مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمیخورد. جین آرام و قرار نداشت. میگفت که: «خون توی رگهایش دارد یخ میزند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز میلرزید. باد سرد توی صورتمان میخورد و پوکههای خالی علفهای خشک مثل سوزنهای ریز از جلو چشممان میگذشت. داشتیم این پا و آن پا میکردیم. پاهایمان را توی خاک میکوبیدیم بلکه گرمتر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دستهایش را به هم میمالید و گاهی کف دستهایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو میکرد. داشت اعصابم را به هم میریخت. آرام نمیگرفت و یک بند غر میزد. میگفت: «باید چی بگیم؟ اگه یکی بیاد و ببینه چی میشه؟» میخواستم بگویم که «شاید تونستیم بی سر و صدا یه جوری سر به نیستش کنیم.» اما میدانستم که نمیشود. جک پیره و آدولف مثل همیشه زودتر از همه سر و کلهشان پیدا شده بود و بدون اینکه حرف خاصی بزنند خودشان را آرام آرام قاطی ماجرا کردند. ایستاده بودند یک گوشه و زیر لب با هم حرف میزدند. انگار داشتند این موقعیت را سبک و سنگین میکردند. انگار نظرات کارشناسیشان واقعا اهمیت داشت. از بقیه اهالی خبری نشده بود. این دوتا هم، وقتی دیدند توی این باد و بوران بیرون ایستادهایم حتما از فضولی و کنجکاوی آمده بودند سر و گوشی آب دهند. جین گفت: «اگه پتو رو بردارن چی؟ اگه ببیننش چکار کنیم؟» گفتم: «خب به ما چه. ما که نگفتیم. ما که نخواستیم اون بیاد اینجا.» آدولف داشت چیزی میگفت که فقط کلمه فرارش را شنیدم. فکر کردم شاید خیال کنند یک تصادف جادهای ساده است که درست جلو خانه ما اتفاق…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر






