رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. جین آرام و قرار نداشت. می‌گفت که: «خون توی رگ‌هایش دارد یخ می‌زند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز می‌لرزید. باد سرد توی صورتمان می‌خورد و پوکه‌های خالی علف‌های خشک مثل سوزن‌های ریز از جلو چشم‌مان می‌گذشت. داشتیم این پا و آن پا می‌کردیم. پاهایمان را توی خاک می‌کوبیدیم بلکه گرم‌تر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی کف دست‌هایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو می‌کرد. داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. آرام نمی‌گرفت و یک بند غر می‌زد. می‌گفت: «باید چی بگیم؟ اگه یکی بیاد و ببینه چی می‌شه؟» می‌خواستم بگویم که «شاید تونستیم بی سر و صدا یه جوری سر به نیستش کنیم.» اما می‌دانستم که نمی‌شود. جک پیره و آدولف مثل همیشه زودتر از همه سر و کله‌شان پیدا شده بود و بدون این‌که حرف خاصی بزنند خودشان را آرام آرام قاطی ماجرا کردند. ایستاده بودند یک گوشه و زیر لب با هم حرف می‌زدند. انگار داشتند این موقعیت را سبک و سنگین می‌کردند. انگار نظرات کارشناسی‌شان واقعا اهمیت داشت. از بقیه اهالی خبری نشده بود. این دوتا هم، وقتی دیدند توی این باد و بوران بیرون ایستاده‌ایم حتما از فضولی و کنجکاوی آمده بودند سر و گوشی آب دهند. جین گفت: «اگه پتو رو بردارن چی؟ اگه ببیننش چکار کنیم؟» گفتم: «خب به ما چه. ما که نگفتیم. ما که نخواستیم اون بیاد اینجا.» آدولف داشت چیزی می‌گفت که فقط کلمه فرارش را شنیدم. فکر کردم شاید خیال کنند یک تصادف جاده‌ای ساده است که درست جلو خانه ما اتفاق…

داستان کوتاه «خرس عروسکی ولنتاین»

بچه‌ها برایم دست تکان می‌دادند؛ مردها با تمسخر نگاه می‌کردند. گاهی پوزخندی گوشه‌ی لبشان می‌ماسید و به تکان دادن سر منتهی می‌شد. دخترهای جوان با چشم‌هایی حسرت‌آلود اول به صورتم و بعد به بازوهایم و بعد به خرس عروسکی بزرگی که سعی می‌کردم کشان کشان آنرا پشت وانت جا دهم خیره می‌شدند و حتما توی سرشان افکار مختلفی در گذر بود. شاید همین حالا آرزو می‌کردند جای معشوقه‌ی من باشند و بتوانند همین امشب به عنوان کادوی روز عشاق صاحب و مالک این خرس عروسکی بزرگ و مالک عشقِ مردِ کادو دهنده باشند. مدت‌ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتوانم راه‌حل مناسبی برای این موضوع پیدا کنم و دست آخر مثل جرقه‌ی کوچکی چیزی در ذهنم درخشید و به فکرم رسید با یک خرس عروسکی بزرگ می‌توانم کار را یکسره کنم. تمام شهر را زیر پا گذاشتم تا توانستم بزرگترین خرس را بخرم. چند روز زودتر از موعد وانتی کرایه کردم و با زحمت آنرا پشت وانت جا دادم و تا خانه آوردم. مردها فکر می‌کردند دیوانه‌ و چاپلوسم و زن‌ها احتمالا یاد جای خالی عشقِ مردِ زندگی خودشان می‌افتادند و دخترها حتماً حسرت چنین عروسک یا چنین عشقی را می‌خوردند. خرس را جلوی خانه از ماشین پیاده کردم و با مقدار پول بیشتری توانستم راننده وانت را قانع کنم که ماشینش را برای روزی که در نظر داشتم به من قرض دهد. گفتم «می‌دانی که. به هر حال زن هستند و دوست دارند به روشی شاعرانه و عاشقانه غافلگیر شوند. من هم برای غافلگیری او از کاری دریغ نمی‌کنم. بهتر است وانتت را قرض بگیرم تا خودم شخصاً خرس عروسکی به این بزرگی را به زن زندگی‌ام تقدیم کنم.» وقتی اسکناس‌ها را توی دستم دید توی چشم‌هایش برق زد و دست‌ها و زبانش شل شدند. می‌خواست پوزخند بزند. می‌خواست چنین عشقی را به باد تمسخر بگیرد، اما وقتی…

داستان کوتاه «ساعت جیبی پیرمرد»

ساعت جیبی پیرمرد پیرمرد سر طاسش را خاراند. پشت سرش، کمی عقب‌تر از گوش راست‌اش را با نُک انگشت‌هایش چنگ انداخت و زیر لب آهی کشید. پیراهن سیاه‌اش را در آورده و بی‌هدف روی صندلی پرتاب کرده بود. احساس شرمندگی کرد، از خودش خجالت کشید. از شلخته‌گی‌اش، از بی‌نظم و ترتیب بودن‌اش. اگر زنش آنجا بود به او تشر می‌زد و حالا بی‌آنکه زنش پیش او باشد از کار خودش شرمنده بود. نزدیک 50 سال با همدیگر زندگی کرده بودند و زنش یک روز صبح –بی‌خبر- از خواب بیدار نشد. توی خواب پر کشیده و رفته بود. زنش سرحال بود. دست کم به جز آن‌همه قرص‌های رنگ به رنگ که هر دوی‌شان می‌خوردند مشکل دیگری نداشت. پیرمرد توی خانه چرخ می‌زد و گاهی خطاب به زنش غرولند می‌کرد: –         «نامرد! ای نامرد! قرارمان این نبود. قرار بود خودت حلوای من را بپزی و بروی با هرکس که دلت خواست ازدواج کنی. مگر همین‌ها را نمی‌گفتی؟ مگر نمی‌گفتی جوانی‌ات را به پایم حرام کرده‌ای؟ پس چه شد؟ چرا زودتر از من رفتی؟» میل‌بافتنی پیرزن و بافتنی نیمه‌تمام‌اش هنوز گوشه‌ی مبل بود. پیرمرد دلش نمی‌خواست آن‌را جابجا کند. حتا دل‌اش نمی‌خواست روی قسمتی از مبل که پیرزن همیشه آنجا می‌نشست بنشیند. هنوز سرجای خودش می‌نشست و از پنجره به بیرون زل می‌زد. توی این سال‌ها هفته‌یی نبود که به مراسم ختم کسی از آشنایان‌اش نرفته باشد. هر هفته یکی از افرادی که می‌شناخت مثل مهره‌هایی که از بازی بیرون می‌رفتند، می‌مردند و او بدون کم و زیاد توی مراسم تمام‌شان شرکت می‌کرد. جزء اولین نفراتی بود که می‌رسیدند و جزء آخرین نفراتی بود که بیرون می‌رفتند. هر روز که از خانه بیرون می‌زد مدام نگاه‌اش را روی آگهی‌های فوت چسبیده به دیوار می‌لغزاند و روی اسامی و عکس‌ها چشم‌هایش را ریز و درشت می‌کرد. کمی جلوی آگهی می‌ایستاد و اگر جزء افرادی…

داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

ساعت 5 و 6 صبح بود. از دور سر و کله پیکان قراضه‌ای پیدا شد. با سرعت می‌راند و صدای سوت ترمزش جلو کیوسک روزنامه‌فروشی بلند شد. با عجله یک بسته روزنامه را که با طناب شیرینی‌پزی به هم بسته بودند، زیر سایه‌بان کیوسک پرت کرد و با همان سرعت صدای هوهوی موتور ماشین‌ش دور شد. بعد نوبت به چند موتور سوار رسید که همین‌کارها را با بسته‌های روزنامه‌های مختلف تکرار ‌کردند. آن‌وقت سر و کله‌ی پیرمرد پیدا ‌شد. طلق جلو موتورش با هر ترمزی که می‌زد و گازی که می‌داد عقب و جلو می‌رفت. صورتش از توی کلاه کاسکتش معلوم نبود و تا وقتی که قفل و زنجیر فولادی را از لای پره‌های چرخ عقب موتورش رد نمی‌کرد و با قفل به میله‌ی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع زنجیر نمی‌کرد کلاه همانطور روی صورتش باقی می‌ماند. آن‌وقت از زیر کلاه چرکش یک قبضه ریش که از دو طرف به موهای سرش وصل بود، بیرون می‌‌پرید و آن وسط کمی بالاتر دو چشم ریز قرارداشت که پشت عینک قاب سیاهش دودو می‌زد. دستی به سر و رویش می‌کشید، عینک را با بی‌دقتی روی صورتش میزان می‌کرد و با چند حرکت پا و لگد زدن، بسته‌های روزنامه و مجله را از جلو در کیوسک دور می‌کرد و بعد با تفنن پنجره‌های فلزی کیوسکش را که مثل چشم‌بند روی چشم‌های کیوسک را پوشانده بودند از توی ریل در می‌آورد و توی کیوسک جا می‌داد. آن طرف خیابان درست روبروی کیوسک یک پارک کوچک بود. گوشه‌ی پارک روی یک نیکمت مرد انتظار می‌کشید که دکه‌ی روزنامه‌فروشی زودتر باز شود. زیرچشمی هر چند لحظه به آن‌طرف خیابان سرک می‌کشید. آن‌وقت که مطمئن می‌شد پیرمرد کارهای معمول روزانه‌اش را انجام داده و دکه‌اش آماده‌ی فروش روزنامه‌ها شده و به کسی که زودتر از وقتِ معمول روزنامه بخواهد کم‌محلی نمی‌کند و ناسزا نمی‌گوید، از جایش بلند می‌شد.…

داستان کوتاه «شجره‌نامه» | (نیمه کاره)

کسی «حاج‌بابا» را درست و حسابی نمی‌شناسد. اما خوبی‌ها و خصلت‌های بزرگ‌منشانه‌ي او همیشه نُقل مجلس است. «حاج‌رحمان اقبال» پسر کوچک‌تر حاج‌بابا حدودا بیست و پنج سال پیش،‌ بعد از نود و چند سال عمر با عزت بالاخره با اکراه و امتناع ریق رحمت را سرکشید و همه را در سوگ نابهنگامش داغ‌دار کرد. حالا هم که همه به دنبال شجره‌نامه افتاده‌اند و قصد دارند خودشان را یک جوری توی خاندان بزرگ اقبال بچپانند لابد حکایت دارد. قضیه از آن‌جا شروع شد که «مهندس ذاکری» آن‌قدر رفت و آمد تا بالاخره «مادرجان ملوک» رضایت داد که خانه و باغ هفتصد و بیست متری اجدادی که آجر به آجرش به قد و بالای ما می‌ارزید – به شرط این‌که از توی حیاطش حتما و حتما یک باغچه‌ی بزرگ درآورند – را بکوبند و بسازند و برج و باروی بیست-سی طبقه‌یی مثل پرچم افتخار توی محل به پا کنند. از شما چه پنهان از اسرار خانم‌ها هیچ‌کس سر در نمی‌آورد. من هم همین‌قدر می‌دانم که مادرجان ملوک زن چهارم حاج اقبال خدا بیامرز است. – بله! خدا رفتگان شما را هم بیامرزد- سن و سال درست و دقیقش را هم نه خودش به یاد می‌آورد و نه کس دیگری سنش قد می‌دهد که سر در بیاورد. البته این «زری» مثل ماری که دور و بر لانه‌ی موش می‌چرخد، مدتی به پر و پای مادرجان پیچید و به قول خودش با شگردها و شیوه‌های فنی خاص قصد داشت از زیر زبان مادرجان ملوک حرف بیرون بکشد که بحمدالله مادر جان دم به تله نداد. بعد از این‌که یک مشت عمله و بنّا و مهندس و معمار با شاقول و پُتک و متر و خط‌کش و دم‌ودستگاه‌شان چندین و چند روز توی حیاط رژه رفتند و حسابی گرد و خاک به پا کردند، مادرجان رضایت داد که منقل و وافور و قلیانش را با…

رابطه مرموز احمد شاملو، فدریکو گارسیا لورکا و آتاهوآلپا یوپانکی

اگر اشعار فدریکو گارسیا لورکا را با ترجمه و صدای احمد شاملو شنیده باشید، بدون شک تک‌نوازی گیتاری جادویی و ضرب‌آهنگ به موقع نت‌ها در زمینه و یا انتهای اشعار شما را به وجد آورده است. چند سال پیش که به اینترنت امروزی دسترسی وجود نداشت یافتن ترانه‌های اصلی آن تکنوازی‌ها عملا غیرممکن به نظر می‌رسید. اما امروزه می‌توان به راحتی از دلِ سیاهِ اینترنت هرچیزی (موکداً هر چیزی) را بیرون کشید. این قطعات با آهنگسازی و نوازندگی آتاهوآلپا یوپانکی‌ست. وسوسه‌ی اول: اولین بار که آن دکلمه‌های جادویی و صدای پر طنین شاملو و اشعار محزون و مرموز لورکا را شنیدم به شدت مجذوب نوای سحرآمیز گیتاری شدم که به عنوان مکمل در پس‌زمینه تمام زیبایی‌های دیگر، شنیده می‌شد. آن‌قدر این قطعات به زیبایی در کنار شعرها قرار گرفته و همراه شده بودند که فکر می‌کردم در این آلبوم هم، مانند دیگر آلبوم‌های صوتی شاملو از یک آهنگساز برای ساخت آهنگ اختصاصی استفاده شده است. چندین و چند سال طول کشید تا بتوانم بفهمم که این قطعات نه قطعاتی ساخته شده برای شاملو که اساسا قطعاتی مجزا با حال و هوایی آرژانتینی است. و آنچه باعث شده است ملودی‌ها و شعرها این‌چنین زیبا در کنار یکدیگر بنشینند انتخاب درست و شاعرانه آهنگ‌ها، قطعات و ترانه‌ها است. گویا خودِ شاملوی بزرگ این قطعات را بر روی این شعرها انتخاب کرده است. یکی از این قطعات را با زمینه‌ی آن گیتار جادویی بشنوید: کمی پایین‌تر موسیقی متن این قطعه را با عنوان “07 – La Amorosa (J Y B Diaz Oscar Valles)” بشنوید به هر حال! وسوسه‌ی دوم: بعد از چند ده‌بار شنیدن این آلبوم صوتی وسوسه‌ی نواختن همین ملودی‌ها با گیتار آرامم نمی‌گذاشت که بالاخره موفق شدم علاوه بر پیدا کردن چند قطعه اصلی این آلبوم، نت موسیقی آنها -که برای گیتار ساخته و تنظیم شده‌اند- را نیز پیدا کنم. کل…

من و او «سی و چهار این-ژنِ نیم‌جویده»

مدتی‌ست خبری از او ندارم. نه او را دیده‌ام، نه خبری از او شنیده‌ام و نه اتفاقی افتاده که من را به یاد او بیندازد. احساس می‌کنم همه‌چیز در یک خلاء سفید بی‌انتها می‌گذرد. دور تا دورم را سفیدی و نور احاطه کرده است و گهگاه هاله‌های مه و نور در هم می‌غلتند و جای خود را به دیگری می‌دهند. حتا خودم را هم نمی‌توانم ببینم. با این‌همه هیچ چیز کسالت‌آوری وجود ندارد. این را خوب می‌دانم که کسالت، رخوت و نا امیدی در خلاء جایی ندارند. اما در من چیزهای دیگری می‌گذرند. فکر می‌کنم باید با زندگی سازش بیشتری داشته باشم. دیگر انتظار چیزی را نکشم و به اولین چیز در دسترس چنگ بیندازم و او را به سمت خودم بکشم. شاید خودم همه چیز را سخت کرده باشم. می‌توانستم راحت‌تر به سمت یک زندگی عادی و معمولی -از همان‌هایی که دیگران خودشان را توی آن انداخته‌اند- بروم و احتمالاً تا آخر عمر با آن شاد باشم. اما نتوانستم. نشد که با فکر چنین چیزی کنار بیایم. ازدواج و بعد از آن بچه‌دار شدن اعتماد به نفس بالایی می‌خواهد. دوست دارم این طور خیال کنم که بچه‌دار شدن و زاد و ولد، درست مثل جریان تولید مثل و تداوم نسل باقی جانداران است. درست مثل گیاهان که وقتی سر از خاک بیرون می‌آورند به سمت خورشید قد می‌کشند و هرچه در توان دارند برای حفظ خودشان و بعدتر برای حفظ نسل‌شان تلاش می‌کنند. یک جور سرشت حجاری شده در روح و روان موجودات زنده باعث و بانی این اتفاق است. حیوانات ماده به دنبال نر قوی هستند و «اجازه تداوم نسل» را فقط به او می‌‌دهند. انگار که تنها او می‌تواند از پس زندگی، شکار کردن و زندگی در شرایط سخت آب و هوایی برآید. انگار تنها اوست که می‌تواند این ماده را تا دورترین نقطه از خط شروع…