رفتن به نوشته‌ها

بیست و هفت مطالب

ژانرشناسی با دریا

کم و بیش پیش می‌آید که از من درباره‌ی داستان‌نویسی و روند کاری آن سوال می‌کنند. اگر حال و حوصله‌ای باشد سعی می‌کنم در چند نوشتار دنباله‌دار و با ذکر مثال‌های مشخص درباره قصه‌نویسی توضیحات عملی و کاملی ارائه کنم. شاید جالب باشد که به این نوشته‌ها (مخصوصا همین نوشتار ژانرشناسی با دریا) به عنوان یک تمرین نویسندگی نگاه کنید. سعی کنید یک موقعیت ساده مانند نمونه‌ی طرح اولیه‌ی زیر ایجاد کنید و برای تک تک ژانرهایی که می‌شناسید و حتی به آنها علاقمند نیستید قصه‌ای کوتاه در حد یک پاراگراف بسازید. من همین مورد را در نوشتار زیر انجام داده‌ام. موقعیت ساده‌ای مانند حضور یک عاشق و معشوق در کنار ساحل ساخته‌ام و با چیزی که آنها در دریای روبرویشان می‌بینند قصه‌ی هر ژانری را مطابق با حال و هوای آن ژانر پیش برده‌ام. شاید بد نباشد شما هم امتحان کنید.   ژانرشناسی با دریا: طرح اولیه تصور کنید شما و معشوق‌تان در ساحل دریا بر روی شن‌های داغ ساحلی دراز کشیده‌اید و روبرویتان تصویر امواج دریا به چشم می‌آید. این یک تصویر اولیه و یک طرح نیمه‌داستانی خام است. خصوصا در این مورد، این طرح در هیچ‌یک از طبقات ژانرشناسی جای نمی‌گیرد. حالا بیایید کمی جزئیات به این طرح اضافه کنیم.   ژانرشناسی: درام (درامِ خالص) تصور کنید شما و معشوق‌تان در ساحل دریا بر روی شن‌های داغ ساحلی دراز کشیده‌اید و روبرویتان تصویر امواج دریا به چشم می‌آید. بین شما و یارتان گفت و گو آغاز می‌شود. از مسائل روزمره‌ی زندگی صحبت می‌کنید. از غم گرانی نان و بنزین و از سر و صدای بچه‌ی همسایه. از مشکلات زندگی‌ خودتان و از پستی و بلندی‌هایش صحبت می‌کنید. این می‌تواند نمونه‌ی کوچکی از یک طرح درام باشد.   ژانرشناسی: درام-رمانتیک تمام گفت و گوها و مکان و شرایط بالا را در نظر داشته باشید و جزئیات زیر را…

پیشنهاد سریال: آخرین مردِ روی زمین

سریال The Last Man On Earth یا آخرین مرد روی زمین فیلمی کمدی، اکشن/درام و ظاهرا ساخته‌ی Will Forte، بازیگر نقش «فیل تندی میلر» است. داستان سریال در یک محیط فرازمانی و پسارستاخیزی اتفاق می‌افتد. زمانی که تمام مردم کره‌ی زمین بر اثر ویروس ناشناخته‌ای یک به یک می‌میرند و در پایان فیل تندی میلر خودش را بازمانده‌ی تمام نسل آدمیان، و آخرین مرد روی زمین می‌بیند. تریلر اپیزود یک از فصل اول این سریال را ببینید.     این تنهایی، فیل/تندی را به اوج بی‌کسی می‌رساند و او به تقلید نقش تام هنکس در فیلم دور افتاده (Cast Away (2000)) به گفتگو با اشیای مختلف و نامگذاری بر روی آنها می‌پردازد تا شاید از تنهایی او کمی کاسته شود. گاهی مانند داستان کوتاه «عروسک پشت پرده» صادق هدایت به سراغ مانکن‌های زنانه می‌رود و گاهی دیوانه‌وار با ماشین‌های لامبورگینی در بزرگراه‌ها بولینگ بازی می‌کند! ماشین‌ها را بهم می‌کوباند و از انفجار آنها برای لحظه‌ای کوتاه لذت می‌برد. به هر حال دیدن این سریال کمدی و نسبتاً جذاب برای دوست‌داران چنین سبک‌هایی و مخصوصا علاقمندان تام هنکس و فیلم دور افتاده (و لحظه‌ی طلایی روشن کردن فندک، پس از نجات او) می‌تواند تجربه‌ی جذابی باشد. اما تفاوت‌هایی نیز وجود دارد و این بار این فردِ تنها مانده در امریکا، در یک شهر شلوغ بی‌کس شده و این‌بار تمامی امکانات مدرن شهری از دستگاه‌های مجلل الکترونیکی تا تابلوهای بی‌قیمت رامبراند و ون‌گوگ در اختیار او قرار دارد و او می‌تواند بی‌اینکه نیاز به پاسخ‌گویی به کسی داشته باشد نسخه‌ی اصل تابلوی مونالیزا را در سالن پذیرایی هر خانه‌ای از خانه‌های هر شهرِ  هر کشوری که دوست دارد، بیاویزد. خطر لو دادن داستان سریال The Last Man on Earth اما این تنهایی دو ساله‌ی فیل/تندی بالاخره به پایان می‌رسد و او زنِ زنده و بازمانده‌ی دیگری را می‌یابد و او که حالا…

داستان بلند «رعنای ممنوعه» – ناتمام

شب آرام پا روی زمین گذاشته بود. خانه‌های چوبی «لَشْکان» با نمای بلند درختان افرا ذره ذره در سیاهی شب فرو می‌رفتند. ماه آن بالاها با روبنده‌ی تیره‌اش با ابرها سرگرم بود و سبزی تیره‌ی مراتع‌ زیر سایه‌ی ماه، روی تپه‌ها دیده می‌شد. بوی سرد سبزه و آب با دست باد از لای درخت‌ها می‌گذشت، به فانوس زنگ‌زده‌ی بقعه سرک می‌کشید و آن‌را تکان می‌داد. از لای شاخ و برگ درختان صدای زنگ‌دار چند جیرجیرک به گوش می‌رسید. دو سگ زرد توی سیاهی‌های شب فرو رفته بودند و پوزه به پوزه‌ی هم خرناسه می‌کشیدند. از توی خانه‌ها سوسوی کور چراغ نفتی و فانوس به بیرون سرک می‌کشید… لشکان-کشایه حالا خواب می‌دید و اهالی زیر لحاف غلت می‌زدند که بوی تند سوختن گندم و اشکل توی دماغ ده پیچید. این سومین شبی بود که خواب لشکان آشفته می‌شد. دار و دسته‌ی «کُرد آقاجان» یکی از راهزنان منطقه نیم‌شب با به آتش کشیدن انبار گندم و کشتن یا زخمی کردن دام‌ها باعث خسارت به اهالی می‌شدند. به خانه‌ها هجوم می‌بردند و با زورگیری و دزدی آسایش را از اهالی می‌گرفتند. بقعه‌ی ده را به تیر بستند. چند نفر را تا سر حد مرگ کتک زدند و چند خانه را غارت کردند. آن شب سگ سیاه خانه‌ی «بابارضا» زودتر ملتفت شد. تند تا لب پله‌های خانه دوید و شروع به واق کردن کرد. نور سرخ آتش لحظه به لحظه پر رنگ‌تر می‌شد و روی تیرک‌های چوبی خانه سایه می‌انداخت. از داخل خانه غرولند بابارضا و پسرش مرتضی بلند شد. جست زدند سر ایوان و همین‌که بوی آتش توی دماغ‌شان پیچید به تاخت تا دم آغل و انبار دویدند. آتش بالا گرفته بود. مرتضی جست زد سمت چاه و سطل سطل آب روی سرخی آتش گندم‌ها ‌ریخت. همین که بابارضا خواست بگوید «حرومزاده…» صدای سرد فشنگ «برنو» توی سیاهی‌ها و سرخی‌های دور و برش…

نمایشنامه «نُه ماه و نُه روز و هشت ساعت و سی دقیقه»

خلاصه‌ی داستان: پایان جهان است و تمام موجودات زنده‌ی زمین از میان رفته‌اند. موکداً هیچ جانداری در هیچ کجای کره‌ی زمین، نه حتا در دور افتاده‌ترین جنگل‌های آفریقا و کرانه‌های سواحل آمریکا و در جزایر استرالیا باقی نمانده است. فقط و فقط از فوج جمعیت زمین، یک زنِ باردارِ پابه‌ماه باقی مانده که می‌تواند نسل انسان را با وضعیت نوزاد خود از نو فزونی بخشد. در این بین «لیلیث» (اولین همسر آدم و اولین زنِ افسانه‌ای تاریخ زمین) و «حوا» (دومین همسر آدم و جد مادری کلیه انسان‌ها) به سراغ زن حامله می‌آیند تا شاید از نوزاد پسرِ زنِ‌ حامله بتوانند نسل انسان را آنگونه که خود خواهان آن بودند از نو بسازند. این پرده از نمایشنامه می‌تواند بخشی از 7 تا 8 بخش نمایشنامه دیگر باشد که جملگی به موضوع لیلیث، حوا، و زن و عشق می‌پردازند و در آخرین پرده، در وضعیتی بحرانی و آخرالزمانی پرده‌ی زیر به اجرا درآید. لازمه‌ی فهم این پرده از نمایشنامه این است که مخاطب در پرده‌های قبل به کلیت داستان لیلیث و حوا پی برده باشد و یا با مطالعات قبلی خود از داستان آن دو باخبر باشد. در متن نمایشنامه‌ی زیر به جای دیالوگ‌ها و مونولوگ‌ها از شعرهای احمد شاملو و تکه‌ای از شعر فروغ فرخزاد استفاده شده است. انتخاب اشعار و کم و زیاد کردن واژه‌هایی به آن و ادامه‌دادن آنها به حالتی که بازگو کننده ماجرایی باشند به انتخاب نویسنده بوده و باقی کلمات دیالوگ‌ها که بر حسب وزن و موقعیت کلمات پس و پیش اشعار انتخاب شده است به قلم نویسنده نمایشنامه است. توضیح صحنه: {صحنه مربوط به یک بیابان یا گوشه‌ی ویرانه‌ای از یک شهر خرابه است. در دورترها تصویر مات کوه‌های آتشفشانی دیده می‌شود که از دهانه‌ی آتشفشانی‌ آنها غبار و دود به هوا بلند می‌شود. نور صحنه خاکستری و قهوه‌ای است. همه‌جا غبار گرفته و…

نمایشنامه برای کودکان «یک گول ساده»

توضیح کلی: در این نمایش سعی شده است از چند داستان مهم ایرانی گرته برداری شود و در واقع در دل این نمایشنامه سه داستان کودکانه با یکدیگر ادغام شده‌اند و ترکیبی جدید ساخته‌اند. اگر قصد اجرای این نمایش و تیاتر را دارید لطفا توضیحات نویسنده را در انتهای همین صفحه بخوانید.   شخصیت‌ها و بازیگران: راوی (بزرگسال / یک مرد قصه‌گو با لباس معمولی) فراش یا مستخدم (بزرگسال / لباس شلخته و گشاد و نامرتب پوشیده است) بازیگر 1 (کودک و نوجوان / در میان تماشاچیان نشسته است و لباس معمولی مانند بقیه تماشاچیان پوشیده است) آقای گرگ (بزرگسال / لباس مرتب و تمیز مانند کت و شلوار (بدون کراوات) پوشیده است و چهره‌ی موجهی دارد) خانم گرگ (بزرگسال / لباس مرتب و تمیز مانند یک مانتو و روسری یا شال معمولی پوشیده است و یک کیف دوشی کوچک دارد) شنگول (کودک و نوجوان / لباس معمولی مانند همه کودکان پوشیده است و تنها دو گوش کوچک با کمک تل سر بر روی سرش قرار گرفته است) منگول (کودک و نوجوان / لباس معمولی مانند همه کودکان پوشیده است و تنها دو گوش کوچک با کمک تل سر بر روی سرش قرار گرفته است) پینوکیو (کودک و نوجوان / لباس معمولی مانند همه کودکان پوشیده است و تنها یک دماغ بلند و بزرگ به رنگ چوب بر روی صورتش قرار گرفته است) خروس زری (کودک و نوجوان / لباس رنگارنگ به رنگ پرهای خروس با جزئیات کم و کلی پوشیده است و از نظر ظاهر تفاوت خاصی با لباس بقیه کودکان ندارد) شیر (بزرگسال / یک دست لباس نمایشنامه شخصیت شیر ترجیحا با کلاه عروسکی بزرگی به شکل شیر با یال و کوپال و دم و پنجه پوشیده است) بز زنگوله‌پا (بزرگسال / یک خانم با ظاهری آراسته و کیف دوشی بزرگ و با پوستین یا شنل پشمی بر…

قصه‌ی دخترای ننه دریا

فکر می‌کنم سال 1383 یا 1384 یا کمی دیرتر بود که بر شعر احمد شاملو ملودی زیر را ساختم و با تنها ریتم 6/8 که بلد بودم گیتار زدم و خواندم و با امکانات ابتدایی آن دورانم که میکروفون کوچک بی‌کیفیتی بود این ترانه را هر طور که بود ضبط کردم. از آنجایی که وقت آزاد زیادی داشتم و آن‌روزها کلیپ فلش ساختن مدِ روز بود بعد از چند ساعت کلنجار رفتن کلیپ نصفه-نیمه‌ای هم برایش ساختم و در نهایت فایل نهایی را در سایت iranclip آپلود کردم. لینک کلیپ در ایران کلیپ حالا که به ماحصل خاطرات آن روزها که خوشبختانه هنوز در سایت ایران‌کلیپ پابرجاست نگاه می‌کنم، تصویر خوش‌آیندی در ذهنم شکل می‌گیرد. در کلیپ موردِ اشاره ظاهرا کمی صدا و تصویر همخوانی ندارند و گاهی پس و پیش می‌شوند و این اشکال بر می‌گردد به بی‌تجربگی منِ 18-19 ساله آن‌وقت که در حال تجربه کردن چیزهای جدید و متفاوت بودم. نسخه صوتی ترانه   نمی‌دانم ساخت چنین ترانه‌ای را می‌توان افتخارآمیز نامید یا نه. اما هرچه که هست برای من جزئی از خاطرات جوانی‌ام است. ترانه‌ی عشق‌آلودی بود که منِ پسرِ صحرا -احتمالا- در سوگِ دخترانِ ننه دریا می‌خواندم.

من و او «سی و شش» دخل و خرج این کافه‌نشینی‌ها

با او در کافه‌ای نشسته‌ایم. حرف‌ها و قهوه‌مان که تمام می‌شود می‌گویم: «خب! خوش گذشت. پاشو برو حساب کن که بریم…» او می‌گوید: «واااا مگه من باید حساب کنم؟!» می‌گویم: «پس دونگتو بده من می‌رم می‌دم» حق به جانب نگاهم می‌کند. طوری که انگار توهین بزرگی به او کرده باشم پشت چشم نازک می‌کند و می‌گوید: «اگه شوخیه که هیچ شوخی قشنگی نیست…» می‌پرم میان حرفش: «شوخی چیه؟! می‌گم پول قهوه‌ای که خوردی رو بده بریم دیگه. شوخی نکردم که عزیزم.» می‌گوید: «جدیدا مد شده؟ منو دعوت کردی کافه پول قهوه‌رو هم من باید حساب کنم؟» می‌گویم «مد نیست! ولی چیزیه که داره جا می‌افته. بهتره ما هم از این به بعد همینکارو کنیم.» با گستاخی کیف دوشی‌اش را باز می‌کند و کیف پولش را بیرون می‌کشد و چند اسکناس بیرون می‌آورد. توی هوا، درست جلوی چشمانم تکانشان می‌دهد و جلوی دستم رهایشان می‌کند. می‌گویم: «می‌بینم که پول‌دار شدی» می‌گوید: «بدبخت گدا! دوزار تهِ جیبت نیست نمی‌دونی نباید با یه خانوم قرار بذاری؟!» می‌گویم: «ربطی به داشتن و نداشتن پول من نداره. نداشته باشم هم کسایی رو می‌شناسم که به اندازه خرید تو بهم همین الان قرض بدن تا خودتو بخرم.» پوزخند می‌زنم. اخم‌هایش توی هم می‌رود. جلوتر از صندلی بلند می‌شود و به سمت در خروجی حرکت می‌کند. بلند طوری که دیگران هم بشنوند می‌گویم: «جلوی پیشخان وایسا! شاید دونگت بیشتر شده باشه، لازم باشه حساب کنی.» یک لحظه جلوی پیشخان این پا و آن پا می‌کند و دوباره دست به جیب می‌شود و کل هزینه‌ی کافه را پرداخت می‌کند. می‌ماند گوشه‌ی پیاده‌رو، جلوی درِ ماشین. منتظر است که با کنترل درِ ماشین را باز کنم. سوار که می‌شود می‌گویم: «دربست می‌ری؟ یا بین راه مسافر بزنم؟» جواب نمی‌دهد. می‌دانم که بهانه‌ی لازم برای قهر کردنش را آماده کرده‌ام. می‌گویم: «منظوری نداشتم. فقط می‌خواستم ببینم عکس‌العملت چیه؟!» جواب نمی‌دهد.…