رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

کتاب بارش اولین پاش… در نمایشگاه کتاب تهران

با افتخار کتاب جدیدم «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» -که یک مجموعه داستانی از منتخب داستان‌هایی‌ست که طی سال‌های گذشته در همین وبلاگ منتشر شده بودند- در نمایشگاه کتاب تهران قابل بازدید، تورق و حتا خریداری‌ست. این آدرس شما را به صفحه‌ی اینترنتی مربوط به همین کتاب در سایت نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران منتقل می‌کند که می‌توانید علاوه بر مشخصات کتاب نشانی دقیق غرفه‌ی انتشارات هزاره ققنوس را هم مشاهده کنید. (+) برای راحتی کار: انتشارات هزاره ققنوس در بخش عمومی، سالن شبستان، راهروی 30، غرفه دوم مستقر است و کتاب من احتمالا جایی همان اطراف انتظار دست‌های مهربان شما را می‌کشد. نام کتاب: بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک و  نویسنده: میلاد رضایی خلیق   دانلود PDF کتاب بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک

من و او «سی و سه» این اعداد بی‌طاقت

راستش را بخواهید چند وقت پیش با خودم تنها کردم و شروع به شمردن کردم. با خودم حساب کردم که با چند نفر قرار و مدار عاشقانه یا شبه‌عاشقانه گذاشته‌ام. این فکر را دیدن فیلم Love in the Time of Cholera (2007) به سرم انداخت. درست آنجایی که مردِ عاشق‌پیشه برای پر کردن قسمت خالیِ عشقیِ زندگی‌اش با چیزی در حدود ششصد و چهل و هفت زن همبستر شده بود. سعی می‌کرد جای خالی «او»ی خودش را توی اندام برهنه‌ی زنان دیگر جستجو کند. اما مطمئناً تمام آن‌چیزی که به دنبالش بود را در این جست و جو نیافت. صبر کرد، تحمل کرد، با دردِ تنهایی و ظلمت درونی‌اش تاب آورد و در نهایت بعد از هشتاد و چند سال عمر به معشوق قبلی خودش پیوست. خواستم با خودم حساب کنم ببینم چند نفر را به خلوت خودم راه داده‌ام. تا به حال دست چند زن را گرفته‌ام. بوی موی چندنفرشان را توی سینه کشیده‌ام. لب‌های کدام را بوسیدم و عاشقانه‌تر از هر عاشقانه‌ای به چندنفرشان عشق ورزیده‌ام. گاهی حتا سخت به یادم می‌آمد که نام فلانی و شکل صورت بهمانی چه بود. یادم نمی‌آمد که عاشق همه‌شان بوده‌ام. همه‌شان را بوئیده باشم. همه‌شان را حتا دوست داشته بوده باشم. اما صادقانه‌ترین لیستی که توانستم بسازم یک لیست شش نفره‌ی نصفه و نیمه بود. آمدم توی اتاق روبروی خودم نشستم. تمام‌شان را با هم تصور کردم. روح ناسازگار همه‌شان را احضار کردم و یک به یک و روبروی خودم آنها را رها کردم. حالا همه با من توی یک اتاق بودند. با صورت‌های برافروخته و گیج به یکدیگر زل می‌زدند و دلیل حضورشان را از من می‌پرسیدند. با هم حرف می‌زدند. صدای پچ‌پچ‌شان شنیده می‌شد و کلافه و سردرگرم سعی می‌کردند خودشان را از آنجا آزاد کنند. گاهی دست می بردم روی ابر اندام یکی‌شان دست می‌کشیدم و او را…

طرح داستان کوتاه «نورسان» یا «نور، نور، ضد نور»

شب بود. شهر سوت و کور، ساکت و بی‌حرکت به چشم می‌آمد. جز سیاهی چیزی دیده نمی‌شد. هیچ نوری از هیچ منبع نورانی تابیده نمی‌شد. هوا ابری و گرفته بود و تنها مِهِ نورانی مهتاب از پشت ابرهای ضخیم حالات پرت و درهم خانه‌ها و ساختمان‌ها را از باقی سیاهی‌ها مجزا می‌کرد. تابلوهای مغازه‌ها، لامپ‌های چراغ‌های برق اطراف خیابان، روشنایی‌های خانه‌ها و تلویزیون‌ها همگی خاموش و تاریک بودند. هیچ‌ نوری دیده نمی‌شد. روی میز چوبی، داخل اتاق ساختمانی قدیمی و به ظاهر متروک، شمع کوچکی می‌سوخت. دور تا دور میز صورت چند مرد و زن به زحمت به چشم می‌آمد که از نور زرد شمع روشن شده بود. با هر تکان شعله، سایه‌های اجزای صورتشان درهم می‌ریخت و سیاهی روی صورتشان جابجا می‌شد. تمام اتاق را تاریکی گرفته بود و به جز این‌ها چیزی دیده نمی‌شد. همه آرام نفس می‌کشیدند و بی‌هدف دورتادور میز به نور نحیف شمع چشم دوخته بودند و صدای پچ‌پچ آرامشان شنیده می‌شد. بیش از صد سال از روزی که اولین روبات‌ها را ساخته بودند می‌گذشت. روبات‌هایی همه‌کاره که آرزو می‌کردند بتوانند به جای انسان‌ها کارهای پرخطر، خسته‌کننده و ناامید کننده را انجام دهند. روبات‌ها را ساخته بودند و کم کم طی چندین سال به قابلیت‌های آنها اضافه کرده بودند. از طریق شبکه‌یی ماهواره‌ای به نام «نورسان» وظایف، اطلاعات و خواسته‌های ریز و درشت آنها به تک تک روبات‌ها گوشزد می‌شد و همگی طبق برنامه موظف به رعایت آن بودند. چندین سال بعد اما همین‌کارها را هم روبات‌ها بر عهده گرفته بودند. روبات‌های ارتشی وضعیت نظامی شهر را کنترل می‌کردند و روبات‌های پلیس خیابان‌ها و ماشین‌ها را زیر نظر داشتند. فروشگاه‌های ریز و درشت، رستوران‌ها، آبمیوه‌فروشی‌ها، شرکت‌های زنجیره‌ای، رادیو و تلویزیون همه و همه توسط روبات‌های هوشمند کنترل و اداره می‌شد. روبات‌های هوشمند پرقدرت، دارای حافظه قوی، باهوش و قابل اطمینان بودند و نورسان مثل زنجیری…

درباره فیلم On Body and Soul 2017 در جسم و روح

‌می‌خواستم درباره این فیلم و ترانه‌ی زیبایی که هم در تیتراژ و هم چندبار تکه‌تکه و بریده (و خون‌آلود) در بستر فیلم پخش می‌شود، چیزی بنویسم. نه این‌که چیزی برای گفتن نباشد، نه! هست اما ظاهرا نمی‌شود گفت. همین‌قدر کافی‌ست که این فیلم نامزد اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان در سال 2017 است. فضای فیلم مه‌گرفته، گوزن‌آلود، مرموز و یک عاشقانه‌ی سرخورده است. ترانه‌ی این فیلم قطعه‌ای‌ست با صدای Laura Marling به نام What He Wrote که در آلبوم I Speak Because I Can منتشر شده است. پس عجالتاً گوزن من باش! برای فصل جفت‌گیری… مرا ببخش! نمی‌توانم این‌جا بمانم. او زبانم را بریده است و حرفی برای گفتن نیست … دانلود ترانه What He Wrote

داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود. البته این قرار و مداری بود که نرم‌افزارهای هواشناسی گوشی‌های موبایل‌مان گذاشته بودند و تقریباً همه‌ی آنها همین اطلاعات را با همین دقت نشان می‌دادند. حالا اما هوا کاملاً آفتابی بود. هنوز یکشنبه بود و تا آخر هفته، وقتِ زیادی باقی مانده بود. اما مثل اینکه کک به تنبان مردم افتاده باشد همه‌جا حرفِ برف پیش کشیده می‌شد و همه در جنب و جوش بودند تا خودشان را برای برف آماده کنند. تجربه‌ی باریدن برف در سال‌های گذشته به همه ثابت کرده بود که حتا بارش نیم‌روزه‌ی آن می‌تواند شهر را به کل فلج کند. چه برسد به این‌که قرار بود آخر هفته دو روز تمام برف ببارد. امسال هم حتماً مثل سال‌های گذشته در ساعات اول برق قطع می‌شد، بعد آب قطع می‌شد و بعد از آن تک و توک گازِ بعضی از مناطق شمالی شهر قطع می‌شد و از کار می‌افتاد. از آسمان برف می‌بارید و در عمل برای بعضی‌ها هیچ وسیله گرمایشی وجود نداشت. بدتر از این‌ها این بود که دکل‌های مخابراتی هم از کار می‌افتادند و تلفن‌ها هم یکی پس از دیگری -اگر شارژ باتری‌شان دوام آورده بود- از کار می‌افتادند. آن‌وقت یک عده از مردم از زورِ سرما و بی‌آبی، چمدان به دست راهی خانه فک و فامیل‌هایشان که هنوز گازشان قطع نشده بود می‌شدند و بلبشویی به پا می‌شد که دیدنی بود. ظرف یکی دو روز قحطی چراغ‌قوه آمد. هیچ مغازه‌ی کوچک و بزرگی را حتا نمی‌شد در کوچه ‌پس‌کوچه‌های شهر پیدا کرد که برای رضای خدا یک چراغ‌قوه…

درباره دو فیلم سعادت آباد و Perfect Strangers (2016) | کاملاً غریبه‌ها

آیا ممکن است یک ایده‌ی هنرمندانه، یک داستان و قصه‌ی نسبتا پیچ‌درپیچ به ذهن دو نویسنده متفاوت، با دو ملیت مختلف در دو زمان متفاوت حلول کند و هر کدام از آنها بدون اطلاع از دیگری یک داستان و یک نتیجه‌گیری را به روی کاغذ بیاورند و از قضا از روی هر دوی آن فیلم سینمایی مجزایی ساخته شود؟ هسته‌ی اصلی و تم داستانی هر دوی این فیلم‌ها (فیلم ایتالیایی «کاملا غریبه‌ها» که در سال 2016 ساخته شده و فیلم ایرانی «سعادت‌آباد» که در سال 2011 یا 1389 ساخته شده) مثل و مانند هم است. هر دوی این فیلم‌ها به بررسی خیانت‌ها، دروغ‌ها و پنهان‌کاری‌های چند زوجِ همسن و سال می‌پردازد که از لحاظ عاطفی بسیار به یکدیگر نزدیک هستند و تقریباً جزء یک خانواده بزرگ به حساب می‌آیند. با این‌حال بین آنها پنهان‌کاری‌های فراوانی وجود دارد که یکی پس از دیگری در جریان فیلم برملا می‌شوند. فیلم «کاملا غریبه‌ها»‌ی ایتالیایی نسبت به فیلم «سعادت‌آباد»ِ ایرانی، یک سر و گردن بالاتر است. در سایت آی‌ام‌دی‌بی، امتیاز 7.8  «کاملا غریبه‌ها» نسبت به امتیاز 6.8 «سعادت‌آباد» هم تقریبا همین قضیه را به رخ می‌کشد. داستان فیلمِ ایتالیایی پیچ و تابِ بیشتری دارد. بی‌پروا تر در مورد مسائل زناشویی صحبت می‌کند (زنی که از روی شیطنت لباس زیر نمی‌پوشد و هم‌جنس‌گرایی که علایق جنسی‌اش را از دیگران پنهان می‌کند.) همین مسائل باعث می‌شود این خانواده‌های ایتالیایی بیشتر قابل درک باشند و خیانت و دروغ‌پردازی‌های هر زوج عمیق‌تر و خانه‌براندازتر باشد. اما در مقابل در فیلم ایرانی سعادت آباد انگار با خجالتِ یک دختربچه‌ی شرقی طرف هستیم که درست مثل آداب خانوادگی مشرق زمین دچار خجالت و پنهان‌کاری است. رابطه‌ی مشکوک و احتمالا پنهانِ نقش حسین یاری و لیلا حاتمی پرداخت نشده و فقط با ایما و اشاره بیان می‌شود. و رابطه‌ی پنهانِ حامد بهداد با معشوقه‌ی احتمالی‌اش علاوه بر همسرش، از ما هم…

منتشر شد!

بالاخره بعد از چندین و چندماه انتظار کتاب «بارش اولین پاش در روزهای قهوه‌ای نودوژیک» توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شد. این مجموعه شامل سیزده داستان کوتاه است که از داستانی با تم روستایی و از لحاظ زمانی از گذشته شروع شده (جن‌گیر) و خرد خرد همان‌طور که زمان رویدادن اتفاق‌ها در داستان‌ها به حال و آینده تغییر پیدا می‌کند، مکان رویدادن داستان‌ها نیز از روستا شروع شده و به دنیای امروزی رسیده و درنهایت به شهری در خارج از کشور ختم می‌شود. (نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ) نقطه اشتراک کلیه داستان‌ها کنش، واکنش و تأثیر ذهن انسان بر دنیای اطراف و قدرت تصمیم‌گیری اوست. واکنش‌ها و تاثیراتی که گاه دنیای پیرامونش را به فراخور قدرت ذهنی او (خوب یا بد) دچار تغییر می‌کند و گاه ذهن او به خاطر رویدادهای ساده و در عین‌حال غیرقابل توجیه دنیای پیرامونش دچار آشفتگی می‌شود و دنیای کوچکتر اطراف او را چنان آشفته‌تر می‌کند که لحظه به لحظه به نابودی نزدیک‌تر می‌شود. از آنجایی‌که تعداد محدودی از این کتاب چاپ شده است احتمال اینکه در تمام شهرهای ایران و در کتابفروشی‌های متعدد به آن دسترسی داشته باشید، بعید بنظر می‌رسد. بنابراین اگر در خرید این کتاب دچار مشکل هستید می‌توانید از طریق سفارش اینترنتی آنرا در تمام شهرهای ایران و از طریق پست یا… دریافت کنید. به همین منظور در همین سایت و در این صفحه قسمتی برای دریافت سفارش در نظر گرفته شده است. علاوه بر آن به دیگر سایت‌های اینترنتی که این کتاب را برای فروش قرار می‌دهند لینک داده خواهد شد. bisto7.ir/book در این مجموعه در ابتدا شانزده داستان برای چاپ در نظر گرفته شده بود که در مرحله تائیدیه نشر در وزارت ارشاد دچار ممیزی گردید و چاپ کتاب منوط به حذف سه داستان از این مجموعه شد. اگر چه این سه داستان سال‌ها در صفحات اینترنتی و در سایت‌های…