رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

درباره ترانه «مصرلو» (misirlou)

در زیر عنوان مصرلو در ویکی‌پدیای فارسی فقط جمله زیر آورده شده است. «مصرلو» ترانه‌ای سنتی از مناطق شرق مدیترانه است که ریشه‌هایی عربی، ترکی، ایرانی، ارمنی، یونانی دارد. این قطعه در ایالات متحده آمریکا بسیار مشهور است. نکته جالب اینکه تنظیم جدیدتر این قطعه‌ی بسیار قدیمی در فیلم پالپ فیکشن برادر کوئنتین تارانتینو هم استفاده شده است. ظاهرا واژه‌ی «مصرلو» به معنای «دختر مصری» در برگردان عربی Egypt است. (مثل «گیلِ کُر» که در گیلکی به معنای دختر گیلانی است.)     اجرای Misirlou توسط Dick Dale و گروه The Del Tones در 1963 رقص این خانوم سفیدپوش بسیار جذاب و دیدنیه :دی نسخه اصلی یا خیلی قدیمی Misirlou با صدای Tetos Dimitriadis اجرا در سال 1927 میلادی   قطعه مسیرلو (مصرلو) تنظیم برای گیتار کلاسیک   دانلود نت دو صفحه اول این تنظیم   دانلود دو نسخه متفاوت misirlou برای گیتار  

رمان «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان: این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف کنید و داستان را با خواندن یکی از این حالات تمام کنید. در هر حالت به یک نتیجه‌گیری متفاوت خواهید رسید و این داستان در ذهن‌تان به صورت «ادامه‌ی بخش یکم» یا «تمام شده» شکل پیدا خواهد کرد. احتمالا با پایان بخش یکم رمان به این نتیجه خواهید رسید که شخصیت داستان واقعا دچار توهم بوده و به نوعی او را مقصر نخواهید دانست… و اما ممکن است با پایان بخش دوم رمان به این نتیجه برسید که از ابتدای داستان چیزی به نام توهم وجود نداشته و آنچه برای شخصیت داستان اتفاق افتاده است یک واقعیت عجیب و باورنکردنی است. این رمان 107 صفحه است و یک رمان نازک و کم‌حجم محسوب می‌شود. این رمان عاشقانه نیست و هیچ داستان عاشقانه‌ای در آن وجود ندارد. فایل PDF رمان در زیر برای دانلود گذاشته شده است. اگر به ژانر رمان‌های علمی تخیلی یا ترسناک علاقه‌مند بودید و خواندن این رمان را تا آخر تحمل کردید لطفا نظر کارشناسانه یا غیرکارشناسانه‌ی خودتان را با من در میان بگذارید. این رمان در بخش جنبی «فصل اول» جایزه نوفه جزو پانزده داستان برگزیده بود؛   چند پاراگراف ابتدایی رمان: فصلـ یکمـ ــ یکی – دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. مثل سربازان گارد جاویدانی بودند که بی برو برگرد وظایف محوله‌شان را با کمال دقت و احترام انجام می‌دادند. به محض…

من و او «سی و پنج» او و این عادات ماهانه… او و این پریود

با زنم نشسته‌ایم گوشه‌ی اتاق، تلویزیون می‌بینیم. کار خاصی نمی‌کنیم. جز اینکه گاهی من خمیازه‌ای می‌کشم. او می‌گوید: اعصابمو بهم ریختی. چقدر خمیازه می‌کشی؟ می‌گویم: چه‌قدر نبودا… شاید این دومیش بود. او می‌گوید: همین که گفتم! بس کن. می‌دانم روزهای سختی را می‌گذراند. قصد ندارم سر به سرش بگذارم. پریود یا عادت ماهانه زنان طبیعی‌ترین و در عین‌حال عجیب‌ترین اتفاق زنانه است. برای من کاملا قابل درک است. می‌توانم حساسیت‌هایش را حس کنم و بدانم که چرا کوچکترین و بی‌اهمیت‌ترین کارهایم، او را به شدت عصبانی می‌کند. می‌گوید: یعنی چی؟ هرچی می‌شه این بحثو می‌کشی وسط و تحقیرم می‌کنی؟ اصلا خوشم نمیاد همه‌چیزو به پریود من ربط بدی. می‌گویم: عزیزم اصلا قصد تحقیر نداشتم. به هرحال یک اتفاق طبیعی توی بدنت در حال افتادنه و این رفتارات بخاطر اونه. می‌گوید: نخیرم. اصلا هم ربطی به پریود من نداره. کارات اعصبامو خرد می‌کنه. می‌گویم: سر چی؟ یکی دو تا خمیازه؟ سرم داد می‌کشد. برایم خط و نشان می‌کشد و بگو و مگو شروع می‌شود. هرچقدر سعی می‌کنم آرامش کنم تاثیری ندارد و هر حرفِ هر واژه‌ی من شعله‌ی تازه‌ای به پا می‌کند. می‌گویم: عزیزم. من می‌دونم دست خودت نیست. ولی انصافا یه ذره گیر دادنت مسخره است. آخه چند روز دیگه که حالت بهتر شد و یاد این لحظه بیافتی که بخاطر خمیازه کشیدنم سرم داد کشیدی، خنده‌ات نمی‌گیره؟ با عصبانیت می‌گوید: یعنی چی هی حالت بده! حالت خوب می‌شه. هی اعصاب نداری. هی مریضی. می‌گویم: عزیزم… و بعد وا می‌مانم که چه بگویم. می‌گویم: ببین! یه چیز طبیعیه. من بهت حق می‌دم اعصابت از من بهم بریزه و حوصله‌مو نداشته باشی. می‌گوید: من اعصابم مشکلی نداره. می‌گویم: درسته! حق با تویه. بعد چیزی نمی‌گویم. کمی که آرامتر می‌شود می‌گوید: تقصیر من نیست. نمی‌دونم چمه. دارم از درون آتیش می‌گیرم، تو هم سر به سرم می‌ذاری. سری تکان می‌دهم. ادامه می‌دهد:…

داستان کوتاه «مشدی»

«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوه‌خانه‌ی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب می‌چکید. کلاه نمدی‌اش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشم‌های بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالی‌ای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دست‌هایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوه‌خانه رد می‌شد و جایی نزدیک اعماق زمین گم می‌شد.قهوه‌چی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همان‌طور که با لنگ، خیسی دستش را خشک می‌کرد گفت:-         «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار می‌خواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دسته‌اش از دو سه میز آن‌طرف‌تر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاه‌های تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده می‌شد. مشدی  جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:

از فریب خوردن لذت می‌بریم؟

بیایید با شنگول و منگول شروع کنیم. بزبزقندی سه بزغاله دارد. او برای خرید مایتحتاج زنده‌گی لازم است خانه را ترک کند و بزغاله‌ها را در خانه تنها بگذارد. او از بزغاله‌ها می‌خواهد که «در» را به روی هیچ غریبه‌یی به‌خصوص گرگ بدذات باز نکنند و اگر خود او بعد از خرید به خانه مراجعه کرد، دست‌اش را -به نشانه‌ی راستی- به آن‌ها نشان خواهد داد و به بزغاله‌ها خواهد فهماند که مادر به خانه مراجعه کرده است. این‌جاست که بزغاله‌ها می‌توانند بدون نگرانی در را به روی او باز کنند… از قضا گرگِ قصه از این قضیه بو می‌برد. در نبودِ مادر به خانه می‌رود و بعد از چندین و چند بار کلنجار رفتن با بزغاله‌ها، در نهایت با سفید کردن دست‌های‌اش از آرد نانوایی به نتیجه می‌رسد و درِ خانه به‌ روی دروغِ او باز می‌شود. حالا بیایید به سراغ قصه‌ی دیگری با همین درون‌مایه برویم. قصه‌ی «خروس‌زری‌ِ پیرهن‌پری» نوشته‌ی «احمد شاملو» هم کم و بیش همین‌طور است. «گربه»، «طُرقه» و «خروس‌زری‌ِ پیرهن‌پری» در کلبه‌یی با هم زنده‌گی می‌کنند. این‌بار هم لازم می‌شود گربه و طرقه که از لحاظ توانایی از خروس‌زری پر زورتر هستند برای جمع‌آوری هیزم و یا دیگر کارهای سخت، خانه را ترک کنند و کوچک‌ترین عضو یعنی خروس‌زری را تنها بگذارند. از آن‌جایی که روباه مکّاری در همان حوالی به انتظار شکار خروس دندان تیز کرده است نگرانی‌ها و نصیحت‌ها شروع می‌شود. گربه و طرقه از خروس‌زری می‌خواهند که هوشیار باشد، «در» یا «پنجره» را به روی روباه باز نکند و فریبِ حرف او را نخورد. روباهِ مکار در نبود بزرگ‌ترها (گربه و طرقه) به خانه سر می‌زند و با استفاده از آواز خواندن و برانگیختن حس حسادت، خروس زری را به لب پنجره می‌کشاند و در نهایت او را شکار می‌کند. حالا بزرگ‌ترین سؤالی که در این‌جا مطرح می‌شود این‌است که چرا چنین…

درباره فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی Lovely Trash (2013)

معمولاً نسبت به فیلم‌های سینمای ایران نظر مثبتی ندارم و کم پیش‌آمد کرده است که پس از دیدن فیلمی ایرانی احساس خوب و دلچسبی داشته باشم. متاسفانه در کلیه فیلم‌های ایرانی -مثل یک سرشت حجاری شده- دست‌کم با یک صحنه‌ی گریه و زاری و یا بازی با احساسات رقیق مخاطب مواجه هستیم. چیزی که حتی در فیلم‌های کمدی و اکشن نیز از قلم نمی‌افتد. در فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی نیز اوضاع بر همین قرار است. مشخصه دیگر فیلم‌های ایرانی وجود دست‌کم یک صحنه داد و بیداد با صداهای گوش‌خراش و بلند کارکترهاست. ظاهرا بازی با احساسات مخاطب جزو فاکتورهای اصلی ساخت فیلم ایرانی‌ست. بعد از دیدن حدود 1500 فیلم خوب، خیلی‌خوب و عالی از تاریخ سینمای جهان می‌توانم به جرأت بگویم که به ندرت به صحنه‌های گریه و زاری یا داد و فریاد کارکترها برخورد می‌کنم. حتی در درام‌ترینِ درام‌هایشان نیز صحنه‌های گریه و زاری دیده نمی‌شود و یا به صورت گذرا نشان داده می‌شود. بنابراین می‌توان به این نتیجه‌ی سطحی رسید که اصلی‌ترین مشخصه‌های سینمای ایران وجود صحنه‌های گریه و زاری و داد و فریاد بازیگران است! به هر حال! فرصتی پیش‌آمد و توانستم فیلم «آشغال‌های دوست‌داشتنی» را در سینما ببینم. این فیلم از یک هسته‌ی داستانی ناب برای بازگو کردن حرف‌ها و حدیث‌ها استفاده کرده است که دست‌کم نمونه‌ی خارجی یا داخلی برای آن سراغ ندارم. گرچه فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی کم و بیش منرا به یاد فیلم مرثیه‌ای بر یک رؤیا Requiem for a Dream (2000) می‌اندازد؛ آن‌طور که گویی در هر دو فیلم کارکتر اصلی (پیرزن) اسیر اوهام و توهمات ذهنی خود می‌شود و آن‌چنان در گرداب این اوهام فرو می‌رود که دیگر قادر به تشخیص واقعیت از مجاز نیست. هشدار! لو دادن داستان (اسپویل) در فیلم آشغال‌های دوست‌داشتنی پیرزنی به نام «منیر» از ترس کنکاش و جست‌وجوی منزلش توسط مأموران امنیتی به گوشه‌گوشه‌ی خانه سر می‌زند و…

داستان کوتاه «صدای گریه‌ی بچه می‌آید»

بو و مزه شاش پسربچه‌ی نابالغ زیر دماغ و زبانم بود. رفتم توی روشویی تف کردم. هر وقت که یاد حرف‌های «رخساره خانم» می‌افتادم نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. حالم بد می‌شد. احساس تهوع می‌کردم. روی زمین، همین کنج نشسته بود و هر دو دستش را توی هوا تکان می‌داد و بالا و پایین می‌کرد. قسمم می‌داد. به در و دیوار، به نور چراغ، به خاک امواتش، به همین و همان برکت. به هر برکت دم‌دستی قسم می‌خورد و قسمم می‌داد. می‌گفت: «به همین سوی چراغ اگه می‌دونستم. سرکتاب واز کردیم، خوب اومد. می‌خواستم کار خیر کنم. خاطرِ تو و دخترمو می‌خواستم.» می‌خواستم عصبانی باشم؛ اما نمی‌توانستم. روی مبل پا روی پا گذاشته بودم و با نوک تمام انگشتانم پیشانی‌ام را می‌خاراندم. «مهین» نزدیک بخاری پاهایش را زیر خودش جمع کرده بود، با دو دست گوشی رو توی دستش داشت و مدام با شصت هر دو دستش به صفحه گوشی می‌کوبید. حتماً داشت چیزی تایپ می‌کرد. داشت با کسی حرف می‌زد. با کی؟ معلوم نبود! می‌خواستم عصبانی شوم. بروم بالاسرش گوشی را بگیرم و نشان مادرش بدهم. بگویم: «اینم دروغه؟ این بهتونه؟ نمی‌بینی مگه داره باهاش حرف می‌زنه؟» اما می‌ترسیدم دروغ از آب در بیاید. می‌ترسیدم به خاطر این‌که دست به سرم کنند نقشه کشیده باشند و الکی و نمایشی جلوِ من با یکی از دوستانش حرف بزند تا من شک کنم. تا من بهانه بگیرم و گوشی‌اش را رو کنم و دست آخر کنفتم کنند. می‌ترسیدم بیشتر از این حالم را خراب کنند. اما عصبانی نبودم. بیشتر کلافه بودم. و مدام طعم‌های مختلف مثل مزه شاش پسربچه‌نابالغ زیر زبانم می‌رفت. گفتم: «هیچی مهم نیست. فقط بگو چه کردی رخساره خانم؟ تورو جون عزیزت راستشو بگو. چه کردین با من؟!» مهین شانه‌ای بالا انداخت. نگاهش نمی‌کردم. اما از گوشه‌ی چشمم حرکت رو به بالای شانه‌اش معلوم بود. صورتش بی‌حالت…