌شون، نه حرکات و رفتارشون و نه حتا جاذبه‌یی که بتونه منو به اونا وصل کنه. انگار اصلا اون آدمایی نبودند که من می‌شناختم. ترجیح می‌دادم دیگه هیچ‌کدومشونو نبینم. ای‌کاش می‌شد یه روز از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم دونه دونه اون آدما دیگه یا وجود ندارند یا اصلا نمی‌تونن خودشونو بهم نشون بدن. هنوزم نمی‌دونم چرا. ولی اغلب همین حس من توی اون به اصطلاح معشوقه‌ها هم وجود داشت. با این تفاوت که اونا فکر می‌کردند هنوز می‌شه روی من حساب کرد. من حاضر بودم هرکاری که لازمه انجام بدم تا دیگه هیچ ردی ازشون توی زنده‌گی‌م نبینم. ولی اونا طوری که انگار بدون مقدمه و بدون برنامه‌ریزی قبلی به نظر بیاد سرشونو از توی سوراخ سمبه‌های زنده‌گی‌م بیرون می‌آوردن. چرا یه خداحافظی نمی‌تونه رابطه‌ی آدمارو از هم قیچی کنه؟ نمی‌خوام به جریان کتاب شازده‌کوچولو و داستان اهلی کردن اشاره کنم. چون اگرم اهلی کردنی در کار بود، به جاش یه موقعی اون حس جاشو با وحشی‌کردن عوض می‌کرد. منِ اهلی‌ شده‌ی دستِ یه معشوق، بعد از فهمیدن واقعیت کثیف درون‌شون وحشی می‌شدم. می‌تونستم هر لحظه بپرم و اونا رو نابود کنم.»
– «خب می‌خواستی از اول نری سمت‌شون. تقصیر خودت بود. می‌خواستی چشماتو باز کنی.»